۱۳۹۱ مرداد ۱۱, چهارشنبه

اسلام و چالشِ لیبرالیسم - سروش



اسلام و چالشِ لیبرالیسم

عبدالکریم سروش

نگاه ظاهر بینانه به ما می‌گوید که احتمالا لیبرالیسم و اسلام باید آشتی‌ پذیرتر باشند تا مارکسیسم و اسلام، اما حقیقت جز این است 


به نام خداوند

خوب، در مقابلِ اسلام، چالش‌های بسیار هست. یعنی‌ امور بسیاری هستند که اسلام را مورد سوال قرار میدهند و به صورتِ جدی آنرا به مبارزه می طلبند. برای هر مسلمانی، برای هر کسی‌ که دلی‌ در گروِ آیندهٔ ایران دارد، شناختنِ این چالش‌ها و رفع و حلِ آن‌ها یک فریضه است. 

من خود از کجا به این موضوع رسیدم ؟ از یک ملاحظه بسیار ساده که اکنون مکرر هم شده است، و آن عبارت است از سالگردِ وفاتِ مرحوم دکتر علی‌ شریعتی‌ و نحوه مواجههٔ حکومتِ ایران با این امر. دوستانی در این جمع داریم که دورانِ قبل از انقلاب را به یاد دارند، دوستانِ بسیاری هم داریم که جوان تر از آنند که در آن دوران زیسته باشند اما لاجرم اخبارِ مربوطه را دنبال کرده‌اند. باری مرحومِ دکتر شریعتی‌ هر که بود و هر چه گفت، شخصیت بسیار نام آور و موثری در تاریخِ معاصرِ ایران بود. قبل از انقلاب، خصوصأ چند سال مانده به انقلاب، مطرح‌ ترین شخصیتِ ایران بود و در میانِ جوانان، دانشجویان، تحصیل کردگان، دانشگاهیان و استادان بیشترین چیزی که مورد بحث بود، آراء وی بود. روحانیان هم البته ضلع دیگری از این حادثه بودند، آن‌ها هم در تنورِ گرمِ انتقادات می دمیدند و تقریبا به طورِ یکپارچه با شریعتی‌ و با حسینیه ارشاد مخالفت می‌‌ورزیدند. کتاب‌های او یک چند ممنوع بود و همین که انقلاب رخ داد و آن ممنوعیت برداشته شد، آثارِ شریعتی‌ سیل آسا در جامعه جاری شد و انتشارِ میلیونی در ایران پیدا کرد. خوب، این از برکات دورانِ اولیه انقلاب بود، عطشی که نسبت به آراء شریعتی احساس می شد و منعی که در مقابلِ آن ایجاد شده بود، مشتاقان را به سو‌ی خواندنِ آثارِ او و جرعه گرفتن از جویبارِ اندیشه او حریصانه می‌راند. اما این امر برای مدتِ طولانی‌ نپایید و همین که حکومت مستقر شد و روحانیان بر اریکهٔ قدرت نشستند و اعتمادِ به نفس به دست آورد‌ند، به تصفیه حساب با این و آن و با زید و عمرو و تاریخِ گذشته و مصدق و روشنفکران و .... از جمله دکتر شریعتی‌ پرداختند. دکتر شریعتی‌ در آن زمان آشنا‌ترین دشمنِ روحانیت قلمداد می‌‌شد و به همین سبب پاره یی کتاب‌های او به محاق رفت و ممنوع الانتشار شد. از آن طرف گروه‌ها و کانون هایی برای نشر اندیشه‌های شریعتی‌ پدید آمد و همان دو دستگی که قبل از انقلاب وجود داشت، پس از انقلاب هم ادامه یافت، گروهی هوادار و گروه دیگر هم مخالفانی که حاضر به شنیدنِ نامِ شریعتی‌ نبودند و او را کافرِ مطلق می شمردند و حتی روحانیانی را سراغ دارم که رسما در قم بیان میکردند که جایگاهِ شریعتی‌ در قعرِ جهنّم است. 

خوب، سالیانِ ابتدای انقلاب اینچنین گذشت، اما ناگهان روحانیانِ ما و خصوصا گردانندگانِ سیاست به این نکته توجه پیدا کردند که شریعتی‌ متاعی نیست که آن را ارزان به مخالفان واگذارند. بهتر است که خودشان تملک آن را به عهده گیرند و نگذارند که از آنِ دیگران باشد. آشکارا جوّ عوض شد و شریعتی از نو کشف شد و سیل عنادی که علیه او جاری بود به راستای مقابل برگردانده شد و رفته رفته شریعتی‌ بدل به یک شخصیت نیمه محبوب و سپس محبوب گردید. نام او که سالها از رادیو و تلویزیون شنیده نمی‌شد، دوباره به میان آمد، پاره یی از آثار و آراء و نوشته‌های او از تلویزیون و رادیو پخش شد و رفته رفته شریعتی‌ به صورت شخصیتی مصور شد کمابیش در راستای‌ حکومتِ کنونی، که اگر چه احیاناً خطاهأیی هم داشته ولی‌ من حیث المجموع در صراط مستقیم حرکت میکرده است. این موضع رسمی‌ِ کنونی حکومت اسلامی در ایران است و چنان که گفتم روز به روز غلظتِ و رنگِ بیشتر پذیرفته و اکنون تقریبا هیچ روزنامهٔ رسمی‌ یا غیرِ رسمی‌ نیست که از شریعتی‌ بد گویی کند یا او را از آنِ انقلاب نداند یا خدماتِ او را به انقلاب نستاید. این ماجرای شریعتی‌ بود. در این امر البته موضعگیری شخص رهبر انقلاب یعنی آقای خامنه ای بی تاثیر نبود که به شریعتی فی الجمله ارادتی دارد و حتی رفتار مطهری در مقابل او را تندروانه میداند. 

حال مقایسه کنید مرحوم دکتر شریعتی‌ را با مرحوم مهندس مهدی بازرگان. بازرگان هم چهره ناآشنایی نبوده و نیست، همهٔ ما او را کم و بیش میشناسیم، او هم مبارزاتِ خود را قبل از انقلاب آغاز کرد، یک فردِ فرنگ رفته، دانشگاه دیده و استاد دانشگاه بود و بنا بر تکلیف دینی پا در راه مبارزه سیاسی نهاد و فداکاری و گذشتِ بسیار کرد، شغلِ خود را، استادی خود را از دست داد و به زندان رفت، زندانِ تهران و زندانِ برازجان، و تن به مشقتهای بسیار داد. با این همه مرامِ و مشی خود را مطلقاً عوض نکرد و با بصیرت کامل حرکتِ خود را به پیش برد و حتی پس از انقلاب که بسیاری از جوانان بلکه پیران جوّ گیر شدند و حرکاتِ انقلابی مجنون واری صورت دادند و پیرانِ پخته یی چون او را طرد کردند (هیچ فراموش نمی کنم دنباله روی بعضی‌ از بزرگسالان را مثل احمد شاملو و ..از مجاهدین خلق و اسیر شعار‌های آنها شدن )، مرحومِ بازرگان ابداً از خط خود تخطی نکرد. او به درستی‌ میدانست چه می‌گوید و چه می‌کند و چه می‌خواهد . 

دریغا که پس از سالها مبارزه در آرزوی نشاندن نهال تحول در جامعه ایران ( و خوشبختانه چندان ماند تا این تحول را به چشمِ خود ببیند و نتایجِ زحماتِ خود را به دستِ خود از درختِ عمل و تجربه بچیند)، این نهالِ نوخاسته به او وفا نکرد و کسانی‌ که بر سریرِ قدرت نشستند به زودی با او وداع گفتند، آنهم نه وداعِی دوستانه بل طردی خصمانه. و تلخی‌ این فراق همچنان در کام ملت باقی‌ست. بازرگان کناره گرفت، یک کناره گیری منتقدانه و معترضانه، و تا پایانِ عمر به نهج و طریقه خود وفادار ماند . 

در اندیشه شناسی‌ معاصر معمولا مرحوم شریعتی‌ را متمایل به چپ و به سوسیالیسیم می‌شناسند که سخن چندان ناروا و ناصوابی هم نیست. مرحوم شریعتی‌ محصول دوران انقلابِ الجزایر و ناظر در افتادنِ انقلابیون الجزایر با ارتش فرانسه بود، و خودش هم به حکمِ جوانی و به حکمِ حوادث و وقایعی که در کشور می‌‌رفت و با تجربه ای که از ۲۸ مرداد سال ۱۳۳۲ داشت، یک جوانِ پر شورِ انقلابی بود و تئوری‌های مربوط به انقلاب را یکی‌ یکی‌ از سوسیالیسم و مارکسیسم بر گرفته بود و در دل‌ نشانده بود و وقتی‌ که با انبانی از اندوخته‌های تئوریک و تجربه‌های انقلابی به کشور برگشت آنها را به بلیغ‌ترین زبان با مردم در میان نهاد و کوشید که انقلاب را با اسلام یا اسلام را با انقلاب آشتی‌ بدهد و گره بزند و این بزرگ‌ترین دست آوردِ او بود : تبیین و تدوین و تاسیسِ یک اسلامِ ایدئولوژیک انقلابی . 

وی چنان که می‌دانید به نحو گزینشی امام حسین را، زینب را و ابوذرِ غفاری را مطرح کرد، از یکایک اینان یک شخصیتِ انقلابیِ روزآمد ساخت و در اختیارِ جوانان نهاد. سخنرانیهایش حقیقتاً خون را در رگهای جوانان به جوش می‌‌آورد و از هر یکی‌ یک چریکِ بالقوّه می‌ساخت و بی‌ جهت نبود که او را معلمِ انقلاب نامیدند. او معلمی و تئوری پردازی کرد و تئوری‌های او هم سخت مؤثر افتاد، به طوری که اگر او نبود دانش آموختگان و فرهیختگان کمتر جذب آیت اله خمینی می شدند و بیشتر عامّه مردم به دنبالِ او می‌رفتند، اما وقتی‌ شریعتی‌ پا به میدان نهاد و آراِء خود را بسط داد و منتشر کرد، این گروهِ بزرگ که هیچگاه روحانیان متولی آنها نبودند، جذب روحانیت و آیت اللهِ خمینی شدند و پا به صحنه انقلاب نهادند. انس و نزدیکی‌ شریعتی‌ با اندیشه چپ امر انکار ناپذیریست. از آن طرف مرحومِ بازرگان مشهور بود ( و شهرت ناروایی نیست ) که با اندیشهٔ لیبرالیسم آشناتر و مأنوس تر و به آن پابند ترست. بازرگان کتابی‌ بر علیه مارکسیسم نوشت و در تمامِ آراء و آثارِ خود آنچه را که الگو قرار میداد غربِ لیبرال بود، و جوانان را ترغیب میکرد که از غربیان بیاموزند. مقولهٔ کار که در اروپا این قدر مقدس و مهم است و نزد ما این همه خوار و خفیف است، خصوصا مورد توجهِ اکیدِ بازرگان بود و می کوشید توضیح بدهد که کار نکردن و آقامنشی کردن و کارگری را پست شمردن، مطلقاً با دیدگاه‌های دینی وفقی و موافقتی ندارد. نرمخویی و قانونگرایی و علم گرایی و گام بگام عمل کردن و پرهیز از تندروی و حزب الله بازی و غرب ستیزی و مهدویت گرایی و چریک ستایی و چپ روی چه پیش از انقلاب و چه پس از آن لقب لیبرال را برای او به ارمغان آورد . 

بگذریم از این که پس از انقلاب، توده ایها یکی‌ از خیانت‌های بسیاری که به ایران و ایرانیان کردند همین بود که لفظِ لیبرال را بدل به یک دشنام کردند و با کمالِ تاسف روحانیتِ مقلد و چپ زده ما هم این راهِ غلط را در پیش گرفت و لیبرال معنایی پیدا کرد معادل فاسق و بی ناموس. من کاملا به یاد دارم که وقتی‌ سید احمدِ خمینی در باب وقایع قبل از انقلاب سخن میگفت، یعنی‌ در باب سفر آیت اله خمینی از عراق به کویت و از کویت به فرانسه، اولا نام نمی برد که چه کسی‌ این راهنمایی را به آیت اله خمینی کرده است ( همه می دانیم که آقای دکتر ابراهیم یزدی بود که به او پیشنهاد کرد که اختیار کردنِ یک کشورِ آزاد به نفع اوست، چون میتواند صدای خود را به همهٔ جهانیان برساند، بر خلاف عراق و کویت که در آنجا‌ها مجالِ نفس کشیدن نیست) سید احمد خمینی باشاره و با تخفیف میگفت بله یک فردِ لیبرال آمد پیشِ آقای خمینی و چنین و چنان گفت. هم حق ناشناسی در این سخن موج میزد هم تخفیف و تحقیر و هم در تله دشمن افتادن، یعنی‌ خنجر دشمن را در پهلوی دوست فرو بردن. اکنون که ما کلمهٔ لیبرال را به کار می‌بریم، چنان سوء استفاده هایی مطلقاً نا بخشود نی ست. لیبرالیسم یک مکتب بسیار استخواندار و مهم در سیاست و اقتصاد مغرب زمین است و با چند فحش توده یی و کمونیستی از میدان بدر نمیرود. 

خوب، این‌ها همه مقدمه بود تا من به شما بگویم آن ملاحظه معنی‌ دار را : مرحوم شریعتی‌ با همه گرایش‌های چپ روانه و سوسیالیستی اش، نهایتاً مقبول سیستم حکومت جمهوری ایران افتاد. نهایتاً این حکومت توانست اختلافات خود را با او کنار بگذارد یا نادیده بینگارد و شریعتی‌ را از آنِ خود کند و بهای اندک آن را هم بپردازد. شریعتی‌ را از آن خود کردن چندان مشکل هم نبود، همهٔ حرف من این است، جهد بسیار نمی‌خواست، هزینهٔ فراوان نداشت. شریعتی‌ در بخش هایی از آراء خود البته با روحانیان و روحانیت مخالفت هایی کرده بود، اما روحانیان دندان روی جگر گذاشتند و آن‌ها را نادیده گرفتند. درعوض حجم عظیمی‌ از آثار و تعلیمات او، تعلیمات چپ بود که کوشیده بود برای آنها پایگاه‌های عقیدتی‌ و استنادات قرانی پیدا کند، مفاهیمی مثل مستضعفین و ناس و شهادت و قیام و قهر انقلابی و فعالیت چریکی زیرزمینی (تقیه) را شریعتی‌ از قرآن و تاریخ استخراج کرده بود و به کار گرفته بود و از تشیع حزبی انقلابی و از اسلام یک ایدئولوژی دنیوی ساخته بود و به غرب کافر و لیبرال حمله برده بود و اینها کم خدمتی نبود، بر خلاف بازرگان که هیچیک از این حسنات را نداشت . 

لذا روحانیون ما وقتی‌ خواستند که شریعتی‌ را دوباره جذب کنند و به تملک خود در آورند، از آن بخش ضد روحانیت او چشم پوشیدند و به بقیهٔ تعالیم او چشم طمع گشودند. آن چه را که او تحت عنوان اندیشهٔ چپ مطرح کرده بود، کمابیش قابل قبول یافتند و کنار آمدنی و بکار گرفتنی دانستند. مخصوصا مفهوم امامت و امّت و رهبری هدایت گرانه را. 

اما از آن طرف، اکنون ۳۰سال است که حاکمان روحانی با آراء بازرگان نتوانسته اند کنار بیایند، با این که اگر به لحاظ ظاهری حساب کنیم و اعمال جوارحی را در نظر بگیریم بازرگان از مرحوم شریعتی‌ در عمل به آئین‌ها و مناسک دینی بسیار جدی تر بود و همهٔ روحانیان اذعان داشتند که او به لحاظ شخصی‌، مرد متشرع و متدینی است و به حلال و حرام شرعی بسیار پایبند. 

اما با همهٔ این احوال بازرگان از روحانیان و از حکومت جمهوری اسلامی نمرهٔ قبولی نگرفت، نه دیانتش و نه سیاستش، هیچ کدام. اما شریعتی‌ با این که مورد تلخ‌ترین و زشت‌ترین حمله‌ها بود از ناحیه مطهری و.... ( طوماری که قبل از انقلاب توسط روحانیان علیه شریعتی‌ امضا شد فوق العاده خواندنی و عجیب است ) با همهٔ این حمله‌ها و همهٔ این امضا‌ها، عاقبت نمرهٔ قبولی گرفت و در زمره خواص و محارم در آمد و نام او را در پرونده نیکان نوشتند و توبه ناکرده اش را پذیرفتند. خوب، چرا این اتفاق افتاد ؟ این برای من سوال بود و اهمیت داشت. چرا بازرگان مطرود حکومت است، اما شریعتی‌ محبوب و مقبول ؟ جواب اصلی‌ و اساسی‌ من که دربارهٔ آن توضیحاتِ بیشتر خواهم داد همین است که اسلامِ روحانیتِ، اسلام واقعا موجود، با مارکسیسم بیشتر بر سرِ مهر است تا با لیبرالیسم و چالشی که مارکسیسم نسبت به اسلام دارد بسی‌ سبک تر و سهل تر است تا چالشِ لیبرالیسم. به همین سبب امروز، روحانیان و حاکمانِ جمهوری اسلامی در مقابل با لیبرالیسم روزگارِ دشوار تری دارند تا آنگاه که در مقابل مارکسیسم ایستاده بودند . 

مشاهده ظاهر بینانه، خلاف این را به ما می‌گوید. ظاهراً مارکسیسم آتئیست است، بی‌ خدا و ضدّ خداست، نافی دین و نبوت است، نافی وحی و آخرت است و به هیچ عنوان سر آشتی‌ با دین داری و دین ورزی ندارد. در حالی‌ که لیبرالیسم علی‌ الظاهر چنین مفاد و معنایی ندارد. ممکن است یک شخص لیبرال خودش بی‌ دین باشد، اعتقادی به وحی و نبوّت نداشته باشد، ولی‌ مکتب لیبرالیسم چنین اقتضایی ندارد. یک انسان لیبرال میتواند یک مسیحی خوب باشد، میتواند یک مسلمان خوب باشد و یک جامعه لیبرال مثل آمریکا، ۷۰ درصد مردمش میتوانند روندگان به کلیسا و مسیحیان متدین باشند و بین این‌ها تعارض و تناقضی نبینند. لذا گرچه نگاه ظاهر بینانه به ما می‌گوید که احتمالا لیبرالیسم و اسلام باید آشتی‌ پذیر تر باشند تا مارکسیسم و اسلام، اما حقیقت جزاین است. و همین است سرّ این امر که شریعتی‌ سوسیالیست چپ گرا در عداد قبول شدگان قرار می‌گیرد، اما بازرگان متدین لیبرال، همچنان مطرود است و سایه اندیشه و شخصیت او را با تیرعداوت و خصومت میزنند و به هیچ حیله یی نمی‌توانند او را جزِو خودی‌ها در آورند . 

شریعتی‌ خودی شد، اما بازرگان هنوز نا خودیست و فقط بازرگان نیست، من بازرگان را به عنوان یک مصداق برجسته ذکر کردم و الا کثیری از افراد دیگر را هم میتوانید نام ببرید و در کنار بازرگان بنشانید که همه با او هم سرنوشتند. و از آن طرف کسان دیگری را در زمرهٔ شریعتی‌ صفت ها. چرایی این مطلبست که خیلی‌ مهم است. حالا بگذارید من نمونه‌های دیگر را هم ذکر کنم تا صورت مساله شکافته تر و روشن تر بشود و آنگاه به تحلیل دست ببریم : 

به آهنگ‌ها و ترانه هایی که خانوم امّ کلثوم در مصر خوانده بود گوش می‌کردم، یک قصیده نسبتا بلند را تماماً در حضور ملک فاروق در مصر می‌خواند. ملک فاروق آخرین پادشاه مصر بود که سلطنتش به دست جمال عبد الناصر بر افتاد. نوشته اند که ملک فاروق را آن اشعارخوش نیامد و مجلس را ترک گفت. اشعار از که بود ؟ از یکی‌ از مشهور‌ترین شعرای مصر در قرن بیستم به نام احمد شوقی که لقب امیر الشعرا را به او داده اند، لقبی مناسب و بر حق. امیر الشعرا بود، از جوانی شعر میگفت، شاعر آریستو کراتی هم بود، یعنی‌ در دربار می زیست و با بزرگان و اشراف نشست و برخاست داشت . 

این قصیده را آقای احمد شوقی دربارهٔ پیامبر اسلام در سال ۱۹۱۲ گفته است. انقلاب روسیه کی‌ به وقوع پیوست ؟ ۱۹۱۷ ، یعنی پنج سال قبل از انقلاب روسیه و درست صد سال پیش. در این اشعار که در حضور ملک فاروق خوانده میشود، در خطاب به پیامبر اسلام می‌گوید که :

الاشتراکیون انت امامهم لولا دعاوی القوم والغلواءُ
داویت متئداً وداووا طفرة ً واخفّ من بعض الدواء الداءُ 
فلو انّ انساناً تخیر دینه مااختار الا دینک الفقراءُ 

" تو پیشوای سوسیالیست‌ها هستی، ولی‌ سوسیالیست‌ها تند روی میکنند. همان مرض هایی را که آنها می‌خواستند با تند روی شفا ببخشند، تو با نرمش شفا بخشیدی. گاهی دارو از مرض هم بدتر میشود." و بعد می‌گوید که اگر بنا بود آدمیان خودشان دینشان را اختیار کنند، فقرا می‌‌آمدند و دین تو را انتخاب میکردند " 

ملاحظه کنید، از ۱۹۱۲ ما مسلمان‌ها، یک شاعر آریستو کرات و اشراف منش را داریم که در وصف پیامبر و در مدح او می‌گوید که تو پیشوا و امام سوسیالیست‌ها هستی‌ و همان چیز هایی که اشتراکیون و سوسیالیست‌ها می‌گویند کمابیش تو هم گفتی‌ و هواداران و پیروان تو در درجه اول فقرا و پا برهنه ها هستند و تو کسی‌ بودی که خواستی‌ فقرا را بر کشی‌ و اشراف را فرو کوبی و سوسیالیستها هم که غیر از این نمی‌‌گویند. از این جا شما قصه را دنبال کنید و بیایید جلو تر . 

بسیاری از رفرمیست‌ها در جامعه اسلامی، بلا تردید از سوسیالیسم و از طریقت چپ تاثیر پذیرفته بودند. بعنوان نمونه از دو تا از بزرگان نام می برم، اولی مرحوم سید محمد باقر صدر که یک مرجع مسلم شیعه بود. ایشان کتابی‌ دارد به نام " اقتصاد نا "، نمی‌‌دانم این کتاب را دیده اید یا نه‌. ما در جوانی با شوق و شور این کتاب را می‌خواندیم، چون می خواستیم ببینیم که اقتصاد اسلامی چیست. این کتاب در همان ایام به فارسی هم ترجمه شد، کتاب نسبتا سنگینی‌ بود و نشان می داد که مرحوم صدر کاملا مطالعه و فکر کرده است. دانش فقهی‌ و دانش علمی‌ اقتصادی او، همه آن‌ها در آن کتاب گرد آمده بود اما نهایتاً و در پایان امر آنچه شما می دیدید یک نوع اقتصاد دولتی سوسیالیستی بود که ایشان در آن کتاب آورده بود و به منزله‌ سیستم اقتصاد اسلامی معرفی‌ کرده بود. این از یک طرف. از طرف دیگر در ایران، یک عالم بزرگ اسلامی چون مطهری، بحث هایی در باب اقتصاد اسلامی داشت و پس از انقلاب مجموعهٔ درس‌ها و بحث‌های ایشان به چاپ رسید. این کتاب آن قدر بوی سوسیالیسم می داد که آقای خمینی دستور داد آن کتاب را جمع و خمیر کنند و از بازار خارج کنند. ناشر آن کتاب ۲۰۰۰۰ نسخه از آن کتاب را که در آن موقع عدد بزرگی‌ بود، همه را خمیر کرد، جز چند جلد که به صورت اهدا به بعضی‌‌ها داد و یکی‌ دو جلدی از آن به دست من هم رسید. آقای مطهری به صراحت در آن کتاب کوشیده بود که همان تز‌ مارکسیستی مشهور را که ابزار تولید تحت مالکیت هیچ کسی‌ در نمی‌آید و فقط مالکیت دولتی و جمعی بر میدارد تثبیت کند، و با استدلال فلسفی‌ و دینی این رای را به اصطلاح جا بیندازد. روحانیانی مطلب را به آقای خمینی رساندند و او هم فرمان داد که آن کتاب از بازار جمع و از صحنه عمومی‌ بیرون رانده شود . 

می بینید که حتی در آن رده بالای مرجعیت و اسلام شناسی‌ ( از روشنفکران به اصطلاح کم دانش بگذریم )، این اندیشه‌ها رخنه کرده بود و به نحوی اسلامیزه می‌‌شد یعنی‌ کوشیده می شد که با اسلام توجیه شود و در کنار اندیشه اسلامی بنشیند‌. خوب از این قبیل فراوان می شود مثال زد. حالا ببینیم چرا قصه از این قرار است و چرا چالش لیبرالیسم با اسلام چالش سنگین تریست و چگونه است که ما اکنون در دوران دشوار تری به سر می‌بریم؟ 

من به خوبی‌ می‌توانم تصور کنم که اگر نظام کمونیستی شوروی هنوز بر پا بود و فرو نریخته بود، حکومت اسلامی ایران از موقعیت بسیار عالی‌ تری برخوردار بود. هم به لحاظ جهانی‌، هم به لحاظ اعتماد به نفس خود حکومت. چرا ؟ چون یک حکومت ایدئولوژیک قوی را در کنار خود می دید با یک پیشینه انقلابی و با یک ایدئولوژی تعریف شده که بسیاری از اجزاء و مؤلفه هاش به کار حکومت اسلامی هم می‌‌آمد و لذا راحت می‌توانست به آن تکیه کند و در جهان عرض اندام کند و سر را بالا بگیرد و سر فراز باشد. دست کم شوروی گریبان این حکومت را به خاطر نقض حقوق بشر نمی گرفت. نا بهنگامی حکومت اسلامی و موضع دشوار تاریخی‌ او، از آنجاست که در عصری واقع شده است که ایدئولوژی چپ و نظام سیاسی شوروی هر دو فرو ریخته اند و لیبرالیسم سر بر آورده است و اندیشه‌هایش جهانی‌ شده است و جزو بدیهیات زمانه در آماده است. زبان جمهوری اسلامی دیگر زبان زمانه نیست. در حالی‌ که اگر دوران شوروی به پایان نرسیده بود، همچنان می‌توانست یک زبان رقیب باشد، همچنان می‌توانست اقناع کننده دیگران باشد. در ابتدای انقلاب که من هم در بعضی‌ از مجالس و محافل حکومتی شرکت می‌کردم، به وضوح می دیدم که بعضی‌ از صدر نشینان حکومت، مفتخرانه می‌گفتند که بله حکومت ما مثل شوروی ایدئولوژیک است، یعنی‌ یک پشتوانهٔ فکری حیّ حاضر داشتند که به آن‌ها قوّت قلب و اعتماد به نفس می داد. به همین سبب اکنون که آن پشتوانه ایدئولوژیک از دست رفته و آن اعتماد به نفس زایل شده، حکومت ایران بیشتر به زور متوسل می شود و این نکته بسیار مهمی‌ است. شما اگر نتوانید مردم عاقل را با دلیل قانع کنید، یک راه دیگر بیشتر ندارید و آن این که آنان را با زور خاضع کنید. جمهوری اسلامی اکنون در وضعیتی قرار دارد که توانایی اقناع را از دست داده است ( مگر می توان نظریه ولایت فقیه را با حجّت عقلی به اثبات رساند؟)، نمی‌تواند عقلا و فرهیختگان را قانع کند و به همین سبب استفاده از زور می‌کند، یعنی‌ دهان ها را می‌بندد، آنها را به زندان می‌‌اندازد، از خواندن کتاب و روزنامه محروم می‌کند و نهایتا مجبور به مهاجرت می‌کند. 

خوب، حالا چرا این چنین است ؟ نکته اول که می‌خواهم عرض کنم نکته یی فلسفی‌ و معرفت شناسانه است و آن عبارت است از مساله یقین. ببینید معرفت شناسی‌ لیبرالیستی یک معرفت شناسی‌ خطا انگار است یعنی‌ دگماتیک نیست. شما همه در رشته‌های علمی‌ تحصیل کرده اید، آن هایی هم که در رشته‌های فلسفی‌ تحصیل کرده اند این نکته را بهتر تصدیق می‌کنند که کسب یقین و جزم در روزگار ما آنقدر دور از دسترس شده است که دیگر کسی‌ به دنبالش نمی‌رود مگر در ریاضیات و منطق. در علوم و در فلسفه، به دنبال یک نظر قطعی و صد در صد یقینی گردیدن رویایی ست تعبیر ناشدنی. و این البته بدلیل بالا بودن استاندارد قطعیت و یقینیّت در دوران حاضر است. به قول یک فیلسوف، ما یقین داریم که به یقین نمی‌رسیم. امروز شما در علوم می‌بینید که تئوری‌ها می‌‌آیند و میروند، در فلسفه می‌بینید ۲۰ سال از عمر مکتبی‌ نگذشته رخت بر می‌بندد و در گرد و غبار تاریخ نهان می شود و مکاتب جدید از راه می رسند تا دوباره آن‌ها هم رهسپار تاریخ بشوند و بر این قرار . 

اساسا این که کسی با قطعیت تمام بگوید که حق فقط همین است و باطل فقط آن است، چنین چیزی در اندیشه جدید و مخصوصا در لیبرالیسم جایگاهی ندارد. درحالی که مارکسیسم اتفاقا با جزم و یقین پیوند ناگسستنی دارد. دگماتیزمی که در مارکسیسم است، حقیقتاً دیدنی‌است. ماتریالیزم تاریخی را "علمی" میخوانند اما آنرا چون وحی منزل میشمارند! پلورالیزم در مارکسیسم جایی ندارد. مارکسیست ها حق اند و بقیه بطور مطلق باطل. عین این دگماتیزم، عین این یقین فروشی و باطل انگاریِ دیگران در اندیشه دینی روحانیون ما هم حضور دارد. در این جا هم می‌بینید که خیلی‌ راحت حکم می‌کنند به این که دگر اندیشان هیچ حظّیّ از نجات، از سعادت و از حقانیت ندارند و تمام از آن خود آنهاست. روحانیت شیعه را در نظر بگیرید که بر ایران حاکمند، اینان بی تعارف و بی خجلت معتقد اند که از این ۶ میلیارد انسان روی زمین، فقط ۱۰۰ میلیون شیعه بهشتی‌ هستند، آن هم با ارفاق، وگرنه خیلی‌ از این شیعیان هم که گنه کارند و عقایدشان اشکال دارد. روحانیون ما واقعا معتقد هستند که اهل سنت به بهشت نمیروند (نا مسلمانان را که مپرس)، طاعاتی که می‌کنند همه بر باد است، هیچ کدام را خداوند قبول نمیکند، چون ولایت ندارند. امروزه هم در ایران شما اگر اعتقاد به ولایت فقیه نداشته باشید ( که آقای بازرگان نداشت ) هر چه بکنید و هر چه بگویید بر باد است، نماز شب بخوانید، انفاق کنید، حج بروید، کتاب بنویسید، مسلمان تربیت کنید، هیچ فایده ندارد و دست شما را نخواهد گرفت. آنچه اصل و مهم است عقیده جزمی شماست که شما را خودی و بهشتی می کند نه انسانیت و کارهای نیکتان. اینان می گویند همه جهان مسلمان شوند تا سعادتمند شوند، آنها هم می گویند همه باید کمونیست شوند. آنها می گویند خدا باماست، اینها می گویند تاریخ با ماست، الخ. این دگماتیزم به نظر من یکی‌ از آن نقاط اصلی‌ پیوند بین بینش مارکسیستی و تفسیر روحانیتِ بقدرت رسیده از اسلام است و همین است سبب آشتیِ نهایی و نهانیِ روحانیان با مارکسیسم و قهرِ آشکارشان با لیبرالیزم، تفسیری که اکنون حاکمیت دارد . 

اما مطلب دوم ساختار مارکسیسم است. ساختار مارکسیسم اساسا یک ساختار دینی است، و این نکته یی نیست که فقط من متوجه شده باشم. برتراند راسل هم در " تاریخ فلسفه غرب " (ترجمه شده توسط نجف دریا بندری) وقتی‌ که به مارکسیسم می‌رسد، خیلی‌ روشن و به منزله یک امر نسبتا بدیهی‌ اشاره می‌کند به ساختار مذهبی‌ مارکسیسم. مارکسیسم کلاسیک تمام مؤلفهٔ های یک دین را در خودش دارد. هم خدا دارد، هم شیطان دارد، هم بهشت دارد، هم جهنم دارد، هم مومن دارد هم کافر دارد، همه را. حالا من یکی یکی برای شما می‌گویم. در مارکسیسم چه چیزی خداست ؟ تاریخ. تاریخ همه چیز است در مارکسیسم. همه چیز تحول و تکون و تولد تاریخی‌ پیدا می‌کند. تاریخ فقط این نیست که زمان می‌گذرد، نه، تاریخ نزد مارکسیست‌ها با الهامی که از هِگِل گرفته اند، کم و بیش مثل یک موجود با اراده عمل میکند. تاریخ به پیش میرود، تاریخ فلان طبقه را فرو می کوبد، تاریخ فلان نظام را بر می‌‌ کشد. تاریخ قضاوت می کند. گویی یک متحرکِ با عزم و علم و اراده است. هگل می گفت که قهرمانان کارگزاران تاریخ هستند، مقصودش این بود که خود نیوتن نمی دانست چه کار می‌کند، ناپلئون نمی دانست چه کار می‌کند، این‌ها را اراده یی که عبارت است از تاریخ، تسخیر کرده بود و به این سوو آن سو می فرستاد، یک فکر را در ذهن این می نهاد و یک فکر را در ذهن آن می نهاد تا عقل مکّارِ تاریخ ( واین عین تعبیر هگل است) نهایتاً به مقصد خود برسد، درست مثل یک جبّار زیرک و نقشه کش. انگلس می گفت که خدای تاریخ، بی‌ رحم ترین خدایان است که ارّابه خود را از روی اجساد کشتگان به جلو می‌راند. آن زمان که مارکسیسم در شور و رونق بود این جمله بسیار شنیده می شد که فلان نظام زیر چرخ تاریخ له شد. می‌گفتند تاریخ اشتباه نمی کند، یعنی‌ چون قرار است سوسیالیسم همه جا دامنگستر شود، اگر هم یک جا به مانعی برخورد کند، دوباره کاروان تاریخ پیچی‌ و چرخی می زند و اشتباه را تصحیح می‌کند و به سو‌ی مقصد می‌‌تازد. این خدا پاداش و کیفر هم می دهد، شما اگر باخدای تاریخ باشید یعنی‌ مسیر تاریخ را بشناسید و طیّ کنید، همان مسیری که مارکسیستها ترسیم کرده ند، نهایتاً به بهشت می رسید که عبارتست از جامعه بی‌ طبقه سوسیالیستی، در غیر این صورت در زباله دان تاریخ می‌‌افتید و زیر چرخ‌هایش له می شوید و آن همان جهنم شماست. مؤمن کیست ؟ سوسیالیست و کمونیست. کافر کیست ؟ مرتجع وبورژوا. متن مقدس چی‌ست ؟ نوشته‌های جناب لنین و مارکس. نمی‌دانم شما به شوروی رفته اید، یا نه ؟! بنده به یمن حضور در دستگاه حکومتی سفری به شوروی کردم به سال ۱۳۶۰ یا‌ ۱۹۸۱ . به مثابه یک هیات انقلابی رفته بودیم و همه جا ما را تحویل می‌گرفتند، به کاخ کرملین رفتیم و مذاکراتی کردیم، در تمام ادارات خُرد و دُرشت کاخ کرملین پشت سر همه مدیران ۲۰، ۳۰ جلد آثار لنین چون متونی مقدس چیده شده بود که البته برای نخواندن بود و من مطمئن هستم لای آن‌ها برای عمری باز نشده بود. در مدرسه‌ که بدون تردید شما چند واحد مارکسیسم باید می خواندید. در دبیرستان و دانشگاه فقط و فقط تفسیر مارکسیستی از تاریخ تدریس می شد. مورخان حق نداشتند تفسیر غیر مارکسیستی از تاریخ بنویسند. ما با پاره یی از آکادمیسین‌ها هم ملاقات داشتیم و من به وضوح می دیدم فضای تعریف شده مشخصی‌ را که همه باید درون آن کار می کردند و مبتنی‌ بر آن نظر می دادند. هیچ راه دوم و سوم و آلترناتیو وجود نداشت، همین که شما از این جاده منحرف می شدید، لقب بورژوا آماده بود که بر پیشانی شما بچسبد و این دقیقا به منزله‌ کلمه مرتدّ در جوامع دینی بود. مارکسیسم جهاد و شهادت هم داشت. سرودهای ستایشگرانه برای پیشوایان هم داشت و امثال آنها که همه عطر و طعم مذهبی داشتند و دل می بردند. حتی اقبال لاهوری هم در فصل آخر کتاب " بازسازی فکر دینی در اسلام " به دینی بودن چهره و ساختار سوسیالیزم الحادی اشاره می کند. خلاصه کنم که مارکسیسم یک ایدئولوژی دنیوی شبه دینی بود و مرحوم شریعتی‌ به ساختن یک ایدئولوژی دنیوی دینی همّت گماشت و اسلامی ماکسیمالیست ساخت بر الگوی مارکسیسم و در خدمت دنیا و بی اعتنا به آخرت؛ که در آن حقیقت اهمیت‌ ندارد، حرکت اهمیت دارد. ابوذر بر ابوعلی‌ سینا ترجیح دارد، چون ابوذر مرد حرکت است ولی‌ بوعلی‌ مرد فلسفه و حقیقت. ایدئولوژی نمی تواند منتظر مو شکافی‌های فلسفی‌ بماند، باید شمشیر به دست گیرد و حرکت کند. بقول نظامی : 
می‌‌باش چو خار حربه بر دوش 
تا خرمـن گٔل کشـی‌ در آغوش 

تصویر شریعتی از اسلام ایدئولوژیک و تشیعِ حزبی تصویر یک ارتشِ با آرایشِ جنگی بود، که جنگجویان مسلح در صف مقدم جبهه قرار داشتند و دیگران از طبیب و پرستار و صنعتگر و آشپز و خیاط و شاعر و مداح و متفکر و هنرمند و ..... در پشت جبهه قرار داشتند و تحت فرماندهی واحد به آنان مدد فکری و مادی و هنری و علمی می رساندند. همه چیز متعهد بود و هیچ چیز جز در خدمت به فرماندهی و در مسیر انقلاب مسلح و مبارزه معنا نمی یافت. فلسفه هم پارتیزان بود یعنی جانبدار حزبی. مارکسیسم یک ایدئولوژی ماکسیمالیست هم بود، دیندارانی که ایدئولوژی اندیش بودند یا شدند این قرابت و رفاقت را به خوبی‌ با مکتب مارکسیسم حسّ می کردند و به خزیدن نهانی آن در اندیشه‌ها روی خوش نشان می دادند. 

گفتم ایدئولوژی ماکسیمالیست ( حد اکثر گرا ). منظور این است که مارکسیسم نه تنها از اقتصاد و سیاست سخن می گفت بلکه مدّعی هنر و فلسفه و علوم انسانی و طبیعی و کشاورزی و صنعت و روانشناسی و....هم بود. برای همه اینها حرف داشت و آراء رقیب را منحطّ و مرتجع و تاریخ مصرف گذشته می خواند. چه قرابت غریبی است میان ماکسیمالیسم مارکسیستی و ماکسیمالیسم اسلامِ روحانیتِ حکومتی که طمع در همه چیز کرده است که کمترینش هنر و علوم انسانی است ؟  

حال قبل از این که به لیبرالیزم و بازرگان بپردازم می خواهم یک نکته را مقدمه وار بیان کنم. من همیشه با خود می‌‌اندیشیدم که بازاندیشی‌ در مسیحیت وقتی‌ صورت گرفت که مسیحیت با رشد بورژوازی و لیبرالیسم همراه شد. مسیحیت از این حیث خوشبخت تر از اسلام بود، کلمه بخت را به کار می برم، چرا ؟ هم ما مسلمانان و هم مسیحیان یک دوره برخورد با یونانیان را پشت سر گذاشتیم و در آن تقریبا مشابه عمل کردیم و بخت خود را آزمودیم، هم مسیحیان فلسفه یونان را وارد مسیحیت کردند و مورد استفاده قرار دادند هم ما مسلمانان فلسفه اسلامی را با آراء ارسطو و افلاطون ساختیم. فیلسوفان ما شاگردان حکیمان یونان باستان بودند و البته شاگردان زیرک و حکیم که چیزی به اندیشه آنها افزودند نه شاگردان مقلد محض. 

چنین بود تا حدود قرن شانزدهم. در این قرن از یکسو ملا صدرا بر خاست از سوی دیگر مارتین لوتر. وقتی‌ که پرتستانتیزم برخاست تازه گالیله و کپلر و کپرنیک به میدان آمده بودند. بعد از آن‌ها نیوتن آمد، کانت آمد و دانش زمین شناسی‌، شیمی‌، فیزیک و نجوم رشد بی‌ سابقه‌ کرد و مساله تعارض علم و دین پیش آمد. نزاع کلیسا و گالیله آغاز شد و این باعث تجدید حیات مسیحیت شد، این نزاع علم و دین هم برای علم هم برای کلیسا برای هر دو پر برکت بود. دو غول مغرور سرها را بهم کوفتند و سر هردو شکست. کلیسا از خواب جزمی بیدار شد و فهمید در اطرافش چیز‌ها می گذرد که نه می تواند انکار کند، نه می تواند با تکفیر پرونده اش را ببندد، باید فکر دیگری کند، و این بود که کلیسا به فکر دیگری افتاد. فقط دست آورد‌های علم تجربی‌ نبود، دست آورد‌های علوم انسانی‌ هم بود، بحث‌ها راجع به حقوق طبیعی‌ بشر و جامعه مدنی را فیلسوفان آغاز کرده بودند و کلیسا با این بحث‌ها رو به رو شد و به تدریج خود را با آن‌ها تلائم بخشید. البته خیلی‌ طول کشید تا کلیسا رفته رفته چیزی به نام حقوق بشر و امثال آن‌ را به رسمیت شناخت، ولی‌ ما مسلمانان متأسفانه آن بخت تاریخی‌ را نداشتیم. ما در بازاندیشی‌ اسلام و در دوران بیداری مجدد اسلام که می توانیم آغاز آن را به تقریب با خیزش سید جمال اسد آبادی در قرن ۱۹ مطابق بدانیم، کمی‌ پیش تر یا پس تر، این بخت را نداشتیم. ما با لیبرالیسم و بورژوازی رو برو نشدیم، ما با مارکسیسم رو به رو شدیم. همینکه رفرمیست‌ها و اصلاح گران ما به خود جنبیدند و خواستند جهان اطراف را بشناسند و بهترین سیستم را کشف کنند، از آن الگو بگیرند و آن را دست مایه حرکت اصلاحی خود بکنند، خود را با مارکسیسم رو به رو دیدند. اشتباه نکنید. مارکسیسم مکتب ضعیفی نبود، درست است که امروز بخت از او برگشته و تشت رسواییش از بام تاریخ افتاده، اما در اصل مکتب ضعیفی نبود. بزرگانی مثل مارکس و هگل و بعد از آن‌ها کثیری از فلاسفه و علما و عقلا بدان مدد رسانده بودند. پاره یی حرف‌های اساسی‌ در مارکسیسم بوده و همچنان هست. باری ما خود را با این مکتب رو برو دیدیم و بنابر این وقتی‌ نوبت رسید به تئوری پردازی از آن الگو گرفتیم. مرحوم جمال اسد آبادی تئوری پرداز نبود، پیامبر بیداری مسلمین بود. فریاد میزد، می گفت برخیزید، فرق است بین اینکه با فریاد زدن یک جسم خفته را بیدار کنید تا وقتی‌ که با دلیل یک عقل خفته را بیدار کنید. این‌ها با هم فرق دارند. سید جمال فریاد میزد، از ذلت و انحطاط مسلمین در رنج بود و می گفت که سزاوار ما نیست که پست و زیردست باشیم. اما وقتی‌ که نوبت نظریه پردازی رسید، و کسانی‌ به میدان آمدند که اهل قلم و اهل نظر بودند، اهل سفر به این سو و آن سو، این‌ها اغلب از الگوی مارکسیسم تاثیر پذیرفتند. یک طرف سید قطب بود در مصر ( که معلم ایدئولوژیک رهبر کنونی انقلاب هم هست)، یک طرف فرض کنید شریعتی‌ بود در ایران، آن طرف مصطفی السباعی بود در سوریه که کتابی‌ به نام اسلام و سوسیالیسم نوشت و همچنین و همچنین. شاعر مصری را هم که دیدید. شما می‌بینید که بخت تاریخی‌ ما وقتی‌ باز شد که ما محصور و محفوف به اندیشه چپ شدیم و حالا هم که حکومتی "اسلامی" تشکیل شده آن حکومت هم الهام گرفته از ایدئولوژی چپ است . 

خوب، حالا لیبرالیسم چیست ؟ من اگر بخواهم در یک کلمه بگویم که لیبرالیسم چیست، لیبرالیسم مکتب حق مداریست، یعنی‌ تکیه اصلی‌ آن بر حقوق است در مقابل تکالیف. مکاتب دینی تکلیف مدار هستند، همین که شما به عرصهٔ می رسید، به شما می‌گویند تکلیف شما چیست. اتفاقا مارکسیسم هم همین گونه بود، ولی‌ مکتب لیبرالیسم حق مدار است، یعنی‌ از حقوق گفتگو و جستجو می کند. این که حکومت‌های لیبرال به این‌ها عمل می کنند یا نمی کنند بحث دیگریست، من در مقام دفاع از هیچ نظام و حکومت و کشوری نیستم، من اصل این مکتب را بیان می‌کنم آن چنان که در فکر فیلسوفان تکوّن و بسط پیدا کرده تا امروز. مکتبی‌ است که حول حقوق آدمی‌ می گردد، نه این که تکالیف را انکار کند ولی‌ تکالیف ثانوی هستند یعنی‌ از حقوق منشعب و مشتق می شوند اما مکاتب دینی (در تفسیر رایج ) همه مکاتب تکلیف مدار هستند و حقوق از تکالیف متفرّع می شوند و این همان چیزیست که اندیشه دینی را از لیبرالیسم دور می‌کند و روبروی هم قرار می دهد و گاهی خصمانه. شما حالا می‌فهمید که چرا شریعتی‌ جذب این سیستم می شود، یعنی‌ حکومتی ها می کوشند تا او را از آنِ خود کنند ولی‌ بازرگان لقمه یی است که از گلویشان پائین نمی‌رود، خار دارد، چیزی در اوست که در کام نظام تلخ است. شریعتی‌ نادراً از حقوق انسان و دموکراسی و آزادی سخن گفته است، کما اینکه خود مارکسیست‌ها هم چنین اند، در مارکسیسم ایندیویدوالیزم نیست، کلکتیویزم هست، یعنی‌ جمع گرایی که فرد در آن منحلّ و مستحیل می شود، ولی‌ این طرف شما فرد گرایی دارید، حقوق بشر دارید، دموکراسی دارید، آنها را نه تنها تمسخر نمی کنید، بلکه بر صدر می نشانید. 

مدرنیته در یک تصویر و تعریف کلان واجد یک رکن سخت افزاری و دو رکن نرم افزاری است: الکتریسیته وصنعتِ همزادش همان رکن سخت افزاریست که با حذفش جهان به ظلمت قرون وسطا فرو می رود. از آن دو رکن نرم افزاری، یکی علم تجربی و دیگری حق مداری انسان است. عقل مدرن هم معنایی ندارد جز مادر این فرزندان. بادو رکن نخست میتوان ستالینیزم و نازیسم بنا کرد که پاد زهر آن جزم شکنی و حقوق مداری لیبرالیستی است. استبداد سیاسی و فقه تکلیفی و جزم فلسفی و ماکسیمالیزم دینی با مارکسیسم البته الفت و خویشاوندی بیشتر دارند تا لیبرالیزم و همین است سرّ آنکه شریعتی چپ گرا چنین محبوب فرهنگ روحانیت حاکم میشود و بازرگان لیبرال مغضوب آن. گویی اسلام شریعتی نزد آنان "اسلام" ترست تا اسلام بازرگان. از اینها همه مهم تر موضعگیری پایان عمر بازرگان بود که آشکارا و دلیرانه گفت که هدف بعثت انبیا خدا و سعادت اخروی بوده است و بس. این سخن چنان نا منتظر بود که یاران نزدیک او را بر انگیخت تا در نقد او قلم بزنند و اظهار رنجش کنند . 

اگر اسلام شریعتی را بتوان اسلامِ جهاد ویرانگر نام داد، اسلام بازرگان اسلامِ کارسازنده است. شوق گرم شریعتی کجا و عقل سرد بازرگان کجا ؟ بازرگان " اسلام مکتب مولد و مبارز" را نوشت و شریعتی " حسین وارث آدم " را. یکی بیان سازندگی اسلام بود و دیگری سراپا انقلاب و براندازی. بازرگان را می توان سکولار سیاسی خواند اما شریعتی را به هیچ وجه نمیتوان. او خواستار یک حکومت ایدئولوژیک بود. قیاس شریعتی با فردیدی های مزوّر البته قیاس نور است با ظلمت، ولی همین جا می توان دریافت که چرا آنها هم که آلوده به اصناف منکرات و مسکرات بودند و کمترین پیشینه اسلامی و انقلابی نداشتند پس از انقلاب قدر دیدند و بر صدر نشستند. اینها سایه شریعتی را با تیر می زدند در عین حال سخنان او را حتی غلیظ تر از او تکرار می کردند بدون یک جو عقیده و صداقت و از سر ابن الوقتی خالص و کامل. 

ناگفته نگذارم که امروز نه سوسیالیزم و مارکسیسم و لیبرالیزم آن است که قبلا بوده است و نه شریعتی همه جا یک چهره دارد. وی در کویریاتش چهره یی به غایت اومانیست و اگزیستانسیالست از خود نشان می دهد که ستودنی و دیدنی است. 

محمد اقبال لاهوری فیلسوف- شاعر- سیاست شناس محبوب شریعتی گرچه می گفت : " جام جهان نما مجو، دست جهان گشا طلب " و با این سخن به مارکس نزدیک می شد که تغییر جهان را بیش از تفسیر آن می پسندید، با اینهمه یکسویه بودن آیین مارکس را هم بخوبی می شناخت و طرد و نقد می کرد و حتی بر افتادنش را پیش بینی می نمود : 

روس را قلب و جگر گردیده خون
از ضمیــرش حـرف لا آمــد بـرون
کــرده ام انـدر مقــامـاتـش نگــاه
لا ســلاطیــن لا کلیســـــا لا الـه
آیــــدش روزی که از زور جنــــون
خویـش را زین تنـد بـاد آرد بــرون

کاش شریعتی به این آراء اقبال لاهوری اقبال بیشتری نشان می داد که در آن صورت اقبال اندیشه اش بلندتر بود. 

بیفزایم که مبادا گمان کنید اسلام، چنانکه در مخیله روحانیت حاکم است، همه اش جهاد ست و دشمن کُشی و اسلام گستری و آزادی ستیزی و سنگسار و دگماتیزم و استبداد دینی و ولایی. و امامان شیعه همه "انقلابی" و شورشی بودند و برانداز، و آدمیان سراپا مکلّفان بی حقوق اند و هر روز عاشوراست و هر زمین کربلا . 

اصلا و ابدا چنین خشکی و سردی و سختی و بی عاطفگی و تک رنگی در کار نیست باختصار بگویم که قرآن "ظنّ" به آخرت را هم قبول دارد ( الذین یظنّون انهم ملاقوا ربهم ) و تصدیق می کند که یقین آوردن بسیاردشوارست. حق آدمیان برای احتجاج با خدا را برسمیت می شناسد ( لکیلا یکون للنا س علی الله حجة بعدالرسل) چه جای احتجاج با حاکمان، و آدمیان را ذاتا مکرّم می شمارد، و بهیچوجه ادعای ماکسیمالیسم ندارد و جامعیتش در امر هدایت اخروی است نه شئون دنیوی. و اخلاقش فقهش را تهذیب می کند و فقهش ظنی و فقیه محورست و لذا قانون نیست و اخلاقش نیکی را بخاطر نیکی و علم را بخاطر علم می ستاید. مکرّم و مختار بودن آدمی و لذا واجد حقوق بودن او فقط می تواند منشأ الاهی داشته باشد و با مادیگری فلسفی غیر قابل توجیه است. آدمی که بر صورت خدا آفریده شده است و خلیفه خدا بر روی زمین است مثل خدا مکرّم و محقّ و مختارست و گرنه جانوریست محصول کور تکامل زیستی جانوران و بس. تنوع اندیشه ها و روشهای زندگی و فرهنگهای مسلمانان نشان می دهد که هرگز درکی واحد و کلیشه یی از اسلام نداسته اند. پروتستانتیزم اسلامی با تصوف آغاز شد که اتوریته فقیهانرا شکست و تفسیر رسمی از دین را کنار زد و راه ایمان فردی و تفسیر فردی از کتاب و سنت را گشود و فرقه های بیشمار پدید آورد و تکثر روش و بینش را عملا بنیان نهاد. 

بلی چنین است اما غلبه اندیشه چپ و گفتمان غرب ستیزی از یاد مسلمانان برده است که عناصر لیبرالیستی در طریقت آنان بسی بیش از عناصر چپ گرایانه است. گمان می کنند لیبرالیسم یعنی سیاست خارجی آمریکا و چون این را نمی پسندند آنرا هم نفی می کنند. باز آمدن از یک اسلام تکلیف گرا و ایدئولوژیک و بی انعطاف و ناگشوده به تحولات فکری و عملی، و روی آوردن به اسلامی حقوق مدار و گشوده، چالش امروز ماست. امروز لیبرالیزم رقیب نیرومند ادیان است و برخلاف برداشت ظاهر بینانه، چالش لیبرالیسم با اسلام، چالشی بس‌ مهیب تر و سنگین تر از چالش مارکسیسم با اسلام است، چالشی که وضعیت انسانی‌- ایرانی-‌ اسلامی- سیاسی امروز ما را صورتبندی می کند و بر شانه روشنفکران دینی وظیفه یی را می نهد که هیچگاه این قدر سنگین نبوده است.. 

سخن من تمام است. ‌ از حسن اصغاء و تحمل شما تشکر می‌کنم. 

تحریر سخنرانی ایراد شده در دانشگاه واریک انگلستان در خرداد ۱۳۹۱

۱۳۹۱ تیر ۲۶, دوشنبه

۱۳۹۱ تیر ۱۳, سه‌شنبه

همه یار است و نیست غیر از یار - حسن حسن راده آملی

همه یار است و نیست غیر از یار
واحـدی جلـوه کـرد و شد بسیـار


۱۳۹۱ تیر ۱۲, دوشنبه

دقٌ الباب - سروش ۳۷

دقٌ الباب
(فلاح خلق و صلاح علما)
عبدالکریم سروش
خرداد     ۱۳۸۹
واعـظ مـا بـوی حق نشنیــد، بشنـو کاین سخـن
در حضـورش نیـز می گـویـم نـه غیبت می کنـم
چون صبا افتان و خیزان می روم تا کوی دوست
وز رفیقــــان ره استمــــداد همــــت مـی کنـــم
به مشایخ و مراجع کرام درود می گویم و از آنان اذن ورود می طلبم.
سالروز قیامت صغرای خلق و نهضت کبرای سبز نزدیکتر میشود و انتظار مردم از روحانیان راستین بیشتر.  زندانیان این جنبش و شهیدان این شورش پیامی برای شهسواران عرصه دین و دانش دارند:
میدانیم که شما اقطاب و ارکان دین خود از مظلومان مظالم جمهوری اسلامی هستید و از اینکه معاصی و مفاسد این حکومت جائر نام نیک شما و دامان پاک شریعت را آلوده کرده ظاهری دژم و باطنی نژند دارید و سینه پُر آتش خود را به آب صبوری ساکن میکنید و "زبان بریده به کنجی نشسته" زیر لب لاحول میگویید و ربٌ یسٌر میخوانید و از نگاه ها و پرسشهای سرزنش آلود مُریدان و محارم میگریزید که چرا وعده عسل دادید و اکنون سرکه میفروشید و چون به خلوت میروید با خدا شکوه میکنید که خدایا مرجعیت و قطبیت دادی، صد شکر، اما چرا در این عصر و در این احوال؟ که نه مجال انتقاد هست  نه نشاط اجتهاد.  حتی در نوشتن رساله عملیه هم آزادی نیست و فتوا و فرمان حکومت مقدم است. نه حرمت و اعتباری برای فقه مانده، نه قداست و استقلالی برای حوزه.  حجت ها آیت و آیت ها آلت قدرت گشته اند.
و چرا خونین دل و خسته جگر نباشید که مغلوب و مرعوب، در گذرگاه تنگ عافیت و بر مسند خطیر مسئولیت نشسته اید و نظاره میکنید که استبداد دینی چوب حراج بر اخلاق و ایمان خلایق زده است و شریعت را به خدمت سیاست گرفته است و کمر عدالت را شکسته است. شکم اقتصاد فربه از حرام است و چهره دین عبوس و جویبار فرهنگ گل آلود و هوای سیاست مرگ زا و آسمان آزادی تیره و چشم هنر گریان و دل دانش بریان و جان و آبرو ارزان است و ریاکاری و رشوه خواری و دروغ زنی و مداحی و دهان دوزی و قلم سوزی و آبروریزی و عالِم ستیزی و جاهل پروری و خرافه گستری و قانون شکنی و وحشت افکنی و تهمت پراکنی و تملق و تزویر و تقلب و تبعیض، سکه دارالضرب ولایت و قوت غالب حکومت است.  دیگر نه در قضا انصاف و عدالتی مانده است، نه در مجلس تدبیر و شجاعتی، نه در دولت توان و لیاقتی. و به تعبیر فصیح پیشوای پارسایان: "جاهلان قدر می بینند و بر صدر می نشینند و عالمان لجام به دهن دارند" (نهج البلاغه: بارض عالمها ملجم و جاهلها مکرٌم).
جاهلان سرور شدستند  و ز بیم
عـاقلان سـرها کشیـده در گلیـم
میدانیم که شما هم بر این مردم نیک سیرت رحمت می آورید که همچنان در چنگال دیو استبداد اسیرند، نه لبخند بر لب دارند نه شادی در دل نه نان در سفره نه دانش در دفتر نه نشاط عیشی نه درمان دلی، به جز قلبی غمناک و چشمی نمناک برایشان چه مانده است ؟ محتسبان لبخندشان را ربوده اند و واعظان شحنه شناس ایمانشان را. مفسدان نانشان را بریده اند و جاهلان دفتر معرفتشان را دریده اند.  نه رنگ دادگری می بینند نه چهره عدالت. گران از تکالیف و تهی از حقوق. رهبرانشان شب و روز ارجوزه عدالت میخوانند و به دنیا درس مِهر و مدیریت می دهند اما خود زندانها را از شقاوت و قساوت انباشته اند و جامعه را به عفونت دروغ و ریا آغشته اند. قاتلان بی باک حقیقت اند و سارقان چالاک حُریت. هر بانگ نصیحتی را صدای دشمن و هر ندای مخالفتی را ندای اهریمن می شمارند. گویی خود طاووسان عالَم غیبند و دیگران جاسوسان عالم غرب. مُنکر معروفند و معروف به مُنکر.
شما روحانیان راستین با رفتار ستم ستیزانه خود میتوانید چهره متبسم اسلام باشید و پیام روح نواز دیانت را به خلقی خسته از خشونت برسانید تا بدانند که همواره در کنار مردمید و بنام اسلام نه چاهی برای کسی می کنید نه جاهی برای خود طلب می کنید.  رُطب خوردگان ولایت و ثناگویان قدرت نه منزلتی نزد خالق دارند نه محبوبیتی نزد خلق، اما شما حاملان امانت دین و وارثان سُنت سید المرسلین بر سر پیمان خود با خلق و خالق بمانید که از شما همین انتظار میرود و بس. مطمئن باشد که نه اسلامیت این سرزمین نه استقلالش، هیچکدام در گروی بقاء مشتی طراران حاکم نیست و پشتیبانی از این "طالبان نامطلوب" نه خشنودی ملت را در پی دارد نه آبروی روحانیت را.
انسداد و استبداد کم بود، سپاهیان  گستاخ و دراز دست، مرجع تراشی و مرجع کوبی هم می کنند. "هیچ ندانی" را که رسما خبط دماغ دارد، مسند مرجعیت داده اند تا در ثنای رهبر مدیحه بخواند و سینه بزند و او را "کوثر" بنامد و از آن طرف  در فجر تصدٌی ولایت که مقام رهبری دماغ  مرجعیت می پخت، فقیه نزیهی را که بر او دلیری و خرده گیری کرد و او را از "افتاء  بغیر علم" بر حذر داشت به عذاب الیمی دچار کردند که همه سرها در گلیم کشیدید و بر حُرمت ضایع شده فقاهت و مرجعیت خون خوردید و خاموش نشستید. نگذارید بیش ازین نام و ناموستان فدای هوسهای سیاه سپاهیان شود و ناخواسته  در زمره حامیان استبداد دینی به قلم روید.
دلیران عرصه جهاد اکبر، تیغ زبان آختند و بر دولت غاصب تاختند. ارادتی بخلق نمودند و سعادتی بردند. اکنون نوبت شما خاموشان نا خرسند است. توقع محرومان و مظلومان از شما بسی بیش از آن است که افسرده دل و پریشان حال بنشینید و در عیان از ملامت جباران تن زنید و در نهان شکوه به درگاه قاصم الجبارین برید، یا مخفیانه "بر در ارباب بی مروت دنیا" پیامی بفرستید و جوابی نشنوید. کار از اعوذ و لاحول نمی رود و خواهش و سفارش از اثر افتاده است و سکوت در مقابل جباران صدای آنها را بلندتر کرده است. و حال که نه رای موافقت دارید  نه یارای مخالفت، مصلحت در مهاجرت است. جهاد اصغر کنید. "خاطر بدست تفرقه دادن نه زیرکی ست." اگر دهانها را بسته اند پای ها را که نشکسته اند. الفرار مما لایطاق من سنن المرسلین. "باید برون کشید ازین ورطه رخت خویش" .
گرچه راهیست پر از بیم زما تا بر دوست
رفتـن آسـان بـود ار واقف منـزل بـاشـی
بلی کاری پُر هزینه و راهی پُر مخاطره است اما شما یَسر پس از عُسر را ببینید و به فرج بعد از حرج بیندیشید و فلاح و صلاح خلق  را که نگاهش به رفتار شماست پاس دارید و عتاب فرشتگان با ستم پذیران مستضعف را دوباره در قرآن بخوانید که: " چون فرشتگان جان ظالمانی را میستانند که بر خود ستم کرده اند، از آنان می پرسند درچه حال بودید؟ میگویند مستضعف و درمانده بودیم و در دیار خود رخصت انجام وظیفه نداشتیم. فرشتگان درپاسخ میگویند: زمین خدا که فراخ بود و مهاجرت که ممکن بود". (ان الذین توفاهم الملائکة ظالمی انفسهم....نساء97 )  و مباد که حضرت ربٌ الارباب در روز جزا با فقیهان مستضعف خطاب قهر کند و راه عذر را بر آنان ببندد و به سوء عاقبت محکوم شوند.
راهی به سـوی عـاقبـت خیـر میـرود
راهی به سوء عاقبت، اکنون مخیری
مهاجرت چون یک رهنمود دینی و قرآنی و یک شیوه اعتراض مدنی و انسانی و به منزله جستن راهی برای رستن از زندان و رسوا کردن زندانبانان، در سیره عالمان دین ثبت افتاده است و مهاجرت عالمان از ایران به عراق و از عراق به ایران در دوران مشروطه و معاصر سنت نیکو و آزادیخواهانه ای بوده است. "سرهنگان شاه" که بر سر شما نشسته اند سکوت مظلومانه تان را به مسالمت و حمایت تفسیر میکنند. بانگ بلند مهاجرت قفل این سکوت شُبهه ناک را خواهد شکست و تَوَهُم تسلیم ننگین را خواهد زدود.  حوزه فقهی شیعی نجف پس از رکود و توقف کوتاه، اینک به سابقه هزار ساله خود رجوع میکند و در اندیشه بالندگی دوباره است. نجف اکنون میتواند قم را آزاد کند و نفس فروبردگان و ترس خوردگان قم و مشهد را به فراخنای حوزه فقاهت خود راه دهد تا رسالت دینی و تاریخی شان را با شجاعت بگزارند و
بـه بـانـگ چنــگ بگـوینـد آن حکـایـت هـا
که از نهفتن آن دیگ سینه می زد جوش
و بی واهمه از جنود حرامیان و آدمی خواران و تبه کاران و ظلمه و قتله و عمله استبداد دینی و "سربازان بد نام امام زمان"، داستان یوسفان افتاده در چنگال گرگان را باز گویند. هم از قُبح استبداد بگویند هم از حُسن آزادی؛ و دین ورزی را در هوایی آزاد و پُر رقیب تجربه کنند و اجتهادات نوین خود را با تشنگان معنویت در میان بگذارند. و البته "عراق و نجف" نام هرجاست که آزادگان در آن امن و آزاد و گشاده دست و گشاده زبان باشند که "این وطن مصر و عراق و شام نیست".  لیمیز الله الخبیث من الطیٌب و یجعل الخبیث بعضه علی بعض ... (انفال 37): "اینگونه خداوند پاک را از ناپاک جدا میکند و ناپاکی ها را بر هم می نهد و یکجا به آتش جهنم می سپارد."  آنگاه رُطب خوردگان ولایت می مانند و وعٌاظ السلاطین و خدٌام الشیاطین و "مشایخ بی نشان از عشق" و سُفلگانی که هرصبح و شام بر در سرای سلطنت سجده می برند و پشت بر قبله نماز میکنند و با غاصبان می نشینند و دست در خون مغصوبان می برند و عهد خالق را می شکنند که "بر سیریِ ظالم و گرسنگی مظلوم آرام ننشینند" (نهج البلاغه خطبه شقشقیه: و ما اخذ الله علی العلماء الا یقارٌوا علی کظٌة ظالم و لا سغب مظلوم)  مردم هم، غربال بصیرت بدست، می مانند تا خادمان را از خائنان باز شناسند و نگین سلیمان را از دست اهریمنان بیرون کنند و دیوان را از مسند خدیوان فروکشند.
"آنروز ستم گران انگشت ندامت به دندان میگزند که چرا با رسول همراهمی نکردند و چرا فلان کس را به دوستی برگرفتند." (و یوم یعضٌ الظالم علی یدیه یقول یا لیتنی اتخذت مع الرسول سبیلا ... فرقان: 27 و 28 ) می دانیم که مشاطگان قدرت و فراشان ولایت و پندارپروران بنگاه بانگ و رنگ و عمله استبداد دینی، گوشها را پُر و دلها را خالی کرده اند که اگر خیمه خواجگی خودکامکان فرود آید معاصی و مفاسد از یک سو و اعادی و اجانب از سوی دیگر خاک ایران را فتح خواهند کرد و تنها دولت شیعی جهان را بر خواهند افکند. اما این فریبی فرسوده و دروغی کهنه بیش نیست.  نظام شقاوت بنیاد استبداد خود بدترین مفسدت و معصیت است و شجره خبیثه ای است که بر آن اصناف حشرات رذائل جمع می آیند و فقط بهار فرخنده مردم سالاریست که بر خزان خشک خشونت و رذیلت مُهر خاتمت خواهد زد.
بلی مزاج دهر تبه شده است و راهزنان و حرامیان در کمینند اما علمای اسلام دل قوی دارند و آسوده خاطر باشند که عرق ملی و غیرت دینی و همت مصلحانه و تعهد وطن دوستانه زنان و مردان و دانایان و روشنفکران این دیار هرگز این عزیز نگین را به دست اهریمنان نخواهند سپرد و ایران را برای ایرانیان نگاه خواهد داشت.
حدیث حکومت شیعی و خطر زوال آن هم بهانه ای و افسانه ای بیش نیست. این حکومت چه شباهتی به سیره و سنت و شیوه و شریعت سردار عدالت ،علی(ع) دارد تا لاف از شیعی و علوی بودن زند؟ علی کجا و اکرام جاهلان و الجام عالمان کجا؟ علی خود از پیامبر اکرم می آورد که بارها  فرمود "جامعه ای که در آن ضعیفان نتوانند حق خود را بی لکنت زبان از قدرتمندان بگیرند جامعه ای ناپاک است" (نهج البلاغه، نامه به مالک اشتر) و حقا که نظام ولایت مطلقه جز این جامعه ناپاک دست پختی نداشته است که در آن قوه قضائیه پاک هیچ کاره است و قصابان همه کاره. امروز جانی تاوان انتقادی است. نقادان غدر می بینند و مداحان قدر. و
سرتاسر دشت خاوران سنگی نیست
کز خون دل و دیـده بـر او رنگی نیست
و باری مگر مشروعیت حکومت وابسته به عنوان شیعی و سنی است؟ مشروعیت یک قائمه بیشتر ندارد و آن عدالت است و بقیه هر چه هست فرع آن است. جمهوری اسلامی ایران به گفته آن فقیه فقید(آیت الله منتظری رضوان الله علیه) اینک نه جمهوری است نه اسلامی. دینی و شیعی انگاشتنش عین قلب حقیقت و جفا بر طریقت است.
و اگر چه نظام ولایت مطلقه و اسلام عبوسش، قاطبه دینداران را شرمنده از مسلمانی کرده است، چهره متبسم و انسان نواز و حق مدار و خرافه گریز و خرد پذیر روشنفکری دیندار و عالمان پارسا چندان دلرباست که کسی از آن نگریزد و کفر را بر ایمان نگزیند. و "برغم مدعیانی که منع عشق کنند" اینجا هم سخن آن فقیه فقید حجت موجه ماست که در غیبت استبداد دینی، ایران از آن همه ایرانیان و شهروندان متساوی الحقوق خواهد بود و هر کس و هر قوم به اندازه قدر خود بر صدر می نشیند و اقبال می بیند.
از "هجمه کفر" هم باک ندارید. دینداران بُرهانهای قاطع دارند. فطرت و تاریخ با آنهاست. دلیل و علت در خدمت آنان است. چهار قرن است که در مغرب زمین گزنده ترین و کوبنده ترین حمله ها را به دین کرده و میکنند اما چراغ کلیسا هنوز روشن است و "رونق این کارخانه کم نشده است" و دینداری معرفت اندیش در بالندگی است و کتابهای محققانه در تاریخ و فلسفه و تفسیر دین بسی بهتر و بیشتر از کشورما به بازار می آیند. بلی روحانیان دیگر سروری نمی کنند و سقف حکومت را بر ستون شریعت نمی زنند. دین در جای خود نشسته است. نه در راس امور است نه در ذیل امور. و مردم به قدری که علم و هنر و فلسفه و نقد جدید رخصت میدهد پای اعتقاد را در گلیم دیانت دراز میکنند. کافران کفر می ورزند و مومنان ایمان. "مومنان ز اقرار مست و منکران ز انکار مست" و نهایتا ماندنی ها می مانند و رفتنی ها چون کفی بر آب میروند.
دشمنـــان بــا انبیــــا بـر مـی تننـــد
پـس مــلائـک ربٌ سلٌــم مـی زننـــد
کاین چراغی را که هست او نـور دار
از دم و پــف هــــــای دزدان دور دار
بهار مردم سالاری و خزان خودکامگی حوالت تاریخی ماست و فردا که قیامت صغرای خلق قائم شود و فرٌ دولت فرادینی فرا رسد و آفتاب مردم سالاری طلوع کند و افسر فرومایگان فرواُفتد و جشن زوال استبداد دینی برپا شود و داغ دیدگان انسداد و استبداد، زنجیر بر پای زنجیربافان نهند و تبانی نهانی خرقه پوشان و ولایت فروشان و مثلث تیغ و طلا و تسبیح  را آشکار کنند،  روز شرمساری خودکامگان و دریوزگان آنها خواهد بود.
************************
سخنی هم با عابدان و صالحان :
غاصبان حاکم، خود آب و خاک میهن را از عفونت استبداد (که اکبر گناهان کبیره است) انباشته اند و سلسله جور بر دست و پای خلایق نهاده اند، آنگاه خطیبان خناس، وسوسه و غلغله در افکنده اند که زلزله در پیش است و "پیراهن چاک ماهرویان" دامن زمین را چاک خواهد کرد. خرقه پوشان هم دام تزویر نهاده اند و سر حقه باز کرده اند و خواب و خُرافه می پراکنند و دعا و تعویذ تعلیم می کنند و بر رونق بازار شیادی می افزایند. زلزله ای را که در ارکان ولایت افتاده می بینند و می پوشند و در عوض برای زلزله طبیعت و گناهان موهوم مردم می جوشند و می خروشند.

تاریخ اما نشان نمی دهد که پیامبر علیه السلام مردم را از زلزله ترسانده باشد یا دعای ویژه زمین لرزه به آنان آموزانده باشد!  در عوض به گواهی روایات و ماثورات، آنچه پیامبر از آن می هراسید و پیروان خود را از آن می هراساند "چیرگی حاکمان بی رحم" بود و کمتر می شد که از مجلسی برخیزد و این دعا را نخواند: اللهم اقسم لنا من خشیتک ما یحول بیننا و بین معصیتک ... ولا تسلط علینا من لا یرحمنا :"خدایا از خشیتت چندان نصیب ما کن که گناه نکنیم ... و کسانی را که به ما رحم نمی کنند بر ما چیره مکن"( جامع الاحادیث، جلا ل الدین سیوطی). یعنی از نگاه باطن بین آن آموزگار بزرگ تقوا و توحید، سلطه ظالمین صد بار از لرزیدن زمین هراس آورتر بود. و به حقیقت اگر به دعا از خدا چیزی را باید خواست همانا برافتادن حاکمان بی رحم است، حاکمانی که از قتل و غصب و نهب و تجاوز و تطاول و چپاول و تقلب و تزویر و افترا و شکنجه و اعدام،  مغولان و طالبان را شرمنده كرده اند.
نیکوست که همه نمازگزاران و خداخوانان از هر کرانه تیر دعا روان کنند و به پیروی افتخار آمیز از رسول اکرم این کلمات را بر لوح جان و صفحه زبان نقش کنند و در عیان و نهان، در شب و روز، در خانه و خیابان، در صلوات و مناجات و در سجده و قنوت، به هر لهجه و هر زبان، از صمیم جان بخوانند و از خدای رحیم رحمان بخواهند تا سایه سلطه سفلگان بی رحم را از سر امت مرحومه کم کند و چشم نمناک و دل غمناکشان را روشن و خرم کند.
شاعران و هنرمندان و خوش نویسان نیز وام هنرمندی را بگزارند و این کلمات پر برکات را بر الواح و صحائف، بر دیوان و ایوان و بر رسانه ها و رایانه ها رقم زنند و به شهد عبارت و سِحر بلاغت بیامیزند و دل مظلومان را مسرور و چشم ظالمان را کور کنند.
چو غنچه گرچه فروبستگی است کار جهان
تـو همچـو بـاد بهــاری گـره گشـا می بـاش
چـو پیـر سـالـک عشقت به می حوالـه کنـد
بنــوش و منتـظــر رحمــت خــدا مـی بـاش

۱۳۹۱ تیر ۱۱, یکشنبه

این قافله عمر عجب میگذرد - صالحی

این قافلـه عمــر عجـب میگذرد
دریاب دمی که با طرب میگذرد


گفتن از حسّ نهان - سروش ۳۶

 گفتن از حسّ نهان
سخنرانی عبدالکریم سروش در پاریس 
اردیبهشت ۱۳۸۸ 
به نام خدا
از شما که در این محضر حضور به هم رسانده اید و منت بر من نهاده اید به نوبه خود سپاس گزارم. بار چندم است که من به پاریس که می آیم دوستان عزیز این فرصت را به من می دهند که بحثی را با هم بگشائیم و سخنانی را به یکدیگر بگوئیم و بشنویم و از فرصت کوتاه عمر بهره ای ببریم. عموما مستحضر هستید که در ماه های اخیر به دنبال انتشار یکی از مصاحبه های من با یک رسانه هلندی طوفانی بر پا شد و این طوفان که یک طوفان معرفتی بود به غوغاهائی هم از جنس سیاسی و اجتماعی آمیخته و آلوده شد. اگر بخت یار من نبود و پاره ای از عقلا و زیرکان قوم در این امر مداخله نمی کردند، ای بسا که به پیامد های سوء و ناگواری هم منتهی می شد. جامعه ما متاسفانه به دلیل پاره ای از نا آرامی های نهان، ناگهان در پاره ای از مقاطع و موارد بر می آشوبد و عکس العمل های نا متناسب با عمل نشان می دهد. به همین سبب رشته امور از دست رشته داران بیرون می آید و کار به عواقب سوئی منتهی می شود.
 
آن مصاحبه ای که من با یک رسانه هلندی کرده بودم در باب وحی و نبوت ، کلام الهی و قرآن بود منتشر شد و ترجمه فارسی آن هم منتشر شد و از اینجا بود که بگو مگوها بالا گرفت. خلق کثیری ، چه کسانی که صاحب اهلیت بودند و چه کسانی که صاحب اهلیت نبودند ، گام در این وادی نهادند و سخنان مثبت و منفی فراوان گفتند و «حمله بر من درویش یک قبا آوردند» . پاره ای از مراجع بزرگ قم هم وارد ماجرا شدند و در آنجا هم همین طور بعضی ها به زبان درشت و بعضی ها به زبان نرم، بعضی علمی تر و پاره ای به شکل های غیر معرفتی فتح باب کردند . در میان هنرمندان یکی از فیلم سازان به نام هم سخنان درشت و ناروائی گفت و نویسندگان خرد و درشت هم از اطراف فرا رسیدند و هر یکی به سهم خودشان بحثی را باز کردند.

من از میان آن همه تنها به یکی از مراجع یعنی آیت الله سبحانی طی دو نامه مبسوط پاسخ گفتم که آن ها در سایت خود من آمده و همچنین در روزنامه های داخل کشور به مقداری که میسر بود منتشر شد. آقای سبحانی پس از پاسخ دوم من پا در کشید و به ادامه بحث نپرداخت. آن هم به این دست آویز که فلانی در نوشته های خود عقده گشائی می کند و پا را از حریم معرفت و بحث و استدلال بیرون می گزارد. آنگاه ایشان به یکی از شاگردان خودش به نام ربانی گلپایگانی خواست که به ادامه پاسخ ها بپردازد. او هم مقاله ای نوشت و گفتگوی میان من و ایشان به این طریق ختم شد. البته آنچه که باعث شده بود آقای سبحانی سخنان من را از جنس عقده گشائی بخواند این بود که من در نامه دوم به ایشان نوشته بودم که جناب آقای سبحانی همه این بحث ها بر سر خدا و پیغمبر ، وحی ، کلام باری، برای این است که ما عقاید و آیین فکری و عملی داشته باشیم که در آن با رفاه توام با عدالت زندگی کنیم و دست ظلم را از سر یکدیگر کوتاه کنیم. اگر این بحث های کلامی و موشکافی های فلسفی به آنجا نیانجامد بر آن ها سود چندانی مترتب نیست. بعد هم گفتم شما در قم نشسته اید و در کنار گوش شما به یکی از بزرگ ترین مراجع شیعه ظلم هائی شد و اهانت هائی شد که تاریخ شیعه کمتر از آن ها نشانی دارد و شما سکوت محض کردید و هیچ سخنی نگفتید. برآشفته نشدید و عتابی نکردید. وارد میدان و ماجرا نشدید و حالا به من می گوئید که تو دین مردم را تضعیف می کنی. در حالی که آنچه موجب تضعیف دین جوانان می شود همین سکوت ها و بی عملی های امثال شماست. همچنین اشاره کرده بودم به آقای مشکینی و این که  ایشان پای همه مقدسات و امام زمان را به میان آورد برای اینکه چند تا سرد مزاج را به گرمخانه مجلس بفرستد و گفت که پای نامه آنان را و تصویب نامه آنان را امام زمان امضاء کرده است. من هشدارهای اینچنینی به ایشان دادم که گرچه از بحث فلسفی بیرون بود اما در صحنه ای و حوزه ای که ما زندگی و پیکار می کنیم یعنی اجتماع ایران همراه با سیاست و فرهنگ آن، این تذکر ها هم به لحاظ خطاب و مخاطبه ای که با ایشان داشت و هم به لحاظ تاریخی و ماندن و ثبت او در تاریخ امر واجبی می نمود . ایشان البته ترجیح داد که از میدان مبارزه و مباحثه بیرون برود و پرچم را به دست کس دیگری بسپارد. 

باری ، علاوه بر این بحث که میان من و آن بزرگان در گرفت در صحنه اجتماع هم بحث توجهات زیادی را به خود معطوف کرد. که من از این بابت البته راضی هستم. خشنودم از اینکه مباحث فکری خالص هنوز در جامعه ما خریداران بسیاری دارد و چنان نیست که سیاست زدگی افراد را از تاملات معرفتی دقیق و بحث های علمی باز داشته باشد. این موجب تشویق من شد. هنوز هم من در کار آن بحث هستم و دنبال می کنم و ان شاء الله نوشته های تازه ای را هم منتشر خواهم کرد.

در سفر اخیر که در ایران بودم به قم رفتم و به محضر آیت الله منتظری و با ایشان هم در این خصوص سخن مختصری رفت. چرا که ایشان دو نامه خیلی مبسوط در حد 200 صفحه به من نوشتند و به صورت کتابی هم منتشر کردند و نسخه ای از آن را هم به من دادند و من به ایشان گفتم که از شما اجازه می خواهم که پاسخ شما را بنویسم و ایشان هم از سر لطف گفتند که این کار مجاز است و بعد هم به شوخی اضافه کردند که ما نتوانستیم شما را به طرف خودمان بکشیم و بنده هم به شوخی افزودم که شاید بنده بتوانم شما را به طرف خودم بکشم. خلاصه این کشمکش همچنان ادامه دارد.
این سو کشان سوی خوشان، آن سو کشان با ناخوشان
یــا بشکنــد یــا بگــذرد کشــتــی در ایـن گـــــــرداب هـــا
به هر حال گفتگوئی هست و کشمکشی هست و مباحثه ای که تا در وقتی که در حوزه علمی می رود و شرایط مناظره مراعات می شود البته سودمند است ولی امان از وقتی که از حریم و حدود خود بیرون برود و کسانی و نا اهلانی پا به این میدان بگزارند دشواری افزوده می شود. در اینجا هم که بنده به مناسبت سمینار دیگری آمدم، دوستان ایرانی از سر محبت خواستند که همان بحث را در اینجا من دنبال کنم و چه بسا کسانی در جمع ما باشند که از ابتدا تا کنون بحث را دنبال کرده باشند و مایل باشند که سوالات و ابهامات خودشان را مطرح کنند. لذا من مقدمه وار جمع بندی از آن بحث هائی که صورت گرفته اینجا ارائه می کنم و در حدود وقت می کوشم که ایجاز را رعایت کنم و بعد از آن هم منتظر سخنان و سوالات شما هستم.

ما در زمینه های دینی در جهان حاضر مسائل و مشکلات فراوان داریم. حرکت روشنفکری دینی که در ایران آغاز شد و من آغاز او را نمی توانم و نمی خواهم معین کنم، به هر حال در پی حل مشکلاتی بود که زندگی در جهان معاصر برای دینداران فراهم آورده است. این مشکلات فقط مشکلات عملی نیست، مشکلات نظری هم هست و بلکه مشکلات نظری آن اغوا  و  اهم مشکلات عملی است. مشکلات عملی بیشتر چیزهائی بود که فقها به آن پرداختند و می پردازند که این توفیق یا عدم توفیق به پاسخ دادن به مشکلات عملی هم می تواند محل گفتگو باشد. از وقتی که بحث های مربوط به ورود بیگانگان و یا کفار به اصطلاح در کشور ما پیش آمد تا بعدها که شیوه های نوین زندگی، ورود دستگاه های جدید و شیوه های نوین طبی، معالجه و درمان و همچنین به کشوهای خارجی و غیر اسلامی مطرح شد ، فقهای ما با سوالات و مسائل گوناگونی روبرو بودند. در باب آن ها رساله نوشتند. تصور پاره ای از افراد این بود که فقه می تواند مسائل و مشکلات جهان جدید را حل بکند. همین امروزه هم که اینجا نشسته ایم در کشور ما بحث هائی نوینی که مربوط به بحث های نوین در ژنتیک و پژشکی پدید آمده باز هم به دست فقها سپرده شده است تا آن ها حل بکنند که آیا رواست که ما در ژن ها تصرف بکنیم. تصور می رود که همه ابعاد این مسائل را فقه می تواند فرا بگیرد. اتفاقا در این زمینه ها هم خیلی راحت فتوا می دهند. خیلی آسان به گمان خودشان مسئله را حل می کنند. در حالی که این مسائل وجوه و ابعاد اخلاقی خیلی عظیمی هم دارد که متاسفانه از آن ها غفلت می شود.

باری اما مشکلات نظری بسی بیش از این ها بود و هست. توجه به مشکلات نظری نسبتا اخیر تر است و البته میمون، به خاطر اینکه مسائل اساسا از اینجا آغاز می شوند. شما اگر ببینید مثلا مرحوم آقای مطهری قبل از انقلاب  رساله ای در باب خاتمیت پیامبر اسلام نوشت. من آراء ایشان را در یکی از نوشته های خودم نقد کرده ام و الان به اختصار عرض می کنم. ایشان در آنجا می خواست توضیح بدهد که پیامبر اسلام که خاتم است، چرا خاتم است؟ و چگونه خاتم است؟ آیا می شود که کسی بیاید و سخنانی بگوید که الی الابد و برای همیشه آن سخنان روا و کارآمد باشد و بتواند مشکلات بشریت را تا یوم القیامه حل کند؟ در اینکه می شود یا نمی شود من الان بحثی نمی کنم. اما اگر نوشته ایشان را شما ببینید همه اهتمام او معطوف این مسئله است که نشان بدهد که فقه کارآمد است. یعنی تا قیام قیامت همین فقهی که اسلام دارد یا شیعه دارد می تواند پاسخگوی همه مسائل عملی بشریت با تمام تنوع و تحولی که خواهد داشت باشد. اینکه فقه می تواند یا نمی تواند یک بحث است، بحث دیگر این است که مگر تمام تحولاتی که در بشریت رخ می دهد تحولات عملی است یا مقولات حقوقی است تا ما اگر توانستیم همه آن ها را حل کنیم مدعی خاتمیت باشیم. حقیقت این است که خاتمیت مسئله دشوار تری را که پیش روی ما می گزارد این است که باید حکما ، فقها، علمای اسلام بتوانند نشان بدهند که همه تحولات نظری و فلسفی و معرفتی و علمی که تا یوم القیامه برای بشر مطرح می شود همه این ها در اسلام یا در قرآن فی المثل هست. اما این قصه تحولات عملی چنان نظر عالمان را حتی کسی در کالیبر مطهری گرفته بود که به آن ابعاد دیگر و به آن وجوه دیگر مطلقا توجه نمی کردند. یعنی آن جوانب کاملا زمین مانده بود و زمین مانده است. اما توجه مبارکی که در عرصه روشنفکری دینی به همین امر پیدا شد به گمان من توانست بابی را باز کند که این باب باز نشده بود و ناگشوده مانده بود.

اگر یادتان باشد در ابتدای انقلاب در کشور ما یک ندائی برخواست که فقه را باید پویا کرد و فقه موجود نمی تواند جواب مسائل را بدهد. بعد هم علمای ما طبق معمول با یک نوع نام گزاری قصه را حل شده انگاشتند. گفتند که بله ما هم معتقدیم که فقه باید پویا شود ولی همان فقه سنتی پویا هم هست. بنابراین دیگر چیزی لازم ندارد. بعد درست شبیه اینکه وقتی می خواستند دو تا خیابان را به هم وصل کنند ، اسم این دوتا خیابان را عوض کردند و گتند تمام شد. اینجا هم همین طور شد. ولی این طور قصه حل نمی شد. بعد معلوم شد که پا را باید از محدوده فقه فراتر نهاد. بنده وقتی کتاب "قبض و بسط" را به صورت مقالات و سپس به صورت کتاب نوشتم، در حقیقت پا در همین جاده نهادم و به صراحت آوردم که مشکلات فقهی حل نخواهد شد مگر اینکه مشکلات فکری ما در یک فضای دیگری که قبل از فقه است، یعنی در کلام و فلسفه امثالهم حل بشود. ما در انسان شناسی مشکلاتی داریم. ما در تئوری های مربوط به حقوق بشر، در تئوری های فلسفی، دین شناسی ، پیامبر شناسی در همه این ها نکات معضل و مبهمی داریم. ما نمی توانیم درک از خدا را ، درک از نبوت را همان طور سنتی نگه داریم و تصور ما این باشد که یک خدائی در آسمان نشسته و یک فرشته ای را مثل پرنده ای به نزد کسی به نام پیامبر می فرستد و در گوش او سخنانی می گوید و آنگاه او هم این سخنان را برای ما تکرار می کند و بدین ترتیب تکلیف ما را تا قیامت معلوم می کند. اگر ما این طور تصور کنیم هرچند هم این فقه را بزنیم و زیر و رو کنیم و این روایت را به کمک آن روایت بیاوریم و این روایت را معارض آن روایت دیگر بشماریم و یک حکمی را نقض کنیم و یک حکمی را احرام کنیم بار ما بار نخواهد شد و کار ما به مقصد و پایان نخواهد رسید. ما باید به مراتب بالاتر معرفت یعنی وحی شناسی، پیامبر شناسی، خداشناسی برویم و آن ها را مورد بازدید قرار بدهیم تا تحولاتی که در آنجا رخ می دهد به مراتب مادون یعنی به معارف نازل تر ریزش کند و موجب تحول در آنجا بشود. برای اینکه حقوق و فقه از فلسفه های خودشان مشروب می شوند و وقتی که آن فلسفه ها تغییر نکند این ها هم عوض نخواهند شد. توجه فقیهان را و دیگران را به این امر جلب کردم. آن موقع آن حرف ها مخالفت بسیار بر انگیخت ولی امروز خوشبختانه کمابیش به جزو بدیهیات درآمده است و امروز بیستمین سال از تولد آن کتاب است و آن کتاب اکنون بیست ساله شده است. چیزی که بیست سال پیش طوفانی از مخالفت ها را برانگیخت اکنون تقریبا جزو بدیهیات درآمده است. من در حوزه بوده ام با علما سخن گفته ام ، با طلاب با دانشجویان و دیگران ، آن سخن کمابیش یک سخن عادی شده است و من از این بابت شاکرم.

البته پروژه فکری ما فراتر رفت و دوستان همفکر ما هم همین طور تا زمانی که قصه نبوت رسید. قصه نبوت البته قصه حساسی است. برای اینکه مسئله از یک مسئله تئوری abstract بیرون می آید و شما روی شخص خاصی که پیامبر اسلام است تمرکز می کنید و درباره او و سخن او  و رفتار او و رسالت او سخن می گوئید و به طور مشخص کتابی که او آورده و به همه مسلمانان و بلکه به همه جهانیان عرضه کرده است. ناچار حساسیت ها افزون تر می شود و واکنش ها شدیدتر و چنین هم شد.

خلاصه حرف من آنجا این بود که عرض می کنم . چون بعدا چنین وانمود کردند و رسما آقای مجیدی فیلم ساز آمد و سخنانی گفت که از تلویزیون ایران هم پخش شد و گفت که فلانی منکر وحی و نبوت است و به قول مراد خود او یعنی مولوی :
گـرچه قــرآن از لـب پیغمبــر است
هر که گوید حق نگفته کافر است
و حکم کفر بنده را هم ایشان صادر کردند. این البته بدعت جدیدی بود در جامعه ایران، چون تا یک سال پیش تکفیر را اقلا فقها می کردند، ایشان که از فقه و فقها فقط «ف» آن را دارد چون فیلم است، آمد و این سلاح را به دست گرفت. خوب البته سخنان او مورد اعتنائی واقع نشد اما کسانی که آن سخنان را پخش می کردند معلوم بود که به دنبال بلوا و غوغائی می گردند. دیگران هم البته از پی برآمدند و حرف های دیگری گفتند. من در پاسخ هائی که نوشتم به صراحت آوردم و گفتم که سخن بر سر انکار وحی نیست، سخن بر سر مکانیسم آن است. یعنی اینکه خداوند حرف می زند چگونه حرف می زند؟ خداوند در گوش پیامبر سخن می گوید چطور سخن می گوید؟ این هم یک کنجکاوی محض نیست که بگویید حالا چکار دارید که چطور حرف می زند؟ شاید هم نمی خواهد ما بدانیم. اما نه ، این بعدا به کار ما می آید یعنی در فهم اسلام و در فهم مسلمانی و در فهم رسالت پیامبر کشف این معنا به کار ما خواهد آمد و بر آنجا نوری خواهد افکند. در غیر این صورت بله، ممکن است به یک کنجکاوی بی حاصل تبدیل شود.

باری، اصل مطلب هم در همین جاست. عنوانی که برای سخنرانی امروز آمده است چنانکه می دانید از یک شعر مولانا گرفته شده است. مولوی از کسانی است که در مقام پیامبر شناسی مرد بسیار موفقی بود و سخنان آموزنده فراوان دارد. در مسئله وحی هم همین طور. تعبیری در سخنان مولانا وجود دارد و آن اینکه پیامبران حس ویژه ای دارند که نام آن را هم حس نهان نهاده است. در آن شعر مولوی چنین می گوید:
پس محل وحی باشد گوش جان
وحی چه بود گفتن از حس نهان
می گوید وحی چیزی نیست مگر اینکه آدم حس نهان خودش را به کار بگیرد و با آن حس نهان چیزی را بشنود یا چیزی را کشف کند یا چیزی را بگوید. جای دیگری باز مولانا داستانی را نقل می کند و می گوید که ستونی بود و این ستون در فراق پیامبر ناله می کرد و گریه می کرد که نامش را ستون حنانه نهادند. بعد می گوید:
فلسفی کو منکر حنانه است
از حواس انبیـاء بیگـانه است
کسی که امکان چنان قصه ای را منتفی می داند و منکر می شود نمی داند که حس پیامبرانه چگونه حسی است و در پیامبری چه نهفته است. من بیش از همه این تعبیر حس نهان او را می پسندم که می گوید که انسان هائی در این جهان پیدا می شوند که حس ششم و هفتمی دارند و همان طور که پنج حس داشتن امر ممکن و واقعیت یافته ای است می توان حس دیگری هم داشت و حد اقل از این حیث یک امر غریب و نشدنی و جادوئی و خرافاتی و خیالاتی نیست. معقول و متصور و ممکن است. اینکه انسان حس نهانی داشته باشد یا بتواند داشته باشد این همان چیزی است که می تواند تبیین کننده مکانیسم وحی باشد.

از همان موقعی که پیامبر آمد و قرآن را با مردم در میان نهاد ، در زمان خود پیامبر این بحث ها و مناقشه ها کمتر بود. چون در زمان پیامبر فضای گرمی وجود داشت. به قول ابن خلدون کوره وحی چنان داغ بود و همه چنان در آن کانون گرد آمده بودند که بسیاری از سوال ها به ذهنشان نمی رسید و با پیامبر مطرح نمی کردند.اما مثل هر دین دیگری وقتی که پیامبر در می گذرد و قدری فضا سرد تر می شود و آن گرما و داغی ایدئولوژیک و جهادی نخستین فرو می نشیند، رفته رفته عقل ها و مغزها به کار می افتد و سوالاتی را مطرح می کند که تا پیش از آن با آن ها آشنا نبود . به ویژه که مسلمان ها آمیزش با اقوام و ادیان دیگر پیدا کردند ، به ویژه با مسیحیان و یهودیان و در مسیحیت سخن از این بود که عیسی کلیم الله و کلمه خداوند است. نکته ای که در خود قرآن هم آمده است. و اینکه کلمه خدا بودن و کلام خدا بودن یعنی چه؟ سوالی بود که از مسیحیت هم به مسلمان ها انتقال پیدا کرد و ذهن هائی را به خود متوجه کرد. علم کلام هم چنان که می دانید از همین جا متولد شد. یعنی اولین و بلکه فربه ترین مسئله ای که مورد بحث آنان قرار می گرفت این بود که کلام خدا چیست؟ یعنی خدا چگونه سخن می گوید؟ برای اینکه همه معتقد بودند که خداوند جسم نیست. جز یک فرقه خیلی خیلی کوچک و باریک در عالم اسلام که مجسمی بودند و قائل به جسمانیت خدا بودند و کرّامیه دیگر اکثریت نود و نه درصد مسلمین چنین عقیده ای نداشتند و معتقد بودند که خداوند جسم نیست. بدن و دهان و دندان و زبان و حلق و ... ندارد و لذا سخن گفتن هم ندارد. به علاوه سخن گفتن و انتقال سخن به دیگری محتاج حواس است و فضائی که خداوند در آن هست و ما نمی دانیم چه طور فضائی است، روحانی ، معنوی ، مجرد از ماده، به هر حال هوا هم در آنجا جائی ندارد. پس به شکلی که آدمیان حرف می زنند حرف نمی زند. زبان ندارد. فرشتگانی هم که قرار است سخن خدا را بگیرند و بیاورند و به پیامبر منتقل کنند هم همین طور هستند. آن ها هم جسم ندارند و روحانی هستند و غیر مادی و آن ها چگونه می خواهند سخن خدا را از او بگیرند؟ و چگونه می خواهند به پیامبر منتقل کنند. همه این ها همان سوالاتی بود که در سده اول تاریخ اسلام برای متکلمان و متفکران پدید آمد. این مقدار برای آن ها مسلم بود که حرف زدن خدا مانند حرف زدن آدمیان نیست و اینکه بارها در قرآن آمده است که و اذ قال ربک للملائکه ... خداوند با ملائکه چنین گفت و با دیگران چنان گفت، همه متکلمان می دانستند که این گفتن ها و شنیدن ها به هیچ زبان خاصی از زبان های بشری نیست. چون بین خدا و ملائکه زبانی مثل عربی، فارسی، انگلیسی مطرح نیست و بعد هم به شیوه آدمی سخن نمی گویند. لذا سخن بر این رفت که خدا با چه زبانی حرف می زند یا خدا چگونه سخن می گوید؟

تئوری های خیلی عجیب و غریبی در این زمینه آمده است که اگر بخواهم بیان کنم خیلی طول می کشد. فراوان سخن گفته اند. اینکه خدا به دل پیامبر می اندازد؟ یک عده ای البته صریحا می گفتند که فرشتگان می آیند و با پیامبر سخن می گویند. اینکه خداوند خالق سخن است. می گفتند خدا با زبان حرف نمی زند اما سخن را خلق می کند. آن وقت متکلمان دیگر می گفتند در این صورت به خدا متکلم نمی توان گفت بلکه خالق کلام باید گفت. در حالی که خدا می زند. در قرآن هست در تورات هم فی المثل هست که خداوند با موسی سخن گفت. همان بوته سوزان که در تورات و قرآن عینا آمده است که موسی وقتی که با همسرش از پیش شعیب آمدند در بیابانی نوری را دیدند. مولوی می گوید که :
همچو موسی بود او مسعود بخت
کاتشـی دیــد و بســوی آن درخـت
چون عنـایت هـا بـر او موفــور بـود
نار می پنداشت و آن خود نـور بود
آتشی دید و به سوی آن رفت ولی آتشی نبود در چشم او، آتش نبود بوته ای بود که گوئی می سوخت. نزدیک آن که رسید صدائی برخواست و شنید که کسی به او می گوید که من خدا هستم. در تورات آمده است که گفت :I am how I amیعنی من آنم که آنم. هیچ وصفی از خود نداد که البته این از لحاظ فلسفی خیلی سخن پر مغزیست. در قرآن وصف هم دارد. خدا گفت: انی انا الله ، رب العالمین یعنی من خدای جهانیانم. ولی در تورات آمده است که این را البته به عبری شنید: من آنم که آنم. و از اینجا بود که موسی متوجه شد که یک تجربه جدیدی پیدا کرده است. منتهی کسی غیر از موسی آن صدا را نمی شنید. حتی همسرش که با او بود نمی شنید. آن نور را و آن سوختن بوته را کسی نمی دید. به تعبیر امروزی هاsubjective  بود. یعنی در درون موسی بود. نه اینکه یک امر objective  باشد در بیرون که همه کس ببیند یا بشنود. الان سخن بنده را هر کسی که در این اتاق باشد می شنود، این طور نیست که این سخن ها در ضمیر شما باشد بلکه از بیرون به گوش شما می رسد. اگر آن صدائی که موسی شنید یا نوری که دید یک امر objective بود ، هر کس دیگری هم جای موسی بود باید می دید یا می شنید. ولی این اتفاق نیفتاد. در پرانتز عرض می کنم که هم در انجیل هست هم در قرآن که یک ملکی بر مریم پدیدار شد. مریم مادر عیسی که برهنه بود و گوئی در نهری یا جائی داشت خودش را می شست. ناگهان دید که یک جوان خیلی خوش سیما مقابل او ایستاد. خیلی پریشان و مضطرب شد و به تعبیر قرآن گفت: قَالَتْ إِنِّي أَعُوذُ بِالرَّحْمَن مِنكَ إِن كُنتَ تَقِيًّا. مریم گفت به خدا پناه می برم از تو اما او گفت که نترس، من دشمن تو نیستم. قصد تعرضی و خیال سوئی هم ندارم و الی آخر. منتهی مولوی در اینجا حرف خودش را می زند. می گوید وقتی ملک بر مریم ظاهر شد و مریم مضطرب شد. به مریم گفت که:
مریما بنگر که نقش مشکلم
هم هلالم هم خیال اندر دلم
گفت ببین من موجود خیلی پیچیده ای هستم. از این موجودات عادی نیستم. هم مثل هلالم که گوئی در آسمان است، هم خیال در دل توام. یعنی هم یک پائی درون دارم ، هم یک پائی بیرون دارم. هم objective هستم و هم subjectiveهستم. از یک طرف درونی ام چون دیگری مرا نمی بیند و فقط تو می بینی. ولی از یک طرف هم مخلوق خیالات تو هم نیستم. یک واقعیتی دارم ولی خودم از جنس خیالم. سعدی هم می گوید:
زلفت رها مکن که چنین بر هم اوفتد
کاشوب حسن روی تو در عالم اوفتد
گـر در خیـال خلـق پـری وار بگــذری
فــریـــاد در نهــــاد بنـی آدم اوفتـــد
من از جنس عالم خیالم اما خودم مخلوق خیال تو نیستم.
مریمـــا بنگـــر کـه نقــش مشکلــم
هـم هـلالـم هـم خیــال انـدر دلـــم
را می دانید چرا مولوی این خیال را در اینجا می آورد؟ برای اینکه یک قصه ای را نقل می کند. می گوید که هلال یک خصوصیتی دارد مخصوصا هلال شب اول ماه که خیلی باریک است. روزه داران که می روند هلال را ببینند چون بسیار هم حساس اند به رویت هلال از شوق دیدن هلال گاهی هلال را در آسمان می آفرینند. یعنی یک کسی می گوید من دیدم در حالی که نمی بیند. یا هلال آن قدر باریک است که روزه دار آن را نمی بیند. یعنی چیزی است در مرز وجود و عدم. در مرز objectivityو subjectivity . گاهی آدم فکر می کند واقعیت است و گاهی فکر می کند که خیال است. به همین دلیل هم مولانا در اینجا نام هلال را آورده است.

باری ، سخن گفتن خداوند هم اگر وجود و حقیقتی داشته باشد،subjective است. یعنی شخص پیامبر ، شخصی که مخاطب خطاب است آن را می شنود و دیگران آن را نمی شنوند و نمی بینند. اگر این طور باشد کلام در این حالت درونی می شود. کلام بیرونی نیست. یک القا و الهامی است که به کسی می شود. این یک قدم بود که برداشته شد. که کلام خدا کلامی نیست که در هوا باشد یا جائی باشد. در دل شخص مخاطب است. اما باز هم چگونگی این معلوم نبود.

نکته دوم این بود که زبان خداوند به زبان پیامبران است. یعنی اگر عیسی بوده فی المثل به زبان سریانی بوده و اگر موسی بوده زبان عبری بوده و در مورد پیامبر اسلام به زبان عربی بوده است. یعنی مثل اینکه شخصیت آن کسی که این وحی را یا کلام را می گیرد در این امر مدخلیت دارد. و همه نکته در همین جاست که آن کسی که پیام را می گیرد، خودش مدخلیت دارد یا یک موضوع passive  است . یعنی انفعال محض است و کلام می آید و از او عبور می کند و انتقال مستقیم به بیرونیان پیدا می کند. آنچه که در حال حاضر بیشتر مطرح است و من هم در نظر خودم بیشتر بر آن پافشاری کردم همین بود که پیامبران و بالاخص پیامبر اسلام در تلقی وحی و در گرفتن وحی انفعال محض نبوده است. بلکه فعال بوده و active بوده است. خود پیامبر هم مدخلیت و دخالت داشته است. این دخالت از جهات بسیار  وجوه مختلف دارد. این دخالت به این معنی نیست که کلام خدا را عوض می کرده است، بلکه معنای آن این است که وقتی که خداوند وحی می کرده خود پیامبر را هم در نظر می آورده است. به تعبیر دیگر از پیامبر در وحی و رساندن پیام کمک می گرفته است. شما اگر قرآن را بگردید به نظر من این مطلب بیش از اندازه واضح است یعنی حاجت به برهان ندارد. اتفاقا بیشترین تکیه من هم بر همین است. غیر از اینکه ادله فلسفی هم می شود اقامه کرد اما به نظر من راه آسان تری را می توان رفت. شما اگر قرآن را نگاه کنید کتابی است که کاملا  با محیطی که پیامبر در آن زندگی می کرده است تناسب دارد. تناسبی تام و تمام دارد. یعنی کتابی است که از دل آن جامعه و آن تاریخ برخواسته است. رنگ و بوی آن جامعه و تاریخ را قویا در خودش دارد. این چیزی است که هم مسلمان باید به آن اعتراف بکند و هم غیر مسلمان ، چیزی نیست که ما بتوانیم از آن بگریزیم. از زبان عربی این کتاب گرفته که متناسب است با قومی که این زبان در میان آن ها رایج بوده است، تا داستان هائی که در آن هست، تا مثال هائی که در او هست، مبالغه هائی که در آن هست، ضرب المثل هائی که در آن هست. اشارات و تنبیهاتی که در آن هست. همه چیز حتی عالم آخرت، جهان دیگر که پیامبر آن را تصویر می کند باز هم یک تصویر گری عربی و چجازی است. یعنی خوب نشان می دهد که پیامبری که در آن محیط بار آمده بوده، بهشت را هم با صورت ها و پدیده های همان محیط تبیین می کند و به مردم می شناساند. نه به یک صورتی که هیچ چیز آشنای او نیست. مثلا میوه هائی که در بهشت هستند و در قرآن نام آن ها آورده شده درست همان میوه هائی هستند که در عربستان پیدا می شدند. یک دانه میوه در آنجا ذکر نشده است که در جای دیگر جهان باشد و پیامبر از آن ها نامی برده باشد یا خدا نامی از آن ها برده باشد. حتی شکل زندگی بهشتیان، لباس هائی که می پوشند، میوه هائی که می خورند، تخت هائی که روی آن می نشینند، کاخ هائی که دارند، شرابی که می خورند، نحوه رفتار و معاملاتی که با هم دارند، همه این ها بر گرفته از صورت زندگی و محیط اجتماعی است که پیامبر در آن ها زندگی می کرد و با آن ها آشنا بود.

مفاهیمی که در قرآن به کار رفته کاملا با زندگی اعراب آن موقع متناسب بوده ، من در یکی از نوشته های خودم نشان دادم که سه گفتمان در قرآن وجود دارد، یکی گفتمان کاروانی دیگری گفتمان بازرگانی و سومی گفتمان سلطانی است. یعنی پیامبر اسلام یا خدای پیامبر اسلام حرف خودش را از این طریق به مردم رسانده و به آن ها فهمانده است. برای اینکه توضیح بدهد که اصلا هدایت چیست، از مقوله کاروان و در بیابان رفتن و در بیابان گم شدن و اسیر راهزن ها شدن و به مقصد نرسیدن و حاجت به راهنما داشتن، همه از این مقولات استفاده کرده است. سمبولیسم کاروانی قوی ترین سمبولیسمی است که در قرآن دیده می شود. بحث هدایت و ضلالت کاملا در آنجا دیده می شود و مسئله راهزنی و گم شدن در طریق و بی آب بودن و بی توشه ماندن، نمی گویم که این تعابیر امروز برای ما قابل فهم نیست ولی می خواهم بگویم که با آن زندگی چه تناسبی دارد.
دومین آن سمبولیسم تجارت است. اصلا در آیات قرآن صریحا آمده است که پیامبر می گوید که می خواهم یک تجارتی را به شما معرفی کنم که با این تجارت سود می برید و زیان نمی کنید و این تجارت شما را از عذاب دردناک  نجات خواهد داد و آن ایمان به خدا و ایمان به آخرت است. این مسئله خرید و فروش که حتی بین خدا و بندگان خودش هست از  تعبیراتی است که در قرآن فراوان آمده است. إِنَّ اللّهَ اشْتَرَى مِنَ الْمُؤْمِنِينَ أَنفُسَهُمْ وَأَمْوَالَهُم بِأَنَّ لَهُمُ الجَنَّةَ(سوره توبه، آیه 111)  : خدا جان مومنان را می خرد، تا به آن ها بهشت را بدهد. مفهوم مشتری بودن که در طی آن خدا مشتری است. مولوی هم تعبیری دارد که :
خوش نشسته مست در بیع و شراع
مشتــری بی حـد کـه اللـه اشتـــری
یا مسئله خسران ، زیان کردن، که این همه در قرآن هست. یا مسئله قرض دادن مَن ذَا الَّذِي يُقْرِضُ اللَّهَ قَرْضًا حَسَنًا فَيُضَاعِفَهُ لَهُ وَلَهُ أَجْرٌ كَرِيمٌ (حدید، آیه 10): کیست که به خدا قرض بدهد تا خدا چند برابر به او پس بدهد. در واقع پیامبر به مردم می گفت که بین خودتان غرض ربوی نخورید. یعنی کسی به کسی قرض ندهد تا چند برابرش را از او بگیرد ولی با خدا این کار را بکنید. خدا این را قبول دارد. قرض حسنه می گیرد و چند برابر به شما پاداش می دهد و همان اصل و فرع را بر می گرداند.

سومین هم گفتمان سلطانی است . یعنی خداوند پادشاهی است حکومت می کند. حاکم است و نشسته و عرش دارد یعنی تختی دارد و روی این تخت نشسته است و تخت او بر دوش ملائکه است. وَالْمَلَكُ عَلَى أَرْجَائِهَا وَيَحْمِلُ عَرْشَ رَبِّكَ فَوْقَهُمْ يَوْمَئِذٍ ثَمَانِيَةٌ (حاقه، آیه 17)، هشت ملک تخت خداوند را بر دوش گرفته اند و ... این ها تعبیراتی است که در قرآن آمده است. البته خداوند ملک قدوس است. یعنی پادشاه پاک است. آلوده نیست. یعنی آن آلودگی ها که سلاطین و ارباب قدرت دارند او ندارد. این ها به جای خود اما صورت ، صورت سلطانی است. شاید اگر شما بگردید و گفتمان های دیگر و سمبولیسم دیگری پیدا کنید اما همین مقدار کافی است برای اینکه مقصود من را نشان بدهد و آن اینکه آنچه که شما در بیان قرآنی می بینید فقط زبان عربی نیست، فرهنگ عربی است و نکته اصلی من همین جاست. این فرهنگ تقریبا با تمام وجوهش و صورش و ابوابش و اعماقش در قرآن حاضر است. پیامبر به منزله فردی که در این محیط پرورده شده بود و زیسته بود سخن می گفت. به این معنا است که من می گویم که او در این پروسه و در این فرایند مدخلیت داشت و شخصیت او در کاری که کرده و سخنی که با مردم در میان گذاشته کاملا هویدا و نمایان است.

خوب چرا این طور شده است؟ فیلسوفان ما و از همه مهم تر و  جلوتر جناب ابونصر فارابی در قرن چهارم یک تئوری را مطرح کرد که تقریبا همه فیلسوفان مسلمان پس از او هم از آن تئوری پیروی کرده اند. من هم در سخنان خودم کما بیش بنا را بر آراء انصار فارابی نهاده ام. ایشان گفت که پیامبران یک تفاوتی با فیلسوفان دارند. شما انعکاس این حرف را در اسپینوزا هم می بینید. یک کسی که مقاله ای در رد من نوشته بود آورده بود که فلانی حرف هایش را از اسپینوزا گرفته است. در حالی که اسپینوزا حرف های خود را از موسی بن میمون گرفته و موسی بن میمون یک فیلسوف یهودی است که حرف هایش را از فارابی برداشته است. یعنی همه این رشته ها به آنجا ختم می شود. واقعیت این است که اگر کسی نداند که ابونصر فارابی در اینجا چه کار مهمی کرده این نسبت ها و اسناد ها را به اسپینوزا می رساند. او خود هم این ها را از آبشخور فارابی برداشته است.  

فارابی گفت فیلسوفان با پیامبران یک فرقی دارند. آن فرقشان این است که فیلسوفان اندیشه ها و حکمت های خودشان و کشف های فلسفی خودشان را در همان سطح عقلانی آبستره بیان می کنند. به آن ها صورت نمی بخشند. بی صورت بیان می کنند. وقتی که فیلسوفی از خدا سخن می گوید، از عدالت سخن می گوید، و هر چیزی از این قبیل به آن ها صورتی نمی بخشد. خیلی شکل منتزع ، مجرد ، abstract و rational ، در همان مقولات فلسفی از آن ها سخن می گوید. اما پیامبران تفاوتشان با فیلسوفان این است که همان حرف ها و همان حکمت ها را صورت می بخشند و این صورت بخشی کار قوه عقل نیست، کار قوه خیال است و به همین سبب پیامبران صاحب یک قوه خیال قوی هستند.

صورت بخشیدن یعنی آن بی صورت را ، آن formless را در یک form در آوردن، یعنی آن بحر را در یک کوزه ریختن، یعنی آن نامحدود را محدود کردن ، منظور این بود. می گفت مثلا برای اینکه پیامبران با عامه سر و کار دارند و نمی خواهند دائما با ابن سینا ها  سخن بگویند، با مردمی که عقول متوسط دارند، می خواهند راجع به روز قیامت فرضا سخن بگویند ، می گویند آنجا ترازوئی هست و با این ترازو اعمال مردم را می کشند ، اگر عملشان سنگین باشد و اگر سبک باشد آنگاه نتیجه اش چنین می شود و چنان می شود. این صورت بخشی به بی صورت است. عدالت یک امر بی صورت است ولی ممکن است که اکثریت درک نکنند اما ترازو نشانه آن است. همین امروز هم در ایران و در جاهای دیگر هر جا دادگستری هست نماد ترازو را نصب کرده اند. ترازو صورت مجسم عینیت یافته عدالت است. هیچ کسی نمی گوید که در واقع کاری را و عملی را و کردارت را در ترازو می گزارند اما ترازو می تواند این را توضیح بدهد. فارابی می گفت که کار پیامبران این است و لذاست که شما می بینید که از این آراء خیلی آبستره فلسفی فاصله می گیرد و سخنانشان را در صورت هائی می ریزند و این بحر را در کوزه هائی می ریزند که با مشتریان و خریداران آن متناسب باشند.

پیامبران این صورت ها را از کجا می آورند؟ از همان قدیم این بحث مطرح بوده که پیامبر می گوید که پل صراطی وجود دارد که از شمشیر تیز تر است و از مو باریک تر است آیا واقعیت دارد؟ اینکه می گوید که ترازوئی هست که اعمال را به وسیله آن می سنجند و می کشند، آیا واقعا وجود دارد؟ و اتفاقا در قرآن آمده است کهوَالْوَزْنُ يَوْمَئِذٍ الْحَقُّ (سوره اعراف، آیه8) یعنی وزنه ای که در این ترازو می گزارند خود حق است. حقیقت را یک طرف و اعمال شخص را طرف دیگر می گزارند، اگر از حقیقت کم داشت ، اگر مساوی بود، آن موقع پاداش و کیفر خودش را می گیرد. و بسی چیزهای دیگر ...

همین که آتشی هست که آدمیان را می سوزاند ، همین که بهشتی هست که در او شرابی هست فی المثل، میوه ای هست، موز و انار هست و همه چیزهائی که در قرآن آمده است. اینجا بود که کسانی مثل فارابی وارد شدند. گفتند این ها صورت هائی است که این صورت ها دیگر از بالا نیامده است. این صورت ها را پیامبر از محیط خودش برداشته است. کشف او که جهان را آویزان از خداوند دیده است همان کشف پیامبرانه است. اینکه دنیا برای او یعنی همه هستی چنان شفاف شده که از درون این هستی چهره خدا دیده می شد آن کشف پیامبرانه پیامبر بود. اینکه نهایتی برای کاروان هستی می دید ، کشف پیامبرانه پیامبر بود و این حقیقت چنان برای او شفاف و گویا بود و چنان یقین آور بود به قول اقبال لاهوری مثل ظرفی که لبریز شده بود می خواست این کشف را با دیگران در میان بگزارد. همین طور واله و شیدا می دوید و دیگران را هم خبردار می کرد.  می گفت من دنیا را این طور دیدم . برای من این طور هویدا شد. پشت هر چیزی مثل اینکه اراده نشسته است. یک قدرت ، یک خدا نشسته است. اتفاقا در این کشف هم بود که جبر و اختیار و هیچ چیز دیگری مطرح نبود. می گفت مثل اینکه همه چیز به دست اوست . آن تعبیر خیلی مهمی که در قرآن هست که کل جهان مثل حبابی است که روی شعله ای نهاده باشند. یعنی این شعله درونی همه عالم را روشن کرده است. این تجربه پیامبرانه بود. در حقیقت همین را دیده بود. اصل آن چیزی که پیامبر فهمید این بود که این دنیا روشن به نور خداوند است. از دل هر پدیده ای خدا به  درخشانی می تابید. تردیدی در این نداشت. یقین پیامبرانه داشت . و اینکه این عالم یک سرانجامی دارد ، بیهوده نیست، بی حساب نیست. بقیه اش همین صورت هائی بود که بر این حقیقت افکنده می شد. آن هم به تناسب محیطی که پیامبر در آن زندگی می کرد. نه اینکه مراعات حال مخاطبان خودش را بکند، اصلا حال خودش هم همین بود و ناچار درون این صورت ها ریخته می شد. درست شبیه اینکه وقتی می خواهید یک فکری را بیان کنید ناچار به زبان فارسی بیان می کنید. خود این فکر اصلا صورت زبان فارسی پیدا می کند. صورت دیگری به خودش نمی گیرد.

این سخن فارابی بود که پیامبران صورت بخش امور بی صورت اند و این صورت را از محیط بلافاصله خودشان که در آن زندگی می کنند اخذ می کنند و روی حکمت ها و حقیقت های بی صورت می افکنند. و لذا اصل پیامشان مثل یک آب صافی جریان دارد. همان که مولانا در مورد همه ادیان گفت که :
گشت مبدل آب این جو چند بار
عکس ماه و عکس اختر برقرار
این آب جریان دارد و آن وقت این عکس ها گاهی عوض می شوند و صور مختلف نشان می دهند. به این ترتیب فارابی توانست این معضل را حل بکند که چرا در ادیان ما نقش و رنگ محیط را می بینیم. علی رغم اینکه مبنای آن ها آسمانی و الهی است. یعنی از جای دیگری می آید. اما وقتی که از ماوراء طبیعت می آید و به طبیعت می رسد طبیعی می شود. این خیلی مهم است . شیخ عطار در مورد روح و جسم همین را می گوید :
جسم جان شد چون فرو شد جان به جسم
کــس نســـازد زیـن عجــــایـب تـر طلســم
وقتی که جان در جسم وارد می شود، مثل اینکه خودش هم جسمانی می شود. ماوراء طبیعت وقتی که به طبیعت می آید خودش هم طبیعی می شود. ما آنچه را که در این عالم می بینیم طبیعی است، اما این منافات با مبداء ماوراء طبیعی او ندارد. نگاه دینی این است که این طبیعت متکی به یک ماوراء طبیعتی است. این ظواهر یک باطنی دارد. به قول میرفندرسکی : صورتی در زیر دارد آن ریشه در بالاستی . آنچه که رو است یک زیری هم دارد. این نگاه دینی است . نگاه غیر دینی البته نگاه دیگری است . این عالم بیناست. کر نیست ، کور نیست، شنواست و آن اوصاف در واقع اوصاف خداوند است ، الوهیتی است که پشتوانه این هستی است. آن الوهیت بر پیامبر منکشف می شود. پرده از مقابل چشمش کنار می رود و  خدا از درون این عالم می تابد. بعد در مقام بیان صورت پیدا می کند و آن صوری است که در کلماتشان ظاهر می شود و در کتاب ظاهر می شود. اگر شخص بخواهد آن آبی را که در عمق جریان دارد ببیند باید این صورت ها را کنار بزند. مولانا تعبیر کف و آب زیاد به کار برده است.
ما چو کشتی ها به هم بر می زنیم
تیــره چشـمیــم و در آب روشنیـــم
ای تو در کشتی تن رفته به خـواب
آب را دیـــــــدی  نگـــــــر در آب آب
آب دریــا دیگـــر اسـت و کـف دگــر
کــف بهـــل از دیـــده دریـــا نگــــر
یا در آن غزل خیلی لطیفی که دارد که :
کجائیــد ای شهیــدان خـدائــی
بـلا جــویــان دشـت کـربـلائــی
در انتها می گوید :
کف دریاست صورت های عالم
ز کف بگـذر اگـر اهـل صفــائی
این سخن، از آن حرف های نغز حکیمانه نایاب است . یعنی در واقع این جهان تماما مثل یک آب صافی است. یک دریای پر آب است که از به هم خوردن آب کفی روی آب را گرفته اما این کف را باید شکافت. اتفاقا این تمثیل آب و کف در خود قرآن هم آمده است که آن هم آموزنده است. چند تمثیل دیگر در باب رابطه آسمان و زمین، ماوراء طبیعت و طبیعت در قرآن آمده است. یکی از آن ها این است که أَنزَلَ مِنَ السَّمَاء مَاء فَسَالَتْ أَوْدِيَةٌ بِقَدَرِهَا فَاحْتَمَلَ السَّيْلُ زَبَدًا رَّابِيًا وَمِمَّا يُوقِدُونَ عَلَيْهِ فِي النَّارِ ابْتِغَاء حِلْيَةٍ أَوْ مَتَاعٍ زَبَدٌ مِّثْلُهُ كَذَلِكَ يَضْرِبُ اللّهُ الْحَقَّ وَالْبَاطِلَ فَأَمَّا الزَّبَدُ فَيَذْهَبُ جُفَاء وَأَمَّا مَا يَنفَعُ النَّاسَ فَيَمْكُثُ فِي الأَرْضِ كَذَلِكَ يَضْرِبُ اللّهُ الأَمْثَالَ(سوره رعد، آیه 17) ، خداوند از آسمان آبی نازل کرد. این آب در رودخانه ها جاری شد و بر روی آن کف بلندی پدید آمد. کف بلند خیلی مهم است. یعنی این کف آن قدر بلند است که آدم می تواند بگوید که آب را نمی بیند و اگر آدم بخواهد این آب را ببیند باید این آب را بشکافد. بیشتر مردم فقط کف را می بینند. این در مورد کلام الهی و نبوت هم صادق است. در واقع یک آبی که آب وحی است نازل شده اما روی آب را کف گرفته و این کف همان صورت هائی است که خیال پیامبر به آن ها بخشیده است. کسانی البته مفتون این صورت می شوند. کسانی مفتون ماوراء صورت می شوند. نسیب و رزق و روزی مردم دیگر متفاوت است.

وقتی به لیلا گفتند که مجنون چرا این همه عاشق تو شده است گفت :
گفت لیلا کوزه است و حُسنِ مِی
مِی خدایـم می دهـد از جـام وی
گفت این حسن، این جمال و این زیبائی البته یک امر بی صورت است. صورتی که پیدا کرده لیلا است. فعلا من این حسن را در او متجلی می بینم و الا من عاشق خود حسن هستم. این دنیا همین طور است. پیامبران همین طور بودند. یک حسنی بر آن ها منکشف شده بود و این حسن را در این صورت یا در آن صورت نشان می دادند. بنابر این این امر دسترس ناپذیر را تا آستانه خانه اذهان مردم می آوردند. اگر این طور باشد می توانم بگویم سخنم را به پایان نزدیک کرده ام که سخن گفتن خداوند چیزی نیست جز آماده کردن یک پیامبر برای اینکه یک کشف هائی داشته باشد ، یک ارتباطی در امر متعالی داشته باشد و این کشف های بی صورت خودش را در یک بی صورتی بریزد که آن صورت هم متاخذ از محیط و فرهنگ خود اوست و ما هم وقتی که با وحی پیامبران مواجهه می کنیم باید متفطن باشیم که صورت هائی داریم که بر بی صورت ها افکنده شده اند. و اگر زیرک و هشیاریم ، گفت:
کف دریاست صورت های عالم
زکـف بگــذر اگـر اهـل صفـائی
این صورت ها را باید بشکافیم، تا به آن صورت برسیم. اگر شما شنیدید که می گویند بعضی ها در دین قشری هستند، حالا مفهوم قشری را خوب متوجه می شوید. قشر برای بعضی ها همه چیز است. آن قدر ستبر و کلفت می شود که جای مغز را هم می گیرد. در واقع آنچه عارفان ما از قرن های دور می گفتند قشری داریم و لبی داریم و این قشر محافظ لب است همه این ها حرف های خوبی بود. تشخیص های خیلی نیکو و زیرکانه و عالمانه ای بود که از حقیقت پیام دینی و پیام پیامبران عرضه شده بود. منتهی کمتر در ک می شد. این نزاعی که بین فقیهان و عارفان بود، این ها حافظان قشر دین بودند ، آن ها حافظان لب دین بودند، باز به همین جا بر می گردد که ما کلام پیامبر و کشف او را چگونه دریافت کنیم. ما واقعا وامدار پیامبران هستیم . برای اینکه چیزهائی را در این عالم دیده اند و به ما معرفی کرده اند که ما چشم دیدنش را نداریم. ما آن حس نهان را نداریم. اما اگر مفتون صورت ها بمانیم باید بدانیم که از پیامبرانمان دور مانده ایم و نتوانسته ایم رمز گشائی کنیم و فقط لکه های سیاه و سفیدی را روی کاغذ دیدیم و به آن ها بسنده کردیم و خرسند ماندیم.
آیا این سخن ما با آنچه که در قرآن آمده است سازگاری دارد یا ندارد؟ اگر چه فرصتم رو به پایان است ام اشاره هائی می کنم چون در نقد هائی که وارد شده به این نکته خیلی اشاره کرده اند و به اختصار تمام عرض می کنم . چه آیت الله منتظری ، چه آیت الله سبحانی و دیگران که در جواب من نقد نوشتند به این مطلب اشاره کرده بودند که در قرآن بیش از سیصد بار آمده است یعنی به پیامبر خطاب شده است که «قل» ، پس معلوم است که کسی به پیغمبر می گفته و او این چنین می شنیده است که ما به تو می گوئیم که برو چنین چیزی را به مردم بگو. ساده ترین و مشهور ترین آن سوره توحید است. بگو خدا یکی است. حاکم لیبی آقای غزافی که بی عقلی های فراوانی در عالم سیاست کرده است ، در عالم دیانت و معرفت هم همین طور. ایشان پیشنهاد کرده بود این جاهائی که در قرآن قل آمده همه قل ها را بر داریم. یعنی قرآن را بی قل بنویسیم چون که  پیامبر به ما گفته بگو ما چرا دوباره تکرار کنیم . ما کافی است بگوئیم هو الله احد. این هم یک تدبیری است که البته عین بی تدبیری است.

 به نظر من حل مسئله خیلی راحت است. من برای همه بزرگان نوشتم که شما شعرهای سعدی و حافظ را بخوانید:  «سعدیا مرد نکو نام نمیرد هرگز»  یا  «حافظا در کنج فقر و خلوت شب های تار» اینکه یک کسی به خودش خطاب کند یک امر خیلی بینی است. چیزی نیست که عجیب باشد یا در ادبیات بی سابقه باشد. هیچ اشکالی ندارد که پیامبر به خودش بگوید که بگو. به علاوه که اصلا نباید زبان را این طور ترجمه کرد. زبان آن قدر نفنن دارد. شیوه های خطابی و فنون بلاغی آن قدر متنوع است که ما را از ترجمه و تفسیر تحت لفظی باز می دارد. شما هر جا دیدید قل نباید بگوئید به معنای این است که بگو.  در بسیاری از موارد یک تاکید است. وقتی اول کلام قل می آید یعنی این حرف مهمی است که می خواهم بگویم. این سخن مولانا را برایشان آوردم که :
هین سخن تازه بگو، تا دو جهان تازه شود
بگذرد از حـد جهان ، بی حـد و اندازه شود
معلوم است که به خودش می گوید. در زبان شناسی یک بحث خیلی خوبی مطرح شده و آن اینکه اساسا ما در زبان نباید از گرامر فریب بخوریم. خیلی حرف مهمی است که ویتگنشتاین هم بر این مطلب بسیار تاکید کرده است. ای بسا مواردی که شما در زبان سراغ دارید که خطاب است اما مخاطبی ندارد. صورت اخبار است اما معنای آن در واقع انشاء است. یعنی دارد خبری را می گوید اما در اصل در حال امر کردن است. اسمی است اما در واقع اسم کسی نیست. فعلی است اما در واقع کاری انجام نشده است. مثالی هم از مولانا می زنم که همه جا به دستگیری ما می آید. در باب عاشقی و اینکه عاشق در حضور معشوق نیست می شود، در ربع آخر دفتر سوم ، تقریبا قبل از شروع داستان صدر بخارا و عاشق او ،بیان می کند:
گفت صوفی در جهان درویش نیست
ور بـود درویــش آن درویــش نیسـت
این البته بیان دیگری است از آنچه که بایزید بسطامی گفته بود:«صوفی آن بود که نبود» . صوفی کسی است که نیست. یعنی از فرط فروتنی و از فرط فناي در معشوق و معبود در واقع نیست. اما این نیستی او بیان کننده هستی او و شخصیت اوست.

گفت قائل در جهان درویش نیست ، یا در ویش نداریم، ور بود درویش آن درویش نیست، اگر هم درویش داریم باز هم درویش نداریم. برای اینکه عین نیستی است. بعد پائین تر که می آید می گوید عشاق در مقابل معشوق همین طور هستند. توضیحاتش را که می دهد به این ابیات می رسد:
مــاتَ زِیـدٌ، زیــد اگــر فــاعـــل بــود
لیـک فـاعل نیسـت کـو عـاطـل بـود
او ز روی لفــظ نحـــوی فـاعلســـت
ور نه او مفعول و فوتش قاتل است
فـاعل چه؟  کـو چنـان مقهــور شـد
فـاعلـی هـا جملـــه از وی دور شـد
می گوید ببینید که بین گرامر و واقعیت چقدر فرق است و ما نباید از دستور زبان فریب بخوریم. می گوید وقتی می گوید مات زید یعنی زید مرد، چطور ما این را تحلیل می کنیم؟ می گوئیم زید فاعل است و مرد فعل است. بعد می گوید این یعنی چه ؟خودمان را مسخره می کنیم. اینجا می گوئیم فاعل اصلا مرد، باز هم می گوئیم این فاعل است! مردن مگر کاری است که کسی انجام دهد؟ اتفاقا یعنی دیگر از کار کردن افتاد. با همه این احوال ما می گوئیم از نظر گرامری این فعل است و آن فاعل است. می گوید گول گرامر را نخورید . اگر یک جائی فعل داشتیم و فاعل داشتیم شما فکر نکنید در عالم خارج هم فعل و فاعلی دارید.
فـاعل چه؟  کـو چنـان مقهــور شـد
فـاعلـی هـا جملـــه از وی دور شـد
چنان مقهور مرگ شده که همه فاعلیت از او ستانده شده است. آدم اگر این تنبهات و توجهات را نداشته باشد در فهم کلام بسیار خطا خواهد کرد. چه کلام خدا چه پیامبر چه بشر. چیزهائی را واقعی خواهد پنداشت که اصلا واقعیت ندارد. شما در زبان خطاب دارید اما مخاطب ندارید. اسم دارید اما مسمی ندارید. فعل دارید اما فاعل ندارید. اینکه می گوید قل به این معنی نیست که برو به کسی بگو. ما فقط یک فن خطابی را اختیار کرده ایم برای اینکه حرف خودمان را خوب برسانیم.

این توجهات زبانی به علاوه پاره ای از توجهات فلسفی باب را به روی ما می گشاید برای فهم دقیق تر آنچه که کلام خداوند می نامیم.  حالا اگر آن فهم دقیق تر را انجام بدهیم به این بر می گردد که کلام پیامبر است ، منتهی پیامبری که کشف هائی داشته و لذا آن را به خداوند نسبت می دهد. در آن صورت ما در اینکه ما در مقابل تکلیف مان چیست؟ بسیار داناتر و روشن تر خواهیم شد. حقیقت این است که آنچه که در قرآن آمده و در کلام پیامبر آمده از جنس کشف های ماورائی است، حقیقت وحی در آنجاست. چیزهائی که هر کسی نمی تواند ببیند. بقیه چیزهائی که اجتماعی است مثلا دست کسی را ببرید این ها دیگر وحی لازم ندارد. این ها کشف لازم ندارد. این ها زیرکی پیامبرانه لازم ندارد. این ها صورت بندی حکیمانه لازم ندارد. این ها برداشت های موقتی است که از وضع جامعه شده و شما کاملا می توانید آن ها را به چشم امور تاریخی غیر وحیانی ببینید و تکلیف خودتان را زود و راحت با آن ها معین کنید. اما آنچه که به حقیقت عالم ، به مبدا هستی به این جهان ، به معاد این جهان مرتبط می شود، هم آن رمز ها و راز هائی که در این عالم است، آنجاست که البته پیامبران با چشم پیامبرانه یا با حس نهانی که داشته باشند توانسته اند که چشم ما را باز کنند. اقبال لاهوری در مورد شاعران می گفت که
ای بسـا شـاعـر کـه بعـد از مـرگ زاد
چشم خود را بست و چشم ما گشاد
عین این تعبیر را باید در مورد انبیا کرد و باید از یادتان نرود که نبوت و وحی کمابیش از جنس شاعری است. آن که نظامی می گفت که
پیش و پسی بست صف کبریا
پـس شعـرا آمـد و پیـش انبیــا
حرف نادرستی نمی گوید. می گوید همه در پیشگاه خدا صف بستند، صف اول پیامبران بودند و صف بعدی شعرا. بگذریم از کسانی که قدر شعرا را پائین می آورند اما شاعران یک جهش دیگری بکنند به پیامبران می رسند.
و السلام علیکم و رحمه الله و برکاته