۱۳۸۸ خرداد ۳, یکشنبه

طربستان رومی - سروش ۲۵

تاریخ نصب روی وبلاگ
May. 22. 2009
طربستان رومی

از بیانات جناب آقای دکتر عبدالکریم سروش
(۲۵)
بسم الله ارحمن الرحیم
مولانا جلال الدین با ایرانیان و فارسی زبانان نسبت ویژه ای دارد و ما هم به این نسبت ویژه مباهی و مبتهجیم و افتخار می کنیم.  اما باید بدانیم که این بزرگ و بزرگانی چون او همچنانکه بارها گفته شده است در خانه و حوضچه تنگ هیچ یک از ملیتی نمی گُنجد.  بزرگی آنها به همین است که خورشید صفت بر سر همه ی عالمیان می تابند و دریا صفت به همه گوهر و باران می رسانند و چنان سخاوتمندند که دستهای کریم خود را بروی همه مشتاقان و محتاجان گشوده اند، و همه می توانند بر سر سفره آنها بنشینند و لقمه و جرعه برگیرند.  ما البته خوشنودیم که به او نزدیکتریم، چرا که با او همزبانیم. اگر دیگران از ورای حجاب و پرده ی ترجمه باید او را بشناسند و سخن او را دریابند، ما بی واسطه چنین می کنیم. 
گـــر دُخــــان او را دلیــــــل آتشست
بی دخان ما را در آن آتش خوشست
ما به حاجب و دربان و واسطه و دلیل نیازی نداریم و به همین دلیل اگر شُکر این نعمت را نگذاریم کافر نعمتیم.  وقتی که این گنج شایگان به رایگان در اختیار ما قرار گرفته است، اگر حق او را نشناسیم و گرسنـه و محروم در کنار این گنج بنشینیم و کسب توانگری نکنیم، باید که از کسی ننالیم.  گفتا ز که نالیـم که از ماست که بر ماست.  امیدواریم در جَنبِ سُروُر و بهجتی که از این اجتماعات و از یاد این بزرگ برای ما حاصل میشود، همتی هم بورزیم جوانان خود را با این منابع گرانبهای تاریخی و فرهنگی آشنا کنیم، زبانشان چنان باشد که بتوانند بی واسطه از سرچشمه ها آب بردارند.  دانششان چندان باشد که بتوانند درک مستقیمی از پیام این بزرگوار داشته باشند و این ادراک را انتقال بدهند و نسلهای دیگر را هم فرهیخته و توانگر کنند.  رسالت تاریخی ما، وظیفه فرهنگی ما این است، و دیگران چنین کرده اند تا امروز بدست ما رسیده است.  ما هم باید چنان کنیم تا آیندگان بهره ببرند.  این وظیفه برزیگری را نباید فراموش کنیم.
بکاشتند و بخوردیم و کاشتیم و خورند
چو بنـگری همـه بـرزیـگـران یکدگـــرند
عنوانی که سخن ما امشب دارد عبارت است از طربستان رومی.  تعبیر رومی از ما نیست. یعنی بیشتر در ادبیات غیر ایرانی و در ادبیات لاتینی یافت میشود.  چرا که مولانا سهم عظیم عمر خود را در آنجا که امروز ترکیه نامیده میشود و قبلا به امپراتوری روم شرقی اختصاص و انتساب داشت بسر برد.  و در همانجا هم از دنیا رفت و مدفون شد.  تعبیر عارف بلخی نزد ما شناخته شده تر است.  گو اینکه بلخ هم امروز وجود ندارد و بدرستی نمی دانیم که این شهر در کجای افغانستان کنونی بوده است.  تحقیقات تاریخی به ما میگوید که مولوی شاید در جائی که امروز تاجیکستان نامیده می شود بدنیا آمده باشد، یا در مرز افغانستان و تاجیکستان.  اما هیچکدام اینها البته درفهم پیام او یا در عظمت تاریخی او هیچ مدخلیتی ندارد.  تاجیکی بسیارند، افغانی فراوانند، ایرانی فراوانند، فارسی زبان بسیارند، ولی مولوی از میان آنها یکیست، و اون یکی بودنش هم بخاطر همان مزایایی است که در کلام او هست.  بخاطر تجربه ایست که در وجود او بپا شد.  و بخاطر آن کیمیایی بود که به مس وجود او رسید و او را طلا کرد.  آنچه که مولوی را مولوی کرد و امروز هم ما او را به همان صفت و آن سِمَت می شناسیم، چیزیست ورای زبانها و ملیتها و خاکها و کشورها.

مولوی بر کتاب خود هیچ نامی ننهاده است، آنچه که امروز بکار میرود یعنی واژه ی مثنوی، چنانکه می دانید یک معنای عام دارد، نوعی از شعر است. همانطور که بر دیوان، یعنی مجموعه غزلهای خود هم نامی ننهاده است و به دیوان شمس مشهور شده است.  این نهایت بی تکلفی مولانا را می رساند.  و اگر بخواهیم نشان بدهیم همین یک قلم را که این مردِ آزاده چگونه همه ی تعلقات را فروریخته بود و در بند هیچ یک از این آداب و  رسوم نبود، از همینجا میتوان آغاز کرد.

یک کتابی دارد مولانا که مجموعه سخنرانیهای اوست. درسهای خودمانی است که با مریدان، دانشجویان و اصحاب خود در میان نهاده است، بزبان فارسی هم هست و حاوی داستانها و نکته ها و بصـیرتهای فوق العاده عالیست به زبان خودمانی.  برای فهمِ مثنوی هم کتاب شاهکاریست، یعنی مدد بسیار می رساند، چون پاره ای از نکته های پیچیده ی مثنوی درآن کتاب به روانی و به بیان سهلی آمده است.  می دانید نام این کتاب چیست ؟  نامش فیه ما فیه است، ولی این نامی نیست که باز هم مولانا گذاشته باشد، و عجبتر خود معنای این نام است.  فیه ما فیه یعنی " درین است آنچه درین است "، به همین سادگی. خُب این که نام نیست، این فقط از سر باز کردن است. این فقط ظاهراً نامی نهادن و رها کردن است.  و بیش از اینکه دلالت بر محتوای کتاب بکند که هیچ دلالتی نمی کند، دلالت بر بی تعلقی مؤلف و گوینده آن کتاب میکند، که دربند اینکه نام زیبا، یا نام پُرطمطراقی انتخاب بکند و بر کتاب بگذارد و دلها را برُباید و چشمها را خیره بکند و جانها را به خضوع وادارد، آدمیان را به تحسین وادار کند که کتابی عظیم از معلمی فرهیخته و.... به هیچوجه اینطور نیست.  شما می دانید، مولانا مردِ سُخن بود، زِبَر دست بود، در مهارت او، در سخنگویی او جای هیچ شُبه نیست.  ذهنی داشت خزانه بی پایانی از تصاویر شعری، و یک بیانی داشت به بُرندگی شمشیر، اما به لطافت آب، و به شیرینی شِکر.  وقتی که سخن می گفت دلها را می ربوُد، جانها را به خضوع وادار میکرد.  ولی همین انسان با این توانایی استثنایی که در سخن گفتن و شعر گفتن داشت مطلقا میناگری در کلام نمی کرد، سخن خود را نمی تراشید، باز نمی گشت که کلمات و اشعار خود را بخواند و آنها را قدری شاعرانه تر و بلیغ تر کند.  بهمان شیوه ی وحشی و طبیعی و آزاده که از ذهن و زبان او بیرون آمده بود برکاغذ میریخت و آنرا رها میکرد.  ابیات مشهور مولانا در همین باب هست که :
قــافیــه انـدیـشــم و دلــــدار مـن
گـویـدم مندیـــش جـز دیـــدار مـن
خوش نشین ای قافیه اندیش من
قـافیه ی دولت تویی در پیش من
لفـظ و حرف و صـوت را بـرهم زنم
تا که بی این هرسه بـا تو دم زنم
آن دمـی را کـه نگفتــم بـا خلیـــل
آن دمـی را کـه نـدانــــد جبـــرایـل
وان دمـی کـز آدمـش کـردم نهــان
با تـو گــویم ای تـو اســرار جهــان
من واسطه حرف را، سخن را، زبان را، شعر را، قافیه را، همه ی این حجابها را می درم، تا بی واسطه با تو سخن بگویم. قافیه کیست که درآید و مرا به خود مشغول دارد. من در زیبایی شعر بکوشم، اما دیدار تو را از دست بدهم ! یک لحظه حضور در محضر تو را از دست بدهم.
بس کن و بیش مگو گرچه دهان پُر سخنست
زانـک ایـن حـرف و دم و قـافیــه هم اغیــارنـد
این هم از بی تصنعی اوست، این هم حکایت از یک روح آزاده ای میکند که اصناف زنجیرهای تعلقات که بر دست و پای این و آن بسته بود و آنها را اسیر نگه میداشت، همه را دریده است، همه را فرو ریخته است و میتواند مثل یک عقاب پرواز بکند.  و این پرواز برای او فقط بدلیل این سبکبالی و سبکباری بود.  کسی که سنگین است نمی تواند بِدَوَد، نمی تواند پرواز بکند.  و او مثل برق در هوا می پرید بخاطر این سبکی که از عشق و آزادگی حاصل کرده بود.
زاهد بـا تـرس می تـازد به پـا
عاشقان پران تر از برق و هوا

این مقدمه ی خوبی بود برای اینکه ما وارد بحث اصلی خودمان بشویم.  مولانا نامی بر آثار خود ننهاده است.  مثنوی یک اسم کلی است، دیوان شمس یک اسم کلی است، و فیه ما فیه از همه ی اینها عجیب تر است.  اما اگر فضولی کنیم و بخواهیم نامی بر کتاب و کلیه آثار مولانا بگذاریم، آنگاه خواهم گفت که یک نام شایسته همه آنهاست و آن طربنامه یا طربستان است. مولوی شاعری بود، انسانی بود در حد اعلای سُروُر و بهجت و شادمانی.  شما تا آثار او را نخوانید، اشعار او را نخوانید این نکته ای را که میگویم بدرستی درک نخواهید کرد و اندازه ی او را چنان که هست نخواهید دانست.  این سراپای دیوان او و اشعار او یک دریا مسرت است، از شیرینی موج می زند. محال است که کسی در کنار این دریا بنشیند و خسته جان و ملول برخیزد.  همه ی ملالتها را می زُداید، مثل آبِ پاک همه ی چرکها و پلیدیها و آلودگیها را می شوید.  آدمی احساس طراوت می کند،
احساس طهـارت می کند.  همان که خود مولوی می گفت که مردان خدا چنان هستند که در جان انسان قیامت می کنند، یعنی وقتی که در کنار آنها می نشینید زنده می شوید، زندگی دوباره پیدا می کنید :
در درونشان صـد قیـامت نقد هست
کمترین آن که شود همسایه مست
کمترین کاری که می کنند همنشین خود را مست می کنند، قیامتی و محشری در جان او بپا می کنند که می فهمند جان تازه ای یافته اند، حیات نو پیدا کرده اند.  مولانا از زبان پیامبر میگوید شما چرا دنبال قیامت می گردید ؟  من خودم قیامتم، از محشر که سراغ محشر را نمی گیرند !
زو قیــامـت را همـی پـرسیــده انـد
کــز قیــامـت تــا قیــامـت راه چنــد
بـا زبــان حــال مـی گفتـی بســی
کی ز محشر حشر را پرسد کسی
شما در مقابلتون محشر نشسته، نشانه ی او این است که در جانهای دیگر قیامت میکرد. و این نشانه در مولانا به وضوح دیدنیست.  بی جهت نیست که این مرد ماندگار شد.  مولانا که دم این و آن را ندیده بود و به سفارش این و آن مولانا نشده بود. اینطور نبود که نامش را چند بار در رادیو و تلویزیون ببرند و در روزنامه بنویسند تا شهرتی پیدا بکند، این خبرها نبود. آنچه که او را شهره ی عام و خاص کرد و ماندگار در تاریخ کرد همان قوت او، صلابت او و دریا صفتی او بود که هیچوقت خشک نشد، و همچنان در تموج و تلاطم است.
چون تو بابی آن مدینه ی علم را
چـون شعـاعــی آفتـاب حلــم را
بـاز باش ای بـاب بر جویـای بـاب
تـا رسـد از تـو قشـور انـدر لبـاب
این خطابیست که مولانا به مولی علی (ع) می کند.  ما هم می توانیم خطاب به خودش بکنیم، که ای پنجره ای که بر روی آفاق معنوییت بازی، همواره باز باش تا قشرها بَدَل به مغز بشوند، تا پوستها به حقیقت و به باطن نزدیک بشوند، برای اینکه او در طول تاریخ چنین نقشی را بازی کرد.

یکی از آثاری که مولوی دارد، علاوه براین قیامت کردن، علاوه بر درس دادن، علاوه بر اینکه نگاه آدمی را به جانب بالا معطوف میکند، یکی اش همین طرب افکنی است.  مرد بسیار شاد و طـربناکی بود، و این طربناکی را بطور طبیعی در دیگران هم تزریق میکرد.  در این غزل میگوید :
اگـر تـو یـــار نـــداری چـرا طلـــب نکنـــی
وگـر بـه یــار رسیـدی چـرا طــرب نکنـــی
به کاهلی بنشینی که این عجب کاریست
عجب تـویی که هـوای چنـان عجب نکنـی
معنای شعر روشن است میگوید آدمی در دو حال بیشتر نباید باشد.  یا درحال طـلب، یا درحال طـرب.  اگر به یار نرسیده، باید طلب کند، دنبالش برود تا پیدا کند.  اگر هم که رسیده که این وصال طرب انگیز است، اصلا بی اختیار طرب انگیز می شود.  البته خود آن طلب هم طرب انگیز است، ولی اون وصال بمراتب طرب انگیزتر است. می نشینی کاهلانه و میگویی که "کار سختیست، کار عجیبیست. این چه دعوتیست ما را می کنی"، عجیب تویی که اهمیت این را درک نمی کنی ! عجب تویی که هوای چنان عجب نکنی، عجب تویی که نمی فهمی که این کانون طرب و منبع شکر هست و نزدیک توست و تو یک قدم برنمی داری تا به او برسی !  تعجب و شگفتی در کار تو است.

از همین دو بیت از یک غزل مولانا در حقیقت مسیر زندگی او، آغاز و پایان او تعریف می شود. عمری را مولوی در طلب گذراند، ولی نهایتا به طرب رسید، اینکه می گوییم او یک عارف طربناک بود برای اینکه به یار رسیده بود.  اگر در فراق بسر می بُرد، اگر در مقام جدایی بود، البته دل او این چنین پُر از بهجت و طرب و شادی نمی شد.  پس معلوم است که اون طلب نتیجه داده بود، جواب داده بود، و او به وصال معشوق رسیده بود و درهای طرب و بهجت بروی او باز شده بود.  در هیچ دیوانی شما به اندازه دیوان شمس که مال مولاناست  سخن از طرب نمی بینید و سخن از فروکوفتن غم نمی شنوید. و اینکه اصلا با غم عارفان کاری ندارند، به وجود آنها راهی ندارد، خود مولانا میگوید :
عارفان را شمع و شاهد نیست از بیـرون خویـش
خون انگـوری نخورده بـاده شان هم خون خویش
هــرکســی انـدر جهــان مجنــون لیلیــی شدنــد
عارفان لیلی خویـش و دم به دم مجنـون خویش
ســاعتـی میــــزان آنـی ســاعتـی مــوزون ایـن
بعد ازین میزان خود شو تا شوی مـوزون خویش
گـر تـو فـرعــون منـی از مصـر تـن بیـرون کنــی
حالیــا در خود ببینـی مـوسـی و هــارون خویش
لنـگری از گنــج مـادون بستـه ای بـر پــای جــان
تـا فــروتـر می روی هــر روز بــا قـــارون خویش
یونسـی دیــدم نشستـه بـر لـب دریــای عشــق
گفتمـش چوُنـی ؟ جوابـم داد بـر قـانـون خویـش
گفـت بــودم انــدریـن دریــــــا شکـــار مــاهیــی
تـا چو دال و نـون خمیـدم تـا شدم زُنـون خویـش
بعـد از این مــا را مگـو چـوُنـی و از چـون درگــذر
چوُن زچوُنی دم زند آنکس که شد بیچوُن خویش
بـاده غمگینــان خورنـد و مـا ز مِـی خوشدلتـریـم
رو به محبـوسان غـم ده ساقیـــا افیــون خویش
خـون مـا بـر غم حـرام و خـون غـم بـر مـا حــلال
هر غمی کوُ گِـرد مـا گـردید شد در خون خویش
بــاده گلگــونـه ست بـر رخســار بیمـــاران غـــم
مـا خوش از رنـگ خودیم و چهـره گلگـون خویش
من نیـَم موقــوف نفـخ صـــور همـچون مُــردگان
هر زمانم عشق جانی می دهد زافسون خویش
شما از این بلیغ تر می توانید سخنی را پیدا کنید، یک کسی به مِی میگوید که من از تو مِی ترم. ای مِی بترم از تو، من باده ترم از تو . تو می خواهی من رو مست کنی ؟ تو می خواهی برای من شادی، مسرت بیاری ؟  من از تو صد بار مستی آورترم :
بـاده غمگینــان خورنـد و مـا ز مِـی خوشدلتــریـم
رو بـه محبــوسان غـم ده ساقیـــا افیــون خویش
برو این مِی را به زندانیان و محبوسان غم بده، غم نزد ما راهی ندارد، پیش ما اصلا جایگاهی ندارد، اصلا جرعت نمی کند نزدیک حریم حرم ما بشود.  این جان چنان پُر و آکنده از شادیست که اجازه ای به غم نمی دهد.
حالا چگونه شده بود که مولوی اینهمه طربناک شده بود ؟ آیا آدم بی خیالی بود ؟ آدم بی رگی بود ؟ آدم بی غیرتی بود ؟ یا چیزی در جان او دمیده بود، آفتابی که برای همیشه او را روشن نگه میداشت.  و اگر واقعا راهی و مکانیزمی برای این هست خُب ما هم بیاموزیم.  این بزرگان بهرحال وجودشان، زندگیشان و تاریخشان باید درس باشد، و از آنها باید یاد گرفت.  مولوی بارها چنان که گفتیم این نکته را تأکید و تکرار کرده است که خودش را به آبی شسته بود که دیگر آلودگی نداشت، غبار غمی بخاطر او نمی نشست. از دریایی نوشیده بود که دیگر رنگ تشنگی را نمی شناخت، و احساس تشنگی نمی کرد.  به تعبیر خودش تا مدتی گریه بود، اما یکمرتبه سراپا خنده شد. تا مدتی مُرده بود، اما زنده شد. تا مدتی فانی بود، اما پاینده شد. این غزل معروف مولانا را همه شنیده اید که :
مرده بُدم زنده شدم گریه بُدم خنده شدم
دولت عشق آمد و من دولت پـاینده شدم
می دانید چرا ؟ دراین غزل مولوی سٌر این ماجرا را برای ما میگوید. درواقع این غزل گفتگویی است میان مولانا و شمس تبریزی درآن برخورد استثنایی غریب و شگفت انگیز.  شمس به مولانا چیزی یاد نداد، یعنی از مولانا عالِمتر نبود، شمس عالِم فرهیخته ای بود فی نفسه، اما به هیچوجه درآن مقام نبود که بتواند به مولوی فقهی، فلسفه ای، کلامی، ادبیاتی و چیزی بیآموزد، اینچنین نبود.  درواقع نه تنها به مولانا چیزی یاد نداد، بلکه به مولانا گفت چیزهایی را هم که یاد گرفتی باید فراموش کنی. یعنی دُرُست درجهت عکس حرکت کرد. گفت تو خیلی سنگین شده ای، باید خودت را سَبُک کنی. این دستور و نسخه ای بود که شمس به مولوی داد. در همین غزل شما می بینید.  مولوی نقل می کند که شمس به من گفت که :
گفــت که دیــوانـه نـه ای لایـق ایـن خـانـه نـه ای
رفتــم و دیــوانـه شــدم سلسلـه بنــدنـده شــدم
گفت که سرمست نه ای روکه ازاین دست نه ای
رفتــم و سرمست شـدم وز طــرب آکنــده شــدم
گفـت که تـو کشته نه ای در طـرب آغشتـه نه ای
پیــش رُخ زنــده کُـنش کشتـــه و افکنــده شــدم
گفـت که تـو زیـرککــی مست خیـــالی و شکــی
گـول شـدم هـول شـدم وزهمـه بـرکنـــده شــدم
گفت که تـو شمع شـدی قبلــه این جمــع شدی
جمــــع نِیَــم شمــــع نِیَــم دود پـراکنــــده شــدم
گفـت کـه شیخـی و ســری، پیشــرو و راهبـــری
شیــخ نِیَــم پیــش نِیَــم امــر تـو را بنـــده شــدم
گفـت که بـا بــال و پــری من پــرو بـالــت نـدهــم
در هـوس بـال و پـرش بــی پـر و پـر کنـده شــدم
گفت تو پیشوایی، تو اینهمه مُریدان داری، اصحاب دور تو می جوشند، تو چگونه می خواهی حرکت کنی ؟  اینها را باید فُروُ بریزی. اینها را باید کنار بگذاری.  گفت تو زیرکی، عالِمی، حل مسئله می کنی، برای حل مسئله نزد تو می آیند.  باید اینها را رها کنی.  و مولانا اینها را رها کرد.  یعنی یک قُماری کرد، قماری که هیچ  امیدی به بُرد هم نداشت، اما بالاخره برنده شد.  و در پایان میگوید که :
تابــش جان یافت دلـم وا شد و بشکافت دلـم
اطـلس نـو بافت دلـم دشمن این ژنــده شـدم
زُهـره بُدم مــاه شـدم چـرخ دو صد تاه شــدم
یـوسف بـودم ز کنــون یـوسف زاینـــده شــدم
از تـوام ای شُهره قمـر در مـن و در خود بنگـر
کــز اثــر خنـــده تـو گلشـــن خنــدنـده شــدم
من یکمرتبه عوض شدم، وقتی که این سنگینی ها و این بارها را فروریختم، یک انسان دیگر شدم، و این همان  آغاز بهجت است، یعنی گریه رفت و خنده بجایش نشست.  گفت که :
گرچه من خود ز ازل خرم و شادان زادم
عشــق آموخت مــرا نـوع دگـر خنـدیدن
می گوید یکجور خنده ی دیگری را من یاد گرفتم.  و این نکته را شما بشنوید و توجه کنید از او.  خنده زیاد است، اینجا اگر یک جوکی بگویند ما همه مان ممکن است بخندیم، ولی این اون خنده ای نیست که شمس تبریزی یاد  مولانا داد.  گفت عشق آموخت مرا نوع دگر خندیدن :
در دلت چیست عجب که چو شکر می خندی
دوش شب با که بُدی که چو سحر می خندی
مسـت و خنــدان ز خـــرابــات خــدا می آیــی
بـر شـر و خیـر جهـان همچو شـرر می خندی
همچـو گل نـاف تـو بـرغنچه بـریـده ست خـدا
لیــک امـــــروز مهـــا نـوع دگـــر می خنـــدی
بـاغ بـا جملـه درختـان ز خـزان خشـک شـدند
ز چه بـاغی تـو که همچون گل تـر می خندی
بـوی مُشـکی تـو که بـر خِنگِ هـوا می تـازی
آفتــابـی تـو کـه بـر قــرص قمـر می خنــدی
این خنده ها که مولوی از او یاد می کند اصلا با این قهقهه های جاهلانه هیچ نسبتی ندارد، با اینکه آدمی برای سرگرمی بنشیند و چند لطیفه و جوک گوش بکند و خنده بکند، خنده هایی که صِرفاً از سرغفلت و بخاطر غفلت است، مطلقا اینطوری نبود.  بلکه شکوفایی وجود است.  این غنچه ای که می شکُفد و بَدَل به گُل میشود، و این مثال اینقدر مثال عزیزیست که همیشه تکرار می کند.  غنچه ای که می خندد و گُل می شود این همان شکُفتن است.  این از درون جان او بر می خیزد، این شکفتن را مولوی خندیدن می نامد.  و اینکه میگوید من قبلا دچار قبض بودم، گریه بودم و اکنون بَدَل به خنده شده ام، یعنی این مسٌرتی که بجای اون حُزن و اون غمناکی نشسته است، این را یکی از نتایج برخورد با شمس می داند.

حالا چطوری شد که این خنده تا آخر عمر بر لبانش نشست ؟ در داستانها هست که هم خودش و هم فرزندش وصیت کردند که وقتی آنها را به گورستان می برند با دف و نِی ببرند.  روضه نخوانند، گریه نکنند، صدا بناله و فریاد بلند نکنند، بلکه شادی کنند. خُب، این تصوری بود که مولوی از مرگ داشت.  مرگ را روز شادی  می دانست، نه روز غم و اندوه. می گفت :
مـرگ کــز وی جملـه انــدر وحشتنــد
می کنند این قـــوم بـر وی ریشخنــد
منظور صوفیان و عارفانند.  میگوید این مرگی که همه از او می ترسند، و همه گریه می کنند، چه خود کسی که می میرد، و چه کسانی که پس از او باقی می مانند، برای این قوم اسباب شادی است.  مولوی قصه ای را نقل میکند، میگوید بلال از صحابیان پیامبر (ص) وقتیکه می مُرد، همسرش کنارش نشسته بود، و به همین سخنان معمول پرداخته بود که از میان ما میروی، ما را تنها می گذاری، ما در مُصیبت و غم تو دچار حُزن  می شویم و گریه می کنیم ... :
چـون بــلال از ضعــف شــد همچـون هــلال
رنــــگ مــــرگ افتـــــاد بــــر روی بـــــــلال
جفــــــت او دیــــــدش بگفتــــــا وا حــــرب
پــس بـلالـــش گفــــت نـه نـه وا طــــــرب
تـــا کنـــون انـــدر حـــرب بـــودم ز زیســت
تو چه دانی مرگ چون عیشست و چیست
گفـت جفتــش الفــــراق ای خوش خصـــال
گفـــت نـه نـه الــوصــــالسـت الــوصــــــال
گفـت جفـــت امشــب غــریبـــی مـی روی
از دیــــار و خـویــــش غـــایــب می شــوی
گفـــت نـه نـه، بلــــک امشــب جـــان مــن
مـی رســد خــود از غــریبـــــی در وطــــن
گفـــت رویـــــت را کجــــــا بینیـــــــم مـــــا
گفـــت انــــــدر حلقـــــه ی خــــاص خــــدا
حلقــه ی خاصــش بـه تـو پیـوســته اسـت
گـــر نظـــر بـــالا کنــی نـه ســـوی پســت
گفــت ویــران گشــــت ایـن خــانه دریــــــغ
گفــت انـــدر مــه نگـــر منگــــر بـه میـــــغ
گفت درست بعکس آن چیزیست که شما تصور می کنید. من اینجا غریب بودم، وطنم، اون وطن اصلی ما جای دیگری است، و من دارم به وطنم می روم.  چرا غمناک باشم ؟ شماها چرا غمناک باشید ؟ این اصلا لحظه شادیست.  برای مولانا حقیقتا لحظه شادی بود. در آن غزل مشهوری که گفته اند آخرین غزلیست که بجای گذارده، همان غزل رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن میگوید :
در خواب دوش پیـری در کـوی عشق دیدم
با دست اشارتم کرد که عزم سوی ما کن
و این جمله را هم از او نقل می کنند که "این دعوت کننده الهی را اجابت کنید" مرا به میهمانی می خوانند، شما چرا گریه می کنید ؟
جملــه مهمـــاننــد در عــالــم و لیـــک
کـم کسی دانـد که او مهمــان کیست
جملـه حیـراننــد و سـرگـردان عشــق
ای عجب این عشق سرگردان کیست
خودش را در این عالم مهمان می دید، اینجا را سفره ی ضیافت می دید، تازه ضیافت بالاتر و بهتری را در اون  جهان می دید.  بقول نظامی که میگوید :
گــر مــرگ رسـد چـرا هـراسم
کان راه به تُسـت می شناسم
تـا چنــد کنـم ز مـــرگ فریــــاد
چون مرگ ازوست مرگ من باد
گـر بنگـرم آن چنـان که رایست
این مرگ نه مرگ نقـل جایست
از خـورد گهـی به خوابگـــاهی
وز خوابگهـی بـه بـزم شــاهی
خوابی که به بزم تُست راهش
گــردن نکشــم ز خـوابگــاهش
یک چنین تصویری اگر آدمی از این سفر داشته باشد، از این سفری که برای خیلیها تلـخ است، سفر به تاریکی و سفر به نا کجا آباد است.  اما این بجای اینکه گریان برود، خندان می رود.  اقبال لاهوری که خدا رحمتش کند، شاعری هندی الاصل، اهل پاکستان، فارسی زبان و شاعری حکیم بود.  می دانید که اقبال خیلی تحت تأثیر مولوی بود و افتخار می کرد، می گفت اصلا کتاب مثنــوی قرآن بزبان فارسی است.  در یکی از اشعار فوق العاده زیبایش میگوید :
نشـان مَـردِ مـؤمن بـا تـو گفتــم
چو مـرگ آید تبسم بر لب اوست
این نشان مؤمن است، کسیست که ساختار این عالم را می شناسد، میداند که این جهان، ظاهری دارد باطنی دارد، لایه ی زیرینی دارد، لایه ی زبرینی دارد، وجه درونی و وجه بیرونی دارد، و در او سفر میکند، سفر تکاملی میکند و به این خاطر به تعبیر اقبال : چو مرگ آید، تبسم بر لب اوست. مولانا اینجوری بود.  حالا سرٌ این چیست ؟ و چه جوری می شود که آدم اینقدر طربناک باشد ؟  ما در روزگار حاضر می دانیم که چگونه خودمان را به اصطلاح خندان کنیم، سرگرم کنیم، یک خوشی موقتی  فراهم کنیم.  خود مولوی درین باب میگوید :
تا دمـی از رنــج هستـــی وا رهنــد
ننگ خمـر و بنـگ بر خود می نهنــد
میگوید همه مردم زیر بار رنج هستی اند.  این زندگی، این هستی، رنج دارد، گرانِ، سنگین است، به نحوی می خواهند بار زندگی را سبک کنند، ولو موقتا.  لذا چکار می کنند ؟ ننگ خمر و بنگ بر خود می نهند، سراغ مخدرات می روند، چیزی که تخدیرشان کند، بی خبرشان کند، بقول حافظ که گفت :
ز باده هیچت اگر نیست این نه بس که تو را
دمی ز وســوســه عقـــل بــی خبــــر دارد
یعنی اگر هیچ خاصیتی در باده، در مِی نباشد، حداقل یک چند لحظه ای تو را از عقل بی خبر میدارد، مستت میکند، یعنی بی خبری.  مولانا هم همین را میگوید، میگوید این علاجیست که مردم یافته اند :
تـا دمــی از رنـــج هستــــی وا رهنــــد
ننـگ خمـــر و بنــگ بـر خـود می نهنــد
جمله دانسته که این هستی فخ است
فکــــر و ذکــــر اختیــــاری دوزخ اسـت
"فخ" یعنی دام، همه شان اینطور فهمیدند که این زندگی مثل یک دام است، مثل یک زندان است :
می گـریزنـد از خـودی در بیخــودی
یا به مستی یا به شغل ای مهتدی
خودشان را سرگرم می کنند، مست می کنند، تخدیر می کنند، غافل می کنند، به غفلت می زنند. حالا این تخدیر شکلهای مختلفی دارد.  البته اگر روزگار ما بود مولانا تلویزیون را هم میگفت، رادیو را هم میگفت، فیلم را هم میگفت، همه اینها را هم نام می برد ولی اینقدر کلی گفته که همه ی اینها را هم شامل میشود.  یعنی یکجوری آدم خودش را از خودش غافل کند، یک مدتی نفهمد که چه خبر است.  و این حداکثر شادیست که مردم دارند.  آنوقت دوباره همان زندگی شروع میشود، با همان رنجها، با همان زجرها، با همان دشواریها، و اون غمها و تنگناها که همراه اوست، و اینچنین ادامه پیدا میکند تا انسان باز هم بی خبرانه بدون اینکه معنی اون حادثه بزرگ زندگی خودش که مُردن باشد را بداند می اُفتد و می میرد. این حادثه، حادثه ای که بـی نظیرست برای هرکس، اما بی خبرانه می افتند و می میرند.

خُب عارفان ما اینجوری نمی خواستند. مولوی درواقع برای ما خوب توضیح میدهد. در قصه مارگیر و اژدها در دفتر سوم مثنوی. عموم شما قصه را شنیده اید، قصه ی مشهوریست. کسی بود که میرفت از کوه، از اینجا و اونجا مار و اژدهایی شکار می کرد و می آورد برای تماشای مردم به شهر. مردم جمع می شدند و پولی به او می دادند برای تماشا، و کاسبی میکرد.  یکبار زمستان بود و همه جای یخ بسته بود و او به کوه رفت و یک مار افسرده ی یخ زده ای را پیدا کرد، فکر میکرد مُـرده. او را با خود به شهر آورد.  بقول مولوی او را به  بغداد در عراق آورد، و ندا درداد که اژدهایی آورده ام. مردم هم شنیدند و تعجب کردند :
مـــار گیــری اژدهــــا آورده است
بوالعجب نادر شکاری کرده است
جمع شدند و تماشا میکردند و مارگیر هم کاسبی اش را میکرد و پول میگرفت.  اما خورشید عراق هم بقول مولوی کار خودش را میکرد.  تابید و تابید و فضا گرم شد و یواش یواش یخهای بدن مار آب شد و جان گرفت.  جهید و در اولین قدم خود جناب مارگیر را یک لقمه کرد، بعد هم به دیگران حمله کرد و آسیب رساند...خُب این داستان داستانِ ساده ایست و مولوی ده ها پند و نکته از این قصه بیرون آورده و یکی اش هم همین است که میگوید اون اژدهایی که ممکن است جان بگیرد و آدمی را بکشد همان نفس آدمی است، بنابرین :
اژدهـــــا را دار در بـــــرف فــــراق
هین مکش او را به خورشید عراق
این اژدها را در معرض جاذبه هایی قرار مده که بجُنبد و بجهد و تو را بکُشد.  اگر قوی و نیرومند هستی، که هیچ، اگر نیستی پس طرف چیزی مَرو که در میدان جاذبه ی او قرار بگیری و همه چیز خود را ببازی.  اقلا این مقدار پرهیز را داشته باش و زیر خورشید عراق مرو.  دستور پرهیز می دهد. ولی قبل از اینکه به این نکته پایانی داستان برسد مطلب دیگری را میگوید که ما امروز اینجا مورد تأکید قرار می دهیم.  میگوید که مارگیر رفته بود مار بگیرد و بیاورد تا خلایق تمـاشا کنند.  همینجا توقف میکند در داستان و میگوید :
مــار گیـــری بهـــر حیــرانی خلـــق
مــار گیـــرد اینت نـــادانـــی خلـــق
صـد هـزاران مـار و کُه حیرانِ اوست
او چرا حیران شدست و مار دوست
شما ببینید روزگار را، یک مارگیری می رود مار می گیرد که مردم بیایند و حیران شوند، سرگرمی آنها شود، از خودشان غافل بشوند.  بعد میگوید من از این تعجب میکنم که هزاران مار و کوهستان باید به تماشای انسان بیایند ! تماشایی ترین چیز در این عالم آدمیست.  بعد این آدم خودش را رها کرده و رفته به تماشای یک مار، پول هم تازه میدهد.  حالا به جای مار شما هر چیز دیگری که شما را غافل میکند میتوانید در نظر بگیرید.
مــار گیـــری بهـــر حیــرانی خلـــق
مــار گیـــرد اینـت نــادانـــی خلـــق
صـد هـزاران مـار و کُه حیرانِ اوست
او چرا حیران شدست و مار دوست
اینها همان غفلت و همان سرگرمی هایی است که مردم انجام می دهند برای اینکه خوش بشوَند، بخندند.  و همچنان که گفتیم بار هستی را موقتاً سبک بکنند.  این خنده ها آن خنده های عارفانه نیست، اون خنده های عاشقانه نیست، اون خنده هایی که از سر شکوفایی روح برخیزد، از سر سبکباری برخیزد نیست.  خنده هائیست که بلافاصله سرجایشان دوباره غم فشار می آورد و وارد می شود و حُزن و ملالت مستولی می شود.

چند چیز هست که مایلم عرض کنم چون جلسه ما که فقط برای ستایش مولانا که نیست، واقعا می خواهم خدمت شما بگویم که این بزرگان از کجا اینها را وام میکردند و این سرمایه ها را از کجا آورده بودند.  راهشان و اون مسیر سلوکشان چه بود، خوبست دانستنش.  اولین نکته برای شادمانی و برای بهجت و برای خنده ی واقعی که از سر شکوفایی جان برمی خیزد عبارت است از آزادگی.  آزادگی می دانید یعنی چی ؟ یعنی آدم بسیاری از چیزهایی را که به او آویزان است، این تعلقاتی را که دارد، فرو بریزد. این البته آسان نیست و شجاعت لازم دارد. (حالا بنده که اکثر دوستان را نمی شناسم خودم را عرض می کنم) ما توی زندگی خودمان وقتی بگردیم اینقدر چیزهای نالازم می بینیم که بیخودی ما را محاصره کرده، اینها جزو متعلقات است.  مگر نیست ؟ اینقدر ارتباطات بی جهت، رفت و آمدهای بیخود، وسایل زیادی در زندگی، پذیرفتن دعوتهای نـابجا، زیر بار منتها رفتن، خریدهای نادُرست. هرکدام را شما میتوانید حساب بکنید، خُب اینها همه اش تعلقات است. اینها هرکدام که می آید یک بخشی از روح شما و ذهن و مغز شما را اشغال می کند.  توجه می کنید ؟
پس به هر چیزی که دل خواهی سپُرد
از تـو چیــزی در نهـــان خـواهنـــد بُــرد
دلت را به هر کجا که دادی، یک چیزی را از تو گرفته اند، و رفته رفته یکمرتبه می بینی که پُر از دیگرانی و خالیِ از خود.  خُب این خیلی مهمست، آدمی این پهنه ی وجود خودش، این انبان وجود خودش را گشوده برای اینکه توسط دیگران پُر شود، اما خودش خالی شده است.  اینجا که می رسه دیگر خنده های او خنده های واقعی نیست ! اگر هم می خنده، دیگری داره می خنده چون اون چیزها را آنها در وجود این ریخته اند.  شعر اقبال لاهوری باز اینجا به یاد می آید که میگفت :
همچو آیینــه مشـو محـو جمـال دگران
از دل و دیـده فـرو شـوی خیــال دگران
در جهان بال و پـرِ خویش گشودن آموز
کـه پـریـدن نتــوان بـا پـر و بـالِ دگــران
آدم با بال و پر دیگری که نمی تواند بپرد، خنده دیگری که خنده ی ما محسوب نمی شود. خدا رحمت کند استاد  محمد تقی جعفری را، مرد بزله گو و شوخ طبع و نکته سنجی بود.  یکبار میفرمود که : دو نفر در کناری ایستاده و با هم می گفتند و می خندیدند، یکی جوک میگفت و اون دیگری هم می خندید.  یک نفر سومی هم که خیلی دور از آنجا ایستاده بود، او هم می خندید !  به او گفتند که تو که نمی شنوی، تو برای چی می خندی ؟  گفت که من به شما اعتماد دارم، می دانم که شماها بیخودی نمی خندید.  و حالا این شد خندیدن ؟ آدم باید خودش خنده اش بیاد والا اینکه یکی دیگر می خنده پس من هم بخندم، بقول مولانا خنده ی تقلیدی.  باور کنید خیلی از چیزهای ما همین جوری است :
در زمیـن دگـران خــانـه مکُن
کـار خود کُن کار بیگـانه مکُن
کیست بیگانه ؟ تن خاکیِ تو
کـز بـرای اوست غمنـاکیِ تو
و بقول حافظ که می گوید :
بیـا که قصـر امل سخت سُست بنیادست
بیــار بـــاده که بنیـــاد عُمـــر بـر بـــادست
غــلام همـت آنــم کـه زیـــر چــرخ کبــــود
ز هــرچـه رنـــگ تعلـــق پـذیـــرد آزادسـت
مگـر تعلــق خـــاطر به مـــــاه رخســـاری
که خاطر از همه غمها به مهر او شادست
این تعلقات را باید کم کرد، و شما واقعا این را بیاموزید. یعنی به پیروی از این بزرگان هرچی که زائد و غیر لازمست فروبریزید. حتی پاره ای از چیزهایی که لازم دارید، بالاخره انفاق یعنی چی ؟ بخشش یعنی چی ؟  آدمی که اهل گذشت نباشد روی شادی در این عالم نمی بیند، این را شما مطمئن باشید و این درسیست که در محضر این بزرگان آموخته ایم. حالا هر کی از هرچه که داره باید ببخشه.  یک وقتی شما وقتِ زیادی دارید، لذا از وقتتان را وقف دیگران می کنید. پول زیادی دارید، نیرو و انرژی دارید، آبرو دارید، هرچه که دارید.  بالاخره از اونی که دارید باید ببخشید. این آیه قرآن یادتان باشه که خیای مهم است، سرآمد همه ی دستورهای سلوکی و آیین های تربیتی است که : لَـن تنالُوا البـِرً حَتَـی تُنفِقُوا مِمًا تُحِبُـون ...( سوره آل عمران، آیه 92 ) به پاکی به کمال به تعالی نمی رسید مگر اینکه از چیزی که دوست دارید ببخشید ...، نه اون چیزی که زیادی و دوُرانداختنی است، اون اسمش بخشش نیست.  اونی که بجانتان چسبیده، همان را بِکنَید، از همان ببخشید. فوق العاده نکته ی مهمیست، و واقعا راز شکوفا شدن و طاهر شدن و بکمال رسیدن و خندیدن، خنده ی واقعی، بهجت همین است. و این همان عین رکن آزادگیست، و این چیزی بود که شمس درواقع از مولوی خواست.  گفت همان چیزی که تو دوست داری باید بگذاری زمین، تو دوست داری بگویند خیلی عالِمِ بزرگی هستی، دیگر اینها را بگذار کنار. می دانید که در داستانها آمده که : شمـس جداً مولوی را از مطالعه منع کرد.  گفت دیگر یک صفحه کتاب هم نمی خوانی. مولوی خودش میگوید : من به دیوان مُتِنبٌی (یک شاعر عرب) خیلی علاقمند بودم، این یکی را یواشکی می خواندم، و بقیه کتابها را کنار گذاشته بودم.  دیوان او را در آستین داشتم.  قدیمها جیب در آستین ها بود، مخصوصا لبٌاده های بزرگ روحانی، کتاب و پول و همه چیز را در آستین می گذاشتند.  مولوی میگوید که دیوان مُتنبی را در آستینم داشتم و یک شب مُتنبی آمد به خوابم ( شاعر قرن چهارم) و گفت خواهش میکنم دیگر کتاب من را نخوان ! شمس تبریزی گریبان مرا گرفته و میگوید که چرا دست از سر مولوی برنمی داری ؟ من جواب او را ندارم بدهم، ول کن. حالا این قصه راست باشد یا دروغ !  اما حاوی یک پیامی است، یک نکته ای درش هست، و آن نکته همین است که شمس درست انگشتش را گذاشت برهمان چیزهای مورد علاقه جانی مولوی.  یک غزل خیلی لطیفی دارد در دیوان شمس که می گوید :
عقــل گــوید که مـن او را به زبــان بفــریبــــم
عشـق گـوید تـو خمـش باش به جـان بفریبـم
نیست محبـوس جهـان بسته این عـالـم خـاک
تـا مـن او را بـه زر و ملُــک جهــــان بفـــریبــم
او فرشته ست اگرچه که به صورت بشرست
شهـوتـی نیســت که او را بـه زنــان بفـریبــم
نیســت شُهـرت طلــب و خسـرو شـاعـربـاره
کــش بـه بیــت غــزل و شعــر روان بفــریبــم
این خیلی غزل مهمیست. میگوید که حوادث عالم مسابقه میگذارند برای اینکه آدمی را بفریبند، از راه عمل و عِلم نشد، از راه عشق، از راه پول نشد، از راه جنس مخالف، از این راه و از اون راه، همه چیز در این کارند که آدمی را بفریبند، مشغول خود کنند. و تنها راهش این است که آدم بتواند با اینها مقابله کند.  شمس درست انگشت خود را گذاشت روی این موضوع.  گفت ببین تو چند تا چیز داری در این دنیا، یکی اینکه عالِمی، یکی اینکه مُرید زیاد داری، یکی اینکه سخنوری، خطیب زبردستی هستی، همه اینها را باید ترک کنی.  دیگر سخنرانی ممنوع، کتاب خواندن ممنوع، مدرسه رفتن و درس دادن ممنوع.  یک کاری هم باید بکنی که مریدان را از دور و برخودت پراکنده کنی. و واقعا هم مولانا همین کارها را کرد.  حقیقتا اینکارها را کرد، و این است که میگوید :
تابش جان یافت دلم، وا شد و بشکافت دلم
اطلس نو بافت دلم، دشمن این ژنـده شدم
حقیقتا اینطور بود. گفت همه ی این لباسهای کهنه و پوسیده را درآوردم و به کناری ریختم، بعد دیدم که این جانِ من داره جامه ی نو خودش می بافه، و من یک پوشش تازه ای پیدا کردم، اطلس نو بافت دلم، اطلس پوش شدم بعد از اینکه ژنده پوشی، کهنه پوشی را رها کردم.  بدلیل اینکه کهنه ها را دور ریختم.  تا این کهنه ها هست جایی برای نوها نمی باشد.
مرغ کُو ناخورده است آب زلال
انــدر آب شـــور دارد پـرٌ و بـال
این آزادگی، سرٌ شادمانی مولانا بود.  این رهایی را عموماً نمی دانیم که چه چیزیست.  این بندی که بر دست و پای آدمیست، خُب اجازه ی پرواز نمی دهد، اجازه ی خنده هم نمی دهد. وقتیکه این بند را یک کسی بردارد و

شما حقیقتا ببینید که رهائیـد، چنان می پرید، چنان می پرید که از مرغان هوا سبک بال تر.  مولوی درباب توبه عین همین را می گوید. چون توبه کردن، توبه ی واقعی یک همچنین چیزیست، داستانی را در دفتر پنجم مثنوی نقل می کند که عموماً شنیده اید و داستان غریبی است. میگوید : مردی بود که صورت زنان داشت، و بصورت کارگر و یا دلاک در حمام زنانه کار می کرد، دوست داشت. کسی هم از راز او خبردار نبود. خودش البته دارای وجدان شرمگینی بود، دائم خودش را ملامت می کرد که این چکاریست که میکنم، این کارِ خطائیست، کار خلافیست، توبه میکرد، توبه می شکست. و نمی توانست این کار را رها کند تا یک روز دختر پادشاه، شاهزاده خانم به حمام آمد. بهترین دلاک را که این شخص بود، این مرد زن نما را برایش انتخاب کردند، او هم مشغول شستشوی شاهزاده شد. شستشوی که تمام شد یک مرتبه ولوله افتاد در حمام که انگشتری گرانبهای شاهزاده خانم گُم شده و باید همه را بگردند.  اینجا بود که او مرگ را پیش چشم خود دید، دید که دیگر رازش فاش خواهد شد.  از همه هم مشکوک تر خود او بود، چون نزدیکتر به شاهزاده شده بود. از دیگران آغاز کردند به گشتن، و او رفت در گوشه ای و در آنجا دوباره توبه کرد، تضرع کرد که خدایا تا بحال چند بار توبه کردم و توبه ام را شکسته ام، اما این دفعه دیگر واقعیست.  این را دیگر دروغ نمی گویم، این را اگر قبول کنی مطمئن باش که این کار خلاف را رها خواهم کرد.

من مایلم که شما خودتان این داستان را که بنام داستان نصوح است در مثنوی بخوانید و ببینید که مولانا چه کرده است در این قصه. درواقع همینطور که در ابتدای مثنوی هم میگوید که خود حقیقت نقد حال ماست آن، این تجربه ی خودش است، احوال خودش است :
خوشتــر آن باشد که ســرٌ دلبـران
گفتــــه آیــد در حدیـــــث دیگـــران
مأموران مشغول گشتن دیگران بودند، و او به کناری رفت و گوشه ای با خدا خلوت کرد، گفت که :
من همـی دانـم و آن ستـــار من
جـرمهــــا و زشتـــی کــردار مـن
جـرمهـای کـرده نـا کـرده گـرفـت
طــاعـت نـــآورده آورده گـــرفــت
اول ابلیســی مــرا استـــاد بــود
بعـد از آن ابلیـس پیـشم بـاد بـود
آفــرینهـــا بـر تـو بـــادا ای خـــدا
بنــده خود را ز غــم کـردی جــدا
در بُـنِ چاهـی همی بـودم نگون
در همه عـالم نمی گنجـم کنـون
این بیانی که مولوی در اینجا می کند، بیان روح خودش است که چگونه آدم می تواند از ظلمتِ یک چاه بیرون  بیاد و یکمرتبه احساس آزادگی کند. به تعبیر او احساس فربهی بکند :
آه کـردم چون رسن شد چـاه من
گشــت آویـزان رسـن در ـچاه من
آن رسـن بگرفتــم و بیـرون شـدم
شاد و زفت و فربه و گلگون شدم
در بُـنِ چاهـی همـی بـودم نگـون
در همه عـالم نمی گنجـــم کنـون
این شرح حال خود مولاناست :
آفـرینهــــا بـر تـو بـــادا ای خــــدا
بنـده خـود را ز غــم کـردی جــدا
این رهایی و این آزادگی همان چیزی بود که لبخند را بر لب این مرد می نشاند.  و می گفت :
از غـم و شــادی نبــاشد هـــوش مـا
از خیـــال و وهـــم نبــود جــــوش مـا
حــالت دیگـــر بـود کــان نــــادر است
تو مشو منکر که حق بس قادر است
در ابتدای مثنوی وقتی می گوید که :
در غـــم مــا روزهــا بیگـــــــاه شـد
روزهـــا بـا ســــوزهـا همـــراه شـد
روزهـا گـر رفـت گـو رو بــاک نیست
تو بمان ای آنکه چون تو پاک نیست
سرٌ خوشنودی خودش را بیان می کند. میگوید انسان بعد از اینکه به گذشته ی خودش نگاه میکند، اگر یک چیزی برایش مانده باشد، غمناک نخواهد بود.  اما اگر همه چیزش رفته باشد چی ؟ "در غـم ما روزها بیگاه شـد" من خیلی در طلب کوشیدم، سوختم، "روزها با سوزها همراه شد" بله آن دوره را من پشت سر گذاشتم ولی "روزها گر رفت گو رو باک نیست  تو بمان ای آنکه چون تو پاک نیست" یک کسی را، یک چیزی را، یک معدن پاکی را پیدا کردم که به همه ی آن عُمر گذشته می ارزد و این سرمایه دیگر سوخت نشده، تلف نشده و از میان نرفته است.  چنین آدمی چرا خندان نباشد ؟  چرا دچار بهجت نباشد ؟  چرا دیگران را بخنده دعوت نکند ؟ چرا مثل یک دریای پاک آلودگیهای دیگران را نشوید.  باز هم تکرار میکنم آزادگی، رهایی، گذشت، نکته بسیار بزرگیست. و این چیزیست که همه ی پیامبران خدا، همه بزرگان این عالَم ما را دعوت کرده اند.

این درس را باید از مکتب اینها گرفت. ما ها دانشگاه می رویم، مدرسه می رویم، فیزیک می خوانیم، ریاضی می خوانیم، فلسفه می خوانیم، اینها همه خوب، ولی آنها این درس را نمی دهند، این درس را در مدرسه ای و پیش معلمان دیگری باید یاد گرفت.  این را کسان دیگری به شما میگویند. اِتٌبِعُوا مَن لٌا یَسألُکُم اَجرًا وَ هُم مُهتَدُون (سوره یَس، آیه 21 ) کسانی که از شما اُجرت نمی خواهند، بابت این تعلیمشان مُزدی هم نمی طلبند، اما بالاترین تعلیم را می دهند. واقعاً انسانیت در گِرو عِلم نیست. علمِ زیاد ممکن است یک وقت خباثت زیاد هم بیاورد، مگر اینطور نیست ؟ اینهایی که بمب اتُم می سازند مگر عالِم نیستند ؟ اینهایی که اسلحه های شیمیایی می سازند مگر عالِم نیستند ؟ عِلمِ زیاد، لزوماً با خودش آدمیت زیاد نمی آورد، یک چیز دیگری آدمی باید داشته باشد که همین آزادگی است.  این آزادگی را شما در مکتب این بزرگان می یابید. البته نفعش به خود آدم هم می رسد.  چی بهتر از یک روح شاد، یک روح سَبُک، یک زندگی پُر از بهجت.  چی بهتر از این ؟  
این راه اول، مکانیزم نخست که رهایی از تعلقات است و البته کار آسانی هم نیست برای آنهایی که طالبند و این راه را انتخاب میکنند. 

راه دوم، قناعت است، کم توقعی است. ببینید، این طمع ورزی، چیزی که امروزهم شاید زندگی جدید ما را خیلی تشویق به آن میکند، این یکی از اون زنجیرهای اسارتی است که به گردن آدمی بسته میشود.  بقول مولوی:
از حریصـی هیـچ کـس سلطــان نشـد
از قنـاعـت هیـچ کـس کـم جــان نشـد
حرص زدن که یکی از مشخصات این زندگی جدید است.  اصلاً ما را تشویق می کنند، کارت اعتباری می دهند که همینطور قدرت خرید کاذب ما را ببرند بالا. این حریصی واقعاً یک مشکلی شده تـوُی عالَـم. اینکه گفت :
کاسه ی چشم حریصان پُـر نشد
تـا صـدف قـانع نشـد پـُر دُر نشـد
بنــد بُگسَـل بــاش آزاد ای پســر
چنـد بـاشی بنـد سیــم و بنـد زر
می بینید که همه اش از اسارت صحبت میکند. آدمی مادامی که اسیر است، همین نگرانی ها، حُزن و ملالت را دارد. وقتی که قناعت بجای او نشست، آنها همه کمرنگ میشوند. غزالی در سخنان خودش دارد که قناعت رُکن عظیمی از ارکان دین است و متأسفانه یکی از آن فضیلتهای فراموش شده و ناشناخته در روزگار ما است.  روزگاری که چنان که گفتیم مرا به حرص و طمع می خواند و قناعت را پاک پایمال کرده و اصلاً خیلی ها حتی معنایش را دُرُست درک نمی کنند. قناعت واقعا یعنی به کم قانع بودن، معنای خیلی روشنی دارد.  انسان میتواند خیلی ریخت و پاش بکند، خیلی زندگی اش را مفصل بکند، چرا نتواند !  ولی چرا ؟ البته هرچی را که شما بگیری یک چیزی بابتش باید بدهی.  بقول مولوی :
پس به هر چیزی که دل خواهی سپُرد
از تــو چیــزی در نهــان خـواهنـــد بُــرد
شکی نیست.  اما اگر آزادگی میخواهید، اگر سُرُور میخواهید، اگر نمی خواهید بخاطر شادی به این ابزارهای بیگانه از خود پنـاه ببرید، در آن صورت راهش این است : انسان باید به کم قانع باشد، برداشت کم بکند از این جهان، و حداقل نیاز و ضرورت خودش را وقتی که رفع کرد دیگر بیشتر از او را نخواهد.  بیشتر از او، این انرژی را، این عُمر را، این طاقت ها و توانایی های جسمی و مغزی را باید برای کارهای نیک بگذارد.

راه سومی که مولوی برای طربناکی بما یاد داده است عبارت است از نشان دادن ریشه ی غم، اینکه چرا آدمی ملول می شود ؟  یک غزل خیلی لطیفی دارد که می گوید :
خــوی بـــد دارم، ملـــولـم تـو مـــرا معــــذور دار
خوی بـد کِی خوش شود بی روی خوبم ای نگار
بی تو هستم چون زمستان خَلق از من در عذاب
بـا تو هستم چون گلستان خـویِ من خـوی بهــار
بی تـو کج خـویم ملـولم هرچه گـویـم کـج شـود
من خجل از عقـل و عقـل از نـور رویت شـرمسـار
آب جـان محبــوس مـی بینـم در این گـــرداب تـن
خــاک را بـر می کنـم تــا رُخ کنـم ســـویِ بهـــار
آبِ بـد را چیسـت درمــان بــاز تـا جیـحـون شـدن
خـوی بـد را چیسـت درمــان بـاز دیــدن رویِ یــار
شـربتـی داری که پنهـــانی به نـومیــدان دهــی
تـــا فغــــان بــرنــــآورد از حســـرتــش اُمیــــدوار
چشـم خـود ای دل ز دلبــر تــا تـوانـی بـر مگیــر
گـــر ز تـو گیــرد کنــاره  گــر تـو را گیــــرد کنـــار
در این غزل مولوی یک دردی را با یک درمانی را بیان کرده و مثال خیلی گویایی هم می آورد، می گوید شما یک جام آب چرکین و آلوده دارید، بقول او "آب بد" و اینکه چگونه میشود این آب را درمان کرد.  یعنی این پلیدی و آلودگی اش را چگونه گرفت.  جوابی که می دهد این است که این آب را در دریا بریزید، می رود در این دریای بزرگ و صفت دریا میگیرد.  آلودگیهایش هم شسته و پاک می شود. بعد میگوید که خوی بد درمانش چیست ؟ " خویِ بد را چیست درمان "، آدمی که ملولِ، بدخویِ، تنگ خُلقِ، حزین و غمگین است، راهِ درمانش هم این است که پیش یک آدم دریا صفت برود.  یعنی این قطره ی خُرد را به دریا وصل کند.  دوباره همان قصه تکرار می شود، یعنی شستشو می شود، پاکیزه می شود :
دل فُرو بسته و ملول آن کس بُوَد
کــز فــراق یــار در محبــس بُــوَد
همیشه در زندان بودن غم می آورد. درِ زندان را که شکستید و رهایی پیدا کردید، فضای فراختری را وقتی در اختیار گرفتید، آن غم از میان برداشته خواهد شد. عموم ملالتها بخاطر تنگناهاست. تنگناها، این فضای تنگ را شما فراخ کنید، آنگاه این غم فرو می ریزد و از میان میرود.  تعبیر زیبایی مولوی دارد که :
غم چو آمد در کنارش کش به عشق
از ســر رَبــوِه نظــر کُن در دمشـــق
وقتی می خواهی نظری به یک شهر بیاندازی، برو از بالا، نقشه ی هوایی اش را ببین، آنوقت همه ی شهر را می بینی.  اما اگر از یک دروازه وارد بشوی، همان پیش پایت را می بینی، یک چند تا کوچه می بینی و ممکن است آن کوچه ها هم کثیف باشند و آنوقت یک قضاوت کلی میکنی نسبت به این شهر.  حرف مولوی این است که از اون ارتفاع باید نگاه به زندگی کرد.  این حادثه ای که الآن رُخ می دهد، اون حرفی که فردا از فلان کس شما می شنوید و شما را نگران میکند، بگذاریدش در یک تصویر خیلی بزرگتر، وقتی در آن تصویر بزرگتر قرار گرفت، آنوقت معنی خودش و جای خودش را پیدا میکند، و بعد هیبتش هم فُرو می ریزد.  بنابرین اون اهمیت دروغی و اندازه ی کاذبی که شما بهش داده اید از میان برداشته می شود، و درجای خودش می نشیند.  به این ترتیب شما فقط به اندازه ی اهمیت حقیقی او به او اهمیت می دهید. خیلی از حوادث هستند در دنیا که ما بی جهت بزرگشان می کنیم.  خیلی از چیزها هستند که ما نقش اصلی آنها را در یک صحنه ی بزرگتری نمی بینیم و میخکوب در همان لحظه باقی می مانیم و به این ترتیب غم ما را فرا میگیرد.

حالا شما اگر همه ی اینها را در نظر بگیرید، درسِ خیلی بزرگیست، می بینید مولوی که این همه حرف داشت برای زدن، میگفت دلم می خواد که هرموی من بَدَل به یک زبانی بشود تا من بتوانم حرفهایم را بزنم و تازه باز هم کافی نیست، حالا این حرفها را از کجا آورده بود ؟ یک روح غمگین که حرف برای گفتن ندارد :
کی شعر تر انگیزد خاطر که حـزین باشد
یک نکته از این معنا گفتیم و همین باشد
آدمی که در قبض باشد، آدمی که گرفته است، همه ی جانش گرفته است، زبانش هم گرفته است، حرف ندارد بزند، نمی تواند حرف بزند.  لذا این جانِ شاد است که این همه سخن بر زبان آدم می آورد.
مـن ز شیـرینـی نشینـم روتُـرُش
مـن ز بسیــاری گفتــارم خمـش
می گوید که من اینقدر حرف برای گفتن دارم که با خود دست بگریبان می شوم، می گویم ول کن، بس است، بگذار بنشینم، خاموش بنشینم. واقعا اینطور بوده.  حالا این حرفها از کجا آمده ؟  اینها که بافندگی که نبود، اگر بافندگی و حرفِ یاوه بود که مولوی، مولوی نمی شد ! در هر شعرش لااقل ده تا نکته است. چون وصلِ به دریا بود.  خودش میگوید که :
متصــل چون شــد دلــت بـا آن عــدن
هیـن بگــو مهــراس از خــالی شـدن
مولوی میگوید که چرا خداوند به پیغمبر (ص) میگفت "بگو" (قُل)، چرا ؟ چون می دانست که او گفتنی زیاد دارد، و حرفهای گفتنی اش هم هیچ وقت تمام نمی شود. :
امــرِ قُـل زین آمــدش کِـی راستیـــن
کـم نخــواهد شـد بگــو دریــاست این
متصــل چون شــد دلــت بـا آن عــدن
هیـن بگــو مهــراس از خــالی شــدن
تو، خالی نمی شوی. تو، پُری، برای اینکه یک منبع زاینده داری و این همان حالت بسط است.  یک غزل خیلی لطیف دیگری در دیوان شمس هست که ظاهرا مولانا خطاب به شمس میگوید :
یــار مـرا غــار مـرا عشـق جگــرخــوار مـرا
یــار تویـی غـار تویـی خـواجـه نگهـدار مـرا
روح تویـی نـوح تویـی فـاتح و مفتـوح تویی
سینه ی مشـروح تویـی بـر در اسـرار مـرا
نـور تویی سـور تویی دولـت منصــور تویی
مـرغ کُه تــور تویی خستـه به منقــار مـرا
آب تویی کوزه تویـی روز تویـی روزه تویـی
حاصـل دریـوزه تویـی آب ده ای یــــار مـرا
خانه ی خورشید تویی حجره ی ناهید توی
روضه ی اومیــد تویی راه ده ای یــار مــرا
دانه تویی دام تویی بـاده تویی جـام تویی
پختـه تویی خـام تویی خـام به مگذار مـرا
این تـن اگـر کم تنـدی راه دلــم کـم زنـدی
راه شـدی تـا نبـُدی اینهمـه گفتــــــار مـرا
اگر این تن اینقدر به دست و پای من نمی پیچید، من را اینقدر گرفتار نمی کرد، اگر دل من را اینهمه راه زنی نمی کرد، اگر یک راهی پیدا می شد که من از آن راه میتوانستم حرفهایم را بزنم، دیگر اینهمه حرف نمی زدم.

این تـن اگـر کم تنـدی راه دلــم کـم زنـدی
راه شـدی تـا نبـُدی اینهمـه گفتــــــار مـرا

از یک راه دیگری، به نحوه ی دیگری حرفها و پیام خودم را به شما می رساندم.  آدمِ اینهمه پُر گفتار، در عین حال خموش، و این نتیجه ی اون شادی بود که در درون او بود.

شما از شادی یک مفهوم ساده نفهمید، شادی یعنی وصل شدن به منبع این عالم.  حکما میگویند اگر یک موجود باشد که غم نمی خورَد، آن خداوند است.  همیشه شاد است.  البته تعبیر مبتهج بکار می برند برای خداوند، کلمه شاد و سُرُور و اینها را باهم، و میگویند خداوند مبتهج بالذات است. آخر چرا شاد نباشد ؟ غمِ چی را بخورد ؟  مگر چیزی را دارد که از دست بدهد ؟ همه چیز مال خودش است.  نه کسی میتواند از او چیزی را بِدُزدَد، نه کسی زورش به او می رسد، نه اینکه کسی هست که او را مقهور و مغلوب کند.  هیچ چی در مقابلش وجـود ندارد.  مبتهج بالذات است.  این شاد بودن در واقع یک پرتوی از اون ذات است که در آدمی می نشیند.  وقتی که این شادی به معنی واقعی در وجود آدمی جایگزین می شود، این بسط و انبساط، و این بهجت مستولی میشود، و بخاطر همین، زبان هم باز می شود.  همان که مولوی گفت، گفت که وصل به دریایی می شود که هرچه برمیدارد تمامی ندارد.  و یکی از نمونه هایش هم خود شخص مولوی بود که واقعاً نشان میداد که یک وقتها جلوی خودش را میگرفت.
لــب ببنـــــدم زیـن ســــان سخـــــــن
تــوبــه آرم هــر زمــان صــد بـــار مــن
ایـن سخــن را بعـد ازیـن مدفـــون کنم
آن کشنــده می کشـد من چـون کنــم
چون که خامُش می کنـم من از رَشَـد
او به صـد نـوعـم به گفتـن می کشــد
من می خواهم نگویم، ولی نمی شود، جاذبه ای هست، کششی هست، مرا می کشد و میگوید که بگو.  و این گفتن ها هم گفتنی هایی است که رزق خداوند است.
هیـن بگــو کـه ناطقـــه جـــوُ می کنـد
تــا به قــــــرنـی بعــدِ مـا آبـــی رسـد
درواقع میگوید که خدا مرا واداشته که جوُیی و نهری روان کنم تا آینده گان بر سر این نهر بنشینند، و آنها هم جرعه ی خود را بردارند، آنها هم تشنگی خود را رفع بکنند. این مسرٌتی که میگوئیم بمعنای خوشی های سَبُک سرانه نیست.  به معنای شکوفایی است که در وجود آدمی به دلیل آزادگی و بدلیل وسعت نظر پدید می آید و زبان را می گشاید و دیگران را هم کامیاب میکند. چنین شخص شادی، نگاهش به همه چیز این دنیا عوض می شود. اگر کتاب می نویسد، یک پارچه طربستان است.  اگر سخن میگوید، طرب انگیز است.  اگر پیام می دهد، پیامش این است که رابطه ی خود را با خداوند یک رابطه ی بهجت آمیز بکند، از دست او باده بگیرد، بنشیند و بنوشد و خوش باشد. به مرگ هم اینطور نگاه بکند. 

مولانا مثال همزه عموی پیامبر (ص) را می زند، میگوید قبل از اینکه حمزه مسلمان بشود یکی از پهلوانان بزرگ عرب بود و مثل همه بجنگ می رفت و مثل بقیه زره به تن میکرد، وقتیکه مسلمان شد، پیر شده بود  و در رکاب پیامبر می جنگید، اما دیگر زره نمی پوشید. به او گفتند که :
تا جـوان بودی و زفـت و سخـت زه
می نرفتـی سـوی میــدان بی زره
چون شدی پیـر و ضعیف و منهنـی
پــــرده هــای لااُبـالــی می زنـــی
حالا که پیر و ناتوان شدی، اینجور بی پروا شدی ؟ گفت بله، چون معنی مرگ نزد من عوض شده، من حالا یک جور دیگر به مرگ نگاه میکنم.
آنکه مُـردن پیش جانـش تهلُک است
نهـی لا تَلقـــو بگیــرد او بـه دســت
وانکه مـُردن پیش او شـد فتـح بـاب
ســـارعــو آیــد مــر او را در خطـاب
گفت همه چیز دیگر برای من فرق کرده، من دیگر اون آدم نیستم، معنی جان، معنی حیات، معنای مرگ، معنای زندگی، همه و همه چیز عوض شده. وقتی عوض شد، خُب، رفتار آدم هم عوض می شود. همان که مولوی گفت : آدمی بود که گریه بود، حالا خنده شده، یک وقت مُرده بود، حالا زنده شده. یک وقت خودش را فانی می دید، حالا پاینده می بیند. یک روز یوسف بود، حالا یوسف زاینده شده.  یعنی از هر دست او صد تا یوسف می آید بیرون.  چنین آدمی البته موضع گیریهاش هم عوض خواهد شد، حرفش هم معنای دیگری پیدا میکند، سُکرآور می شود، شکرین و شیرین می شود. شما اگر بدانید این کلمه شِکر و شیرینی و قند و حلوا چقدر در سخنان مولانا بکار رفته.  کافیست هرجای دیوان شمس را باز کنید و چند بار کلمه شکر و یا شیرینی و حلوا و اینها را نبینید. فکر می کنید که شاید مولوی قند و شکر فروش بوده، یا پدرش شکر فروش بوده !  البته به یک معنا دُرُست است، او حقیقتا شکر فروش بوده. میگوید :
هوسی است در سر من که سر بشـر نـدارم
من از این هـوس چنــانم که ز خود خبـر ندارم
سحـری بِبـُـرد عشقــت دل خستـه را بجـایی
که ز روز و شب گذشتم خبـر از سحـر نــدارم
چه شکر فروش دارم که شکر به من فروشد
کـه نگفـت عــذر روزی که بـرو شکـــر نــدارم
گفت من یک شِکر فروشی را می شناسم که هر وقت درِ مغاذه اش رفتم شکر داشت، هیچوقت نگفت تمام شده.

چه شکر فروش دارم که شکر به من فروشد
کـه نگفـت عــذر روزی که بـرو شکـــر نــدارم
خُب آدمی که این صاحب جهان برایش یک شکر فروش است، و خود این جهان را هم یک شکرستان می بیند چگونه غمگین و حزین باشد ؟
معشوقه به سـامان شد تا بــاد چنیـن بــادا
کفـرش همـه ایمــان شـد تا بــاد چنین بــادا
زان عشوه ی شیرینش زان خشم دروغینش
عـــالـم شکـرستـان شد تـا بــاد چنیـن بــادا
دنیا برایش یک کان شکر است، صاحب این عالم شکر می فروشد و هیچ وقت هم شکرش تمام نمی شود.  حالا شما می خواهید این آدم شیرین کام نباشد ؟ تلخ کام باشد ! معلوم است که شیرین کام هست.  بنابرین توصیه ای که به ما میکند همین است و سخن پایانی ما هم سخن اوست که:
دلا نـزد کسی بنشیـن که او از دل خبــر دارد
بسـایه ی آن درختی رو که او گلهـای تـر دارد
درین بـازار عطـاران مـرو هـر سـو چو بیکـاران
به دکان کسی بنشین که در دکان شکر دارد

و السلام علیکم و رحمته الله و برکاته

۱۳۸۷ بهمن ۲۹, سه‌شنبه

تفسیر سُوره یِ حَدید (۲-۲) سروش ۲۴

بنام خدا

تاریخ نصب روی وبلاگ

Feb. 14. 2009


تفسیر سُوره یِ حَدید (۲-۲)

از بیانات جناب آقای دکتر عبدالکریم سروش

(۲۴)
بسم الله ارحمن الرحیم
سؤال و پاسخ در ادامه ی جلسه


س : دراین مالکیت و پادشاهی، خداوند خدم و حشم دارد. جایگاه فرشتگان و یا پیامبران چیست ؟ اینها معاشرین خداوندند و به صلاح او به زمین می آیند تا ارواح گمراه را بسوی خدا فراخوانند.

ج : ببینید بهرحال سخن در خداشناسی است، و این خداشناسی را باید تصحیح کنیم.  یعنی واقعا هر چه دقیق تر و بهتر، برای اینکه یکی از بالاترین شناخت هایی است دراین دنیا که برای ما حاصل میشود.  از دانستن یک قانون فیزیکی، یک اصل بیولوژیکی، یک اصل ریاضی واقعا بالاتر و مهمترست.  چون با سعادت ما ارتباط دارد.  واقعش این است که این تصور خدای پادشاه، تصور ساده شده ایست برای ذهن های ساده.  و وقتی که شما رُشد میکنید بلحاظ عقلی، دیگر نمی توانید با این تصویر بسازید، و از او استفاده کنید. مولوی میگوید :
ایـن تخیــل، ایـن تصـور لُعبـت است
تـا تو طفلی پس بدانت حاجت است
لعبت یعنی عروسک، میگوید این تصورات و تخیلات درحکم یک اسباب بازیست و عروسک است، تا تو
طفلی، کودکی، به آنها حاجت داری، با او بازی میکنی، اما وقتیکه رُشد عقلانی پیدا کردی، بلوغ فکری پیدا کردی، دیگر این عروسکها به کار تو نمی آید، دیگر تورا نمی توانند سرگرم کنند.  آنوقت دیگر باید دنبال یک مفاهیم والاتر و عمیق تر ذهنی بِرَوی.  خدای پادشاه، خدای عامه است، خدای عوامِ، خداییست که از روی مدل پادشاهی در روی زمین گرفته شده است، خیلی ها را هم قانع میکند، اقناء میکند.  
مثلا وقتی که گفته میشود "اولیاءِ خداوند"، فکر میکنند دُرُست اینها مثل یک افرادی هستند که خیلی نزدیکند به پادشاه و همیشه اینها دور و بر او هستند، و آنها هم دارای یک قدرتی هستند که از پادشاه وام گرفته اند.  و هرکاری که دلشان بخواهد بأذن آن پادشاه میتوانند انجام بدهند، در ملُک او تصرف بکنند.  وقتی که گفته میشود "اسرار الهی" فکر میکنند مثلا منظور همان مطالب خصوصی است که پادشاه به اطرافیان خودش میگوید، و به آنها میگوید که این مطالب را به کس دیگر نگوئید، که اگر بگوئید کار خراب میشود، یک عده علیه ما شورش میکنند، یا اون رخنه های کار ما را می فهمند و ممکن است که از اون رخنه ها به ما ضربه بزنند.
من خیلی ها را دیده ام که واقعا اسرار جهان را، اسرار هستی را یک چنین چیزی تصور دارند، فکر میکنند یک حرفهای خصوصی ی خداوند است.  این تصورات، خیلی تصورات کودکانه ایست واقعا، اما رایج.  و تا بخواهید در اذهان وجود دارد.  نه فقط در بین ما مسلمانان، بلکه در همه ی پیروان ادیان یک چنین چیزیست.  من دیده ام در بالای بعضی از منابر، مخصوصا یکی از وعاض که هم اکنون هم در ایران است و خیلی هم طرفدار دارد و آنهم به همین دلیل و شگردی که دارد.  چند بار اتفاق افتاد که بنده درپای منبرش بودم، در پاره ای از مجالس ترحیم و امثال اینها که بالاجبار رفته بودم.  تمام شگردش همین است که یک سخنی را میگوید و بعد میگوید که "دیگه خدایا ببخش، من نمی خواستم، اما مطلب به اینجا رسید، دیگه دَهَنِ من باز شد، دیگه این راز فاش شد، از دهنم دررفت". و حالا وقتی که شما خوب گوش میکنی که اون رازی را که دارد فاش میکند، اون سری که این بزرگوار میگوید و می فروشد به مردم که "اسرار الهی را فاش کردم، نتوانستم خویشتنداری کنم"، وقتی که نگاه میکنید می بینید که مثلا یک قصه ای را، یک کسی گفته، و یا یک کاری کرده، کسی چیزی به یک کس دیگری گفته، و یا خوابی دیده، یک همچنین چیزهاییی و اینها تبدیل میشود به  رازهای خداوندی.  اصلا گمان نکنید وقتی که کسی مثل مولوی میگوید :
چون ز راز و نـاز او گوید زبـان
یا جمیل الستر خواند آسمان
اصلا گمان نکنید که معنی راز این چیزها باشد، حرفهای پشت پرده.  مثلا یک چیزهایی را خدا درِگوشِ مردم گفته و یک چیزهایی را نگفته، یا مثلا این کلمات مقطعه که در ابتدای بعضی از سوره ها هست، مثل "ا ل م" که میگویند اینها اسراریست بین خدا و پیامبر.  خُب، اگر این اسرارست، پس چرا تُویِ قرآن آمده ؟  مگر بناست یک چیزهای خصوصی باشد ؟  اینها همان تلقی هایی است که باید اسمش را گذاشت تلقی های ساده دلانه از رابطه خداوند با این جهان.

ما مسلمانها خدا را مال خودمان میدانیم.  یعنی از صبح تا شب مثلا فرض کنید خدا که از خواب بلند میشود همه اش فکر ماهاست، و مخصوصا در کشور ایران که چطور شد ! چطور نشد ! مثلا چه کسی را به زمین بزند، و چه کسی را روی کار بیاورد.  پیغمبر و امام زمانش هم همین جورند، یعنی امام زمان هیچکار دیگری نداره جز اینکه نمایندگان مجلس را بنشیند و تأیید و امضاء بکند که وارد مجلس بشوند.  اینها را جداً عرض میکنم، اینها جزو آفاتِ فکرِ دینی ماست.  اگر واقعا خدایی وجود دارد، اگر واقعا امام زمانی وجود دارد، اینها مال همه ی مردُمند، برای امام زمان امریکا هیچ فرقی با ایران نداره، برای خدا هم چین و امریکا هیچ فرقی با ایران نداره.  این دنیا را که خدا خلق نکرده برای چهارتا شیعه ای که توی ایران نشسته اند و بعد بقیه را فراموش کرده، آخر این یعنی چی ؟  این خدا، چه خدایی است که اینقدر اختصاصی ما شده.  ما باید از روی اینها بفهمیم که درکِمان از این چیزها فوق العاده غلط است، فوق العاده بیراهه است.  خدایی که مالِ همه ی تاریخِ، مالِ همه ی هستی ست، مالِ همه ی مخلوقاتِ که به یک اندازه به او نزدیک و یا دُورند، با همه یک رابطه دارد، همه را دوست دارد، فکر همه است، و ما تبدیلش کرده ایم به یک پادشاهی که حاکم شهر خودمون است.  و فقط هم فکر ماهاست، ما بگوئیم، ما دعا کنیم، به ما بده، به ما نده ... یک چنین تصوریست. درحالیکه شما وقتی که این خدا را از این حاکم محله، از این مأمور کوچکِ کم قدرت و منطقه ای بیرونش بیاورید، و تاریخی کنید، جهانی کنید، به ابعاد تمام هستی دربیاورید، آن موقع اصلا یک خدای دیگری را شما می پرستید.  یک درکِ دیگری از او خواهید داشت.  متوجه میشوید که اصلا روح خودتون بزرگ میشود با یک چنین خدای بزرگی، آدم بزرگ میشود.  اصلاً این قطره وقتی به دریا وصل میشود دریا میشود، همیشه این تصویریست که عرفا به ما گفته اند، گفتند برای اینکه بزرگ بشوید، با بزرگان بنشینید، با آدمهای کوچک، شما هم کوچک میشوید.
جُوی دیدی، کوزه اندر جوی ریـز
آب را از جـوی کِـی بـاشـد گریـز
آبِ کـوزه چـون در آبِ جُـو شـود
محـو گردد در وِی و جُـو او شود
وصف او فـانی شد و ذاتـش بقـا
زین سپس نه کم شود نه بد لقا
یک کوزه ی آبِ محدود در وجودِ توست، این را به دریا وصلش کُن :
خُــم کـه از دریـــا در او راهـــی بـــود
پیــــش او جیحـــون هــا زانـــــو زنـــد
هِـل سَبـاحت را رهــا کُـن کِبـر و کیـن
نیست جیحون نیست جُو دریاست این
تو یک خُمی، اما دریا به تو راه دارد، تو دیگر خودت دریایی.  ولی یک خدای کوچولوی محدودی که فقط به قد و قامت خودمون ساختیمش، همینطور فکرش و زورش، و اصلاً دقدقه هایش هم قدِ خودِ ماهاست.  و بعد هم یک توقعاتی ازش داریم، یکجورهایی باهاش صحبت میکنیم، یک نسبتی بین او با جهان برقرار میکنیم که خیلی بیراهه است.  لذا پاسخ بنده به این سؤال که میفرماید " آیا اینها معاشرین دائم خداوندند، و به صلاح او به این دنیا می آیند ؟" این است : ببینید، ما همه مان معاشرین خداوندیم، همه مان همنشین او هستیم، کنار او هستیم.  مولوی مثال خیلی خوبی می زند، میگوید :
شـاخ خشک و تـر قـریب آفتـاب
آفتاب از هر دو کِی دارد حجـاب
لیـک کـو آن قُـربَتِ شــاخ طـری
که ثمـار پخته از وی می خوری
قـرب بـر انــواع بــاشـد ای پــدر
می زند خورشید بر کهسار و زر
لیـک قربی هست بـا زر شید را
کـه از آن آگــه نبـــاشـد بیــد را
ما مثل شاخه هایی هستیم که همه مان توی آفتابیم.  چند جور نزدیک شدن داریم، یکی همین نزدیکی و مجاورت فیزیکی است.  یکی هم همین تمثیل زیبایی است که خواندیم، نزدیکی همه ی درختان و شاخه هاست که با آفتاب دارند.  حالا یکی درختِ آلبالوست و یکی هم درخت سیب، یکی سبزِ، یکی زردِ، اما همه غوطه ورند در آفتاب، و آفتاب چیست ؟  می تابد بر همه ی آنها یکسان.  این همان تصویرِ دُرستی است که ما از خداوند باید داشته باشیم.  یک خورشید جهانی، که نه فقط مال خاک ایرانِ و نه فقط مال خاک ترکیه است، بلکه همه ی کره ی زمین را می تابد، همه را فرا می گیرد.  درختهای این سوی جهان را، درختهای آن سوی جهان را، و همه میوه می دهند به فضل او، با تابش او، با انرژی نورانیِ خورشید.  این تصور را باید داشته باشیم.  آنوقت بعضی ها به این خدا نزدیکترند، و این معناش این است که از یک کمالاتِ بیشتری برخوردارند، چون ما نزدیکیِ فیزیکی که نداریم با خداوند.  معنا ندارد، جایی ندارد که مثلا ما بگوییم که اگر پنجاه کیلومتر طِی کنیم به او نزدیکتر بشویم، این حرفها نیست.  نزدیکتر شدن یعنی شما صفات خداییِ بیشتری پیدا کنید :
همچو سنگی کُو شود کُل لعل ناب
پُــــر شـــود او از صفـــات آفتـــــاب
توجه می کنید ؟ این نزدیک شدن به خداوند است.  این نزدیکی یعنی آدم کمالاتِ بیشتری دارد، علمِ بیشتری دارد، هنرِ بیشتری دارد، اخلاق بهتری دارد.  این به خدا نزدیکترست و همین است و بس، چیزِ دیگری نیست.  و اگر ما از اولیاءِ خداوند هم سخنی میگوییم بدلیل همین صفاتشان است. یعنی اتفاق دیگری نیافتاده است.

دوست داشتن خداوند هم اصلاً به معنای عاطفه ی انسانی نیست.  یعنی اینکه خدا ماها را دوست میدارد اینجوری نیست که قلبی دارد و دلی دارد و اینها... وقتی یک کسی را دوست دارد خدا، معنایش این است که خیلی نعمتها بهش داده، یعنی یک آدمیست که واجدِ یک کمالاتِ ویژه ای است.  معنای دوستی خداوند همین است، چیزِ دیگری نیست.  و این یکی از مهمترین هشدارهایی بود که قرآن به همه ی ما داده که "یهودیان می گفتند که ما دوستان خداییم، خدا فقط ماها را دوست دارد، ما مردم برگزیده ی خداوندیم".  این آفتی است که ممکنِ هرقومی بهش مبتلا بشود.  و ما باید حذر کنیم از این تصور، و فکر نکنیم که قوم بَرتریم.  هر کسی به اندازه ی کمالاتی که دارد به همان اندازه مورد نظر خداوند است و میتواند بهره ی خودش را هم افزونتر بکند.

س : این توازنی که گفتید باید بین خدای متکلمین و عرفا برقرار گردد، این دوتا خدا مطابقت زیادی با هم ندارند.  چون اولی براساس دُوآلیتی (کثرت، ثنویت) است و دومی براساس یُونیتی (وحدت، یگانگی).

ج : اتفاقا همینطور است، منتها همین اول و آخر و ظاهر و باطنی که گفتیم ظاهرِ متناقض، پارادوکسیکال داشت، از قضا در اینجا هم صادق است.  خداوند هم دُورِ و هم نزدیکِ، و این وحدتِ درعینِ کثرت است.  یعنی آدمی باید این را خوب دریابد که چگونه میتواند درآنِ واحد نسبت به خداوند هم دُور باشد و هم نزدیک.  یعنی از یک طرف ما خدا نیستیم، به این معنا ما دُوریم.  اما از طرفِ دیگر آفریده ی او هستیم، یعنی به او متکی هستیم، بلکه اصلاً با بودنِ او ما معنا پیدا میکنیم همان معیتِ قیُومیه که در قرآن هم هست، او با ما است مثل یک ستونی که ما بهش تکیه دادیم.  و به این معنا خیلی هم به او نزدیکیم، و اینها را همه را با همدیگر می شود جمع کرد.

س : توضیحی در مورد فرق بین بدن و جسم و روح و نفس و اینها خواسته اند.

ج : ببینید، اینها اصطلاحات است و البته خیلی لازم نیست که ما خودمان را گرفتار اینها بکنییم.  در قرآن کلمه ی "نَفس" آمده، و نفس به معنای "خود" است.  و نه به معنای روحِ، و نه به معنای اسپریتِ، و یا هرچه از این قبیل که دیگران گفته اند.  حتی کلمه ی نفس در مورد خداوند هم بکار رفته است.  بنابرین معنایش این نیست که خداوند هم پس نفسی دارد و جسمی و روحی به تبع، اصلا این حرفها نیست.  نفسِ یک موجود، یعنی همان خودِ موجود، یعنی عین آن موجود.  این لغت در اصل در زبانِ عربی معنایش این است، بعدها نزد متکلمین و فلاسفه اصطلاح تازه ای شد، و معنای دیگری در او دمیدند.  و این نفس را از همان نَفَس به تعبیر آنها گرفته شده بود.  معتقد بودند که روحِ آدمی با نَفَسِ او با اکسیژنی که می برد، با این دَم و بازدَم یک نسبتی دارد.  همانطور که کلمه ی روح با ریح به معنای باد نسبتی دارد.  چون تصور می کردند که روح مثل یک بُخاری در انسان هست. و کلمه ی اسپیریت که همان معنای دَمِ، اینسپیریشن، دمیدن در چیزی، این تعبیرات در فرهنگ لاتینی هم وجود داشته، در اعراب هم وجود داشته و در فارسی مثلا باده به معنای مِی، اینها با همان باد هم ریشه است.  این تصور که یک اسپیریتی (روحی، بادی) در شراب هست که او باعث مستی میشود، و اصلاً به مشروباتِ الکلی اسپیریت هم می گفتند از همین رُو بود.  در اشعار حافظ هست که :
سَرَم خوشست و به بانگ بلند می گویم
که من نسیـم حیـات از پیــاله می جویم
در پیاله نسیم حیات است، این نسیم یعنی همان باد.  در عربی که به شراب راح گفته میشود.  راح که از همان ریشه ی ریح و روح است، و این تصوراتی است که در اقوام گذشته بوده، و بر همین اصل قایل به یک روح بخاری هم بوده اند در انسان.  در فیزیولوژی جالینوسی هست که این خون که وارد قلب میشود در حفره ی چپِ قلب، در آنجا از الطف بخارات اغذیه یک بخاری برمی خیزد که وارد رگها میشود و او همان روح بخاریست و ما به او زنده ایم.  حالا البته این حرفها که دیگر باطل شده، دلیلش هم این بود که چون بعد از مرگ باید این بدن را کالبدشکافی میکردند، و وقتیکه دراین سیاهرگها خون نبود و مقداری کف می دیدند، تصورشان این بود که پس هوا درین رگها عبور میکند. اگر ما خودمان را گرفتار اون اصطلاحات نکنیم، بدن که معنایش معلومِ، جسم هم که معنایش معلومِ، نفس هم به معنای خودِ آدمیست و یک کلمه ی عربیست، خودِ شیء است.  حتی خود خدا را هم، نفسِ خدا میگوییم.  در قرآن هم هست که "کَتَبَ عَلَی نَفسِهِ الرَحمَه" خداوند برنفسِ خود رحمت را واجب گردانید، یعنی برخودش رحمت را واجب کرده است.

س : آیا درست است که مولانا تا قبل از ملاقات با شمس حتی یک خط شعر هم نگفته بود ؟

ج : خیر، ظاهراً درست نیست، یعنی مولوی شاعری میکرد، البته نه به اون وسعت و قوتی که بعد از
ملاقات با شمس داشت.  به قول حافظ :
بلبل از فیض گل آموخت سخن ور نه نبود
این همه قـول و غـزل تعبیـه در منقــارش
البته که "او" نطقش را باز کرد، و او شاعرش کرد.  و به قول سعدی که گفت : همه ی قبیله ی من عالمان دین بودند، مرا معلم عشق تو شاعری آموخت.  بعلاوه که خود مولوی به مخاطبان خودش هم میگفت که من شعر را دوست ندارم، اما وقتی که می بینم شما شایقید، شما مشتری هستید، در شما تأثیر بیشتری می گذارد، من این شیوه را انتخاب کردم.  و حقیقت هم این است که این شیوه را مصنوعاً و با اکراه انتخاب نکرده بود، چون وقتی وارد این راه شد، نشان داد که اُستاد است، و تصاویر بی پایانی که در خزانه ی فکر اوست، حقیقتاً شگفت انگیز است و شاعر درجه ی اولِ به معنای دقیقِ کلمه است. یعنی قوه ی خیال او بسیار بسیار توانا و چالاک است، و به همین نسبت هم شعر او بیش از نصرِ او ماندگار شده است.  علی ای الحال، اون ملاقات و اون دیدار و آنچه که در ذهن و روح او گذشت، یک جوششی و تلاتمی در او پدید آورد و جهشی به او داد که زبان او را هم دیگر کرد، عوض کرد و چنین شد که مولویی شد که امروز می شناسیم.  و قبل از دیدار با شمس، مولوی یک غزالیِ دوم بود، ادراکاتِ خیلی وسیعی داشت، اهل خوف بود، اهل عشق نبود، نطقش هم  به شاعری باز نبود.  همه ی اینها به برکت اون دیدار استثنایی بود.

س : تکلیفِ ما با داروینیست ها و نئوداروینیست ها چیست که اجدادِ ما را چهار دست و پا روی درختان در گذشته جستجو می کنند ؟

ج : این داروینیست یک تئوری علمیست، و پاسخش را هم باید با یک تئوری علمیِ دیگری داد.  بقول مولانا که گفت : عشق را عشقِ دگر بُرٌد مگر، هر چیزی را با سلاح مخصوص خودش باید به جنگش رفت.  یا داروینیست پیروز میشود، یعنی آنقدر شواهدِ علمی زیاد میشود که دیگر نمیشود کنارش گذاشت و ردش کرد، و باید رفت و با او ساخت و پذیرفتش، و هیچ اشکالی هم ندارد که ما از میمون ها آمده باشیم، ما که میگوییم از خاک آمدیم، باز میمون که بهترِ.  اشکالی نداره، چه کمی ای برای ما خواهد شد ؟
ز خــاک آفــریـدت خــداونــد پــــاک
پس ای بنده افتادگی کُن چو خاک
بهر صورت اگر از میمون هم باشد هیچ اشکالی ایجاد نمیشود، بهرحال یک برنامه ای بوده که خداوند برای این عالم ریخته است، و به فرض هم که آن تئوری اگر باطل باشد، خب، باید با یک تئوری علمی دیگری، با یک شواهدِ علمی باید او را ابطال کرد.  ما به طریق فلسفی نمی توانیم به جنگ این تئوری بریم، به طریق کلامی نمی توانیم، با آیات قرآن یا انجیل نمی توانیم، و اینها همان شیوه های نادرستی است که بعضی سعی کرده اند.  حتی به شیوه ی اخلاقی، بنده پاره ای از بزرگان را که اینجا نام نمی برم دیده ام، یعنی آثارشان را خوانده ام که نوشتند که تئوری داروینی به لحاظ اخلاقی ما را پایین آورده و پست کرده، برای اینکه میگوید ما از میمونیم، برای اینکه میگوید ما از حیواناتی بدنیا آمده ایم که آنها روح ندارند، بنابرین ما هم روح نداریم، ما هم ماده محضیم.  اینها بگمانِ بنده همه سخنانِ سُستی است، و قابل دفاع نیست.  بنا به فرض اگر ما از میمونها و یا از هر جانور دیگری و یا هرچه که میخواهد باشد به دنیا آمده باشیم، کاملاً ممکن است که ما جهشی کرده باشیم، و واجدِ روح شده باشیم، همانطوری که در قرآن آمده، نفخه ی الهی در ما دمیده شده باشد.  بعد هم خلط انگیزه و انگیخته نباید کرد، نباید گفت چه چیزی از کجا آمده، باید دید که اون خودش چیست.

همین قرآن مگر از کلمات عربی نیامده، کلمات عربی را هم اعرابِ جاهلی درستش کرده بودند، یک اعرابِ بی سوادی که هیچی حالیشون نمی شد، ولی به کمک همان زبان قرآن را می شود ساخت. به کمک همان زبان فارسی شعر حافظ را هم میشود گفت.  لذا اینکه اصلش چی بوده ؟ هیچوقت مشخص کننده ی ارزش اون امری که از او ساخته شده نیست.  و نهایتاً هم اگر ما از میمون باشیم باز اصلمان به خاک برمی گردد و مشکلی ایجاد نمی کند.

س : آیا تنها راهِ رسیدن به صلح درونی، اعتقادِ به خداست ؟

ج : اقلش این است که ادیان این راه را پیشنهاد کرده اند، و راهِ موفقی هم هست.  به قول مولانا :
هیچ کُنجی بی دَد و بی دام نیست
جـز بـه خلـوتگــاه حــق آرام نیست
سرش هم آن بود که برایتان گفتم.  آدم وقتی که به یک فضا، به یک دریای بزرگ می رسد، از حقارتهای خودش نجات پیدا می کند.  ما همه مان گرفتار غمهای حقیر، شادیهای حقیر، دقدقه های کوچک، مشکلات و گرفتاریهایی که فکر میکنیم خیلی گنده و بزرگ است، و در واقع اگر از یک زاویه ی دیگری نگاه کنیم، خیلی کوچک اند.  همه ما گرفتار این چیزهاییم واقعاً.  شما وقتی که به یک موجودی برسید که سر تا پا لطافتِ، سر تا پا طراوتِ، بزرگیِ، زیباییِ و عظمتِ بی کرانِ، این بی کرانه گی اش این حصارهای وجود شما را می شکند، شما را بزرگ میکند، و این بزرگی عبارت است از همان آرامشی که به شما دست می دهد.  هرچه که شما زندانی تر باشید، محبوس تر باشید، افسرده ترید.  هرچه که بازتر و بی کرانه تر می شوید، به صلح و آرامش بیشتری دست پیدا می کنید.  این فرمولِ کارِ و خلاصه ی کار است.  و پیشنهادی که پیامبران کردند، این تجربه ی خودشان بوده و به دیگران هم آموختند، و دیگران هم که این تجربیات را داشتند همین را به ما هم منتقل کردند، که این خیلی شیوه ی موفق و مؤثریست. 

و السلام علیکم و رحمته الله و برکاته

۱۳۸۷ آذر ۲۴, یکشنبه

تفسیر سُوره یِ حَدید (۲) - سروش ۲۳

Dec. 13. 2008
تفسیر سُوره یِ حَدید (۲)
از بیانات جناب آقای دکتر عبدالکریم سروش
(۲۳)
بسم الله ارحمن الرحیم

انتخاب سوره ی حدید بدلیل محتوای فوق العاده نغز و شگرفی است که دارد، و یکی از سوره های مهمیست که در مدینه بر پیامبر نازل شده است.  و لذا میتوان گفت که نوعی جمعبندی از تمام تعلیماتی است که پیامبر اسلام برای مردم آورده بود.  از خداوند آغاز میکند و از توصیف ذات او، از نسبت او با آدمیان، درباب رستاخیز سخن میگوید، درباب توبه و درباب انفاق هم که از تکالیف عملی مسلمانان است سخن میگوید، و نهایتا به قصه ی مسیحیت و به تبع به ادیان دیگر میرسد و درباب آنها هم سخنانی می آورد که در پاره های دیگر قرآن به آنصورت نیآمده است.  همه ی ما می دانیم که پیامبران الهی و به الاخص خاتم پیامبران، پیامبر اسلام، برترین و مهمترین تعلیمشان آشنا کردن آدمیان با الهی بودن این جهان بود.  جهان را همه می شناسند و بر پرتو علم هم روز به روز شناخته تر و آشناتر می شوند.  اما نکته ای که پیامبران برآن انگشت تأکید نهادند و آنرا مرکز و کانون آموزشهای خود قرار دادند عبارت بود از اینکه این جهان وصفی دارد که به چشم نمی آید، اما تا عمیق ترین لایه های آن نفوذ کرده است، و آن اینکه این جهان الهیست.  این صفت بظاهر دیده نمی شود، اما وقتیکه فیلسوفی، فیلسوفانه در جهان نظر میکند، یا عارفی مکاشفه ای میکند و پرده هایی از برابر چشمان او کنار می رود، این صفت را بقوت در همه ی هستی می بیند، و بلکه این صفتیست حاکم بر جمیع اوصاف دیگر هستی.  پیامبران شاید یک مکاشفه ی بزرگ بیشتر نداشتند، یک تجربه ی روحانی و عمیق متعالی بزرگ بیشتر نداشتند، و آن هم اینکه این جهان الهیست.  بقیه ی هرچه که گفتند از این منبع برمی خیزد و سرچشمه میگیرد.

سوره ی حدید با همین معنا و آموزش آغاز میشود و اتفاقا اوصافی درباب خداوند در ابتدای این سوره آمده است که باز در هیچ جای دیگر قرآن نیآمده است. بهمین سبب است که چنانکه نوبت پیشین هم آوردیم از پیشوایان دین رسیده است که "چون خداوند می دانست که در آخرالزمان افراد عمیق و ژرف نگری متولد خواهند شد آیات ابتدای سوره ی حدید را نازل کرد.  و همینطور سوره ی قُل هُوَ الله را.  و باز از پیامبر رسیده است که آیه ای در سوره ی حدید هست که معادل هزار آیه ی قرآن است، که آن آیه را خواهیم خواند.  همه ی اینها دلالت دارد براینکه ما در این سوره با معنی و محتوایی روبرو هستیم که بسیار غلیظ و بسیار عمیق است، و  از آن باید پرده برداری کرد.

نوبت گذشته درباب تسبیح که اولین نکته در آیه ی نخست این سوره است آوردیم و اجمالا گفتیم که این هم دریافت پیامبر بود که همه ی جهان در تسبیح اند، نه فقط به زبان حال بلکه به زبان قال، یعنی صدایی، بانگی از آنها برمی خیزد که حواس انبیا آنها را میگیرد و می شنود.  به صد زبان تسبیح خداوند میگویند، هم او را از ناپاکیها و نقصها مبرا می شمارند و هم از اوصافی که ما آدمیان برای خداوند می سازیم و برمی شماریم.  یعنی سخن فقط ترد ناپاکیها و نقصها و عیبها نیست، بلکه حتی اون اوصافی که ما گمان میکنیم که صفات کمالند، گمان میکنیم که وقتیکه آنها را درباره ی خداوند بکار ببریم او را ستایش کرده ایم.  حتی آن وصفها را هم کنار می زنند و خداوند را برتر از آنها می دانند.  

در قرآن آیه ی دیگری هست که می فرماید : سُبحان اللهِ اَمَا یَصِفُون، تسبیح خداوند باید کرد از همه ی اوصاف.  بنابرین اینکه ما میگوئیم خداوند سمیع است، بصیر است، رحیم است، غفور است، اوصافی که در خود قرآن هم آمده است، با یک نگاه ژرفتری باید بدانیم که اینها همه ظرفهای کوچکی هستند، دیدگاه های تنگی هستند که ما ناچاریم آنها را بکار ببریم.  مثل کوزه هایی که در دست داریم و کنار دریا نشسته ایم، دریا را نمی توانیم با خود ببریم، و مجبوریم که کوزه را در دریا بزنیم و باندازه ی ظرفیت کوزه پُر کنیم.  بیش از این حد ما نیست.  آدمیان البته ظرفیتها، و پیمانه های مختلف دارند، اما هرچه باشد محدود است، کوچک است، تنگ است و با آن اقیانوس نسبتی ندارد.  و لذا هرکس در هر حالتی که هست و در هر مرتبه ای از ادراک که هست و هر وصفی که از خداوند می کند، همواره باید بداند که این وصف قاصر است نسبت به آنچه در واقع هست.  آن غزل بسیار زیبای سعدی که گفت :
کِه برگذشت که بـوی عَبیـر می آید
که می رود که چنین دلپذیر می آید
هـزار جـامهِ معنی که من بَـرانـدازم
به قامتی که تو داری قَصیر می آید
این پارچه هایی که در اختیار ما است، هر لباسی برای تو بدوزیم، آخر به اندام تو و قامت تو کوتاه است.  البته آنچه که دراختیار ما است بیش از همین پارچه های محدود نیست.  در داستان موسی و شبان که همه ی دوستان می دانند و شنیده اند، بیان شاعرانه و ساحرانه ی این معناست. تقابلی که میان یک متکلم، یک فیلسوف و یک چوپان، یک مرد عامی و عادی رخ داده است.  میگوید که موسی برخورد کرد به کسی که میگوید :
تو کجایی تـا شوم من چاکرت
چارُقت دوزم کُنم ـشانه سرت
صفاتی و کلماتی را درباره خداوند بکار می برد که فوق العاده نازل بود، درخور مقام ربوبی نبود، و موسی به او عتاب میکند که :
گفت موسی های خیره سر شدی
خود مسلمـان نـاشده کـافـر شدی
با کی میگویی تو این با عَم و خـال
جسم و حاجت در صفـاتِ ذوالجلال
شیـر او نوشد که در نشو نمـاست
چارق او پوشد که او محتاج پـاست
این چه حرفیست که بیا کفشهایت را تعمیر کنم ! مگر خدا پا دارد ؟ مگر کفش دارد ؟ اصلا مگر احتیاج به تعمیرگری مثل تو دارد ؟  چوپان سرخورده شد :
گفت ای موسی دهانم دوختی
وز پشیمـانی تو جـانم سوختی
جـامه را بدرید و آهی کـرد تَفت
سـر نهـاد انـدر بیـابـانـی و رفت
متأثر شد، دلسوخته شد، رفت.  موسی، یا آن متکلم با غرور متکلمانه ای که داشت گمان میکرد که چوپان را براه راست هدایت می کند، و اوصاف راستین خداوند را در اختیار او می گذارد، او را از گمراهی رهایی می بخشد.  ولی مورد عتاب خداوند قرار میگیرد.  آنچه که خداوند با موسی گفت این بود که :
هر کسی را سیـرتی بنهــاده ایم
هر کسی را اصطـلاحی داده ایم
هنـــدوان را اصطـلاح هنــد مــدح
سنـدیـان را اصطـلاح سنـد مــدح
مـا زبـان را ننگـــــریـم و قـــال را
مـا روان را بنگـــــریـم و حـــال را
نـاظـر قلبیـــم اگـر خـاشــع بــود
گـرچه گفـت لفـظ نـا خـاضـع رود
گـر خطـا گـوید ورا خـاطی مگــو
گـر بود پُـرخون شهیـد اورا مشـو
خـون شهیـدان را زآب اولیتـرست
این خطـا از صـد ثواب اولیتـرست
در درون کعبه رسم قبلـه نیست
چه غم ارغواص را پاچیله نیست
البته اینها همه بیانهای مولاناست، از نهایت عمق ادراک این مرد پرده برمی دارد.  در واقع خداوند عتابی و خطابی که به موسی کرد این بود که هر توصیفی قاصر است.  تو گمان مکن که توصیف چوپان فقط قاصر است، توصیف تو هم قاصر است، البته تو در یک سطح دیگری هستی، منتهی وقتی که خوب نگاه بکنی، همه چوپانیم، فیلسوفان هم چوپانند و احتیاج به یک موسی یِ دیگری دارند، و آن موسی ی دیگر هم چوپان است و احتیاج به یک موسی ی بالاتر از خود خواهد داشت. اینجور فخر فروشی شرط نیست :
چنـد ازین الفـاظ و اَضمـار و مَجـاز
سوز خواهم سوز با آن سوز ساز
نهایت سخن در عتاب خداوند با موسی این بود که چقدر از این لفظ بازیها، چقدر به دنبال عبارت پردازی و واژه سازیهای فیلسوفانه و متکلمانه، آنچه که در رابطه ی با خداوند، با نسبت با او، در مواجه ی با او شرط است، داشتن سوز عاشقانه است.  اون سوز عاشقانه همه ی این قصورهای فیلسوفانه را از میان برمی دارد، و وقتی که شما به آن رابطه ی دوستانه ی حبیب و محبوب با خداوند برسید، هرچه هم که از کلام و از فلسفه کم داشته باشید جبران می شود.  خلاصه ی سخن خداوند با کسی مثل موسی این بود، البته مولانا توضیحات خیلی نیکوتری هم در اینجا میدهد و عاقبت موسی قانع می شود.
عــاقبـت دریـــافـت او را و بـدیـــد
گفت مژده ده که دستوری رسید
هیـــچ آدابـــی و تـرتیبـــی مجــو
هـرچه می خواهد دل تنگت بگـو
کفر تـو دینست و دینت نـور جـان
آمنــی وز تـو جهـــانــی در امــان
ای مُعــافِ یَفعَــلُ اللـه مــا یَشــا
بـی مهــابـا رو زبــان را بـرگشـــا
حقیقت این است که اگر جستجو بکنیم عموم این سخنانی که ما درباره ی خداوند میگوئیم سخنان به تعبیر مولانا چوپان وار است، سخنانیست که اگر بخواهیم زیر ذره بین دقت ورزانه ی فیلسوفان قرار بدهیم مسلما کم می آورد و مسلما ناقص و نا آشناست.  ولی خداوند از بندگان خودش، بندگان عاشق خودش می پذیرد، بدلیل اینکه چنانکه گفتیم آن سوز جبران اون قصور معنایی و کلامی را می کند.  تعبیری که مولوی در اینجا بکار می برد این است که موسی به چوپان میگوید :
کفر تو دینست و دینت نورِ جان
آمنـی وز تـو جهــانـی در امـان
تو بظاهر کفر می گویی، و این البته بعد از تغییر کردن موسی است.  در اول موسی به چوپان گفته بود که :
گنـدِ کفـرِ تو جهـان را گنـده کرد
جامه ی دیبای دین را ژنده کرد
گر نبندی زین سخن تو حلق را
آتشــی آیــد بســـوزد خلــق را
گفت با این سخنان آلوده ی خودت جهان را آلوده کردی، کفر گفتی.  اما بعد از عتابی که خداوند به موسی کرد اصلا ورق برگشت، دیدگاه موسی عوض شد، آمد و به او گفت حالا کفر تو دین است و دینت نور جان.  یعنی من اشتباه کردم، من حالا فهمیدم که ماجرا کاملا به عکس است، آنچه که بظاهر کفر بود و تو میگفتی، الآن معلوم شد که عین دین است.  و دین حقیقی هم همان است و این دین هم خصلتی که دارد این است که نور جان میشود.  یعنی به دلیل اینکه جان تو روشن است. ما از ایمان جز این روشنی ی جان چیزی را نمی خواهیم، ما از ایمان لفظ پردازیهای مغرورانه و متکلمانه را نمی طلبیم.  آنچه که خداوند می خواهد همان روشنائیست که جان تو هم به آن روشن شده، و از همه بالاتر، ایمنی وز تو جهانی در امان.  این هم باز از آن سخنان لطیف و بکر و نغز مولاناست.  می گوید، تو دین داری، مؤمنی، تو جانت منور است.  و از اوصاف تو این است که ایمنی، یعنی آدمی هستی که بی تعارضی، بی کشمکشی، راحتی، این دعواها و این کشمکشها که در جان آدمیان دنیا طلب و جاه طلب است در تو نیست، ایمنی و راحتی.  همه ی این تعارضها از جان تو رخت بربسته و بدل شده به یک جان پُراَمن، و معنای ایمان هم همین است.  و بدلیل این امنیتی و ایمنی که در جان تو هست، جهانی هم از دست تو ایمنند.  یعنی آزارت به کسی نمی رسد، اون پیام صلح و امنیت را به همه جا پخش می کند.  و وقتی اینطور باشد، این نمونه ی مجسم ایمان ورزیست.  و این همان چیزیست که خداوند می خواهد و الا اگر از این بگذریم و وارد معقولات ذهنی بشویم، همه کم دارند و همه سخنانشان قاصر است و حقیقت نسبت به آنچه که آنها میگویند بهتر است.

تا اینجا ما تسبیح را معنا کردیم، و اما آیه ی بعدی می فرماید که لَهُ مُلکُ السَمَاوَاتِ وَالاَرضِ یُحیی وَ یُمیتُ وَ هُوَ عَلَی کُلِ شَیءٍ قَدیر.  و آیه ی سوم که هُوَالاَوَلُ وَالآخِرُ وَالظَاهِرُ وَالبَاطِنُ وَ هُوَ بِکُل شَیءٍ عَلیم .  یعنی مُلک و مالکیت یا سلطنت آسمان و زمین از آن خداوند است که همان حیات می بخشد و می میراند و بر هر کاری تواناست.  خداوندی که آغاز است، پایان است، آشکار است و نهان است، و به همه چیز داناست.

حال توجه شما را به این نکته جلب می کنیم که ما در قرآن با دو تصویر، یا با دو مدل از خداوند روبرو هستیم.  بهتر است اینطور بیان کنیم که خداوند به دو صورت بر پیامبر تجلی کرده است.  البته خرده تصویرها هم درین آیات وجود دارد که ما به آنها فعلا نمی پردازیم.  آنچه که بیشتر مد نظر ما است، دو تصویر کلان است، دو مدل بزرگ و اصلی از خداوند در قرآن آمده است که اگر بخواهیم آنها را نام گذاری بکنیم، یکی خدای بیرونیست و یکی هم خدای درونی، تعبیری که ضمن این آیات آمده است. اینکه خدای سلطانی، خدا به مثابه یک سلطان.  و تعبیر دیگر خدا به مثابه ی نور، یک منبعی از نور است، همه اینها در قرآن آمده است، البته آنچه که عامه مردم، عامه ی مسلمانان می شناسند و بنام خدا می خوانند و می پرستند همان خدای سلطانیست.  برای اینکه او آشناترست، و ما مدلهای بیرونی اش را هم دیده ایم، سلاطین، فرمانروایان، حاکمان جبار و در طول تاریخ فراوان بوده اند و هستند.  بعلاوه تصورش و درکش آسانترست.

آن خدایی که خدای درونیست، خدایی که بسان نور است و بسان یک منبع نور این جهان را روشن می کند هم دورتر از ذهن ماست و نا آشناتر و هم تصور و درکش دشوارترست.  به همین سبب در آن زمینه ذهنها کمتر آشنایی دارند.  با خدای سلطانی همه ی ما آشنایی داریم.  الآن در همین آیه ای که خواندیم لَهُ مُلکُ السَمَاوَاتِ وَالاَرضِ، سلطنت آسمانها و زمین مال خداوند است، تعبیری که در قرآن از خدا آمده است.  تعبیر مَلَک هم آمده است، اَلمَلِکُ القُدُوس، مَلک، پادشاهِ پاک، البته تعبیر قدوس همیشه با پادشاهی در قرآن می آید، برای اینکه به ما بگوید گرچه که خداوند را بسان یک سالطان تصویر و ترسیم می کنیم، اما از آن سلاطینی نیست که دربار او با اصناف آلودگیها همراه باشد، خدای پاکیست، از همه نقصانها، از ظلم، از جور و از فساد پاک است.  اما آنچه که مهم است این است که خداوند بصورت یک مَلک، یک پادشاه، یک سلطان تصویر میشود.  و آدمیان هم چنانکه گفتیم اغلب با همین تصویر آشنا هستند و او را بهتر می فهمند و زندگی دینی خود را عموما حول این تصویر سامان می دهند.

یک وقتی درجایی اشاره کردیم که خداوند که دل ندارد، و اصلا عاطفه ندارد، احساس ندارد به معنای انسانی کلمه، و دیدیم که برای عده ای سئوال پیش آمد که پس ما این خدا را می خواهیم چکار بکنیم ؟  خدایی که هیچ عاطفه ای در برابر ما ندارد، و واقعا هم همینطور است، نه دلش به حال ما می سوزد، نه از احوال بد ما رغتی به او دست میدهد، نه خشمناک میشود، نه عاطفه ی انسانی با ما برقرار می کند.  بنابرین ما بدرستی در می یابیم که خدایی که عموم ما می پرستیم چنان خدایی است، همان خدای چوپانیست.  چوپان را سرزنش نکنیم، درحقیقت ما همه چوپانیم.  در اشعارم آورده ام که موسیا چوپان چوپان توایم.  ما تازه چوپانتر از آن چوپانیم، برای اینکه اون چوپان یک موسایی با او برخورد کرد و او را تکان داد، ما اغلب موسایی را هم ندیدیم و بنابرین در چوپانی خودمان باقی ماندیم، و البته مقبول خداوند هم هست.  اما هنگامی که به نظریه های دقیقتر در باب خدا می رسیم، آنگاه باید خودمان را با ریشه های عمیقتر قرآنی هم میزان و موزون کنیم.  ما درکی که از خداوند داریم یک سلطانیست بسیار پرقدرت، گویی که بر تخت سلطنت نشسته و فرمان میراند، و ملائکه ای دارد مثل پاسبانها، مثل پلیس و مأموران که به اینسوی و آنسوی روانند، و فرمان
او را می برند.  و خدایی که نشسته است و سختگیرانه مراقب اعمال ماست، و هیچ ذره ای از چشم او و نگاه او بیرون و دور نمی ماند.  گاهی دل او برحم می آید و با ما مهربانی میکند، گاهی بر ما خشم میگیرد، و گاهی دعای ما را می شنود و اعتنا نمی کند، و گاهی هم اعتنا میکند و مستجاب میکند، هیچ جا هم فراری از او متصور نیست، لَا یُمکِنُ الِفرارِ مِن حُکُومَتِک، یعنی سلطنت او بر تمام هستی گسترده است بطوریکه از دست او فرار نمی توان کرد.  امروزه اگر از یک حکومتی خوشتان نیاد میتوانید به یک کشور دیگری فرار کنید، اما وقتیکه تمام این مُلک هستی را خدا گرفته، دیگر فرار هم نمی شود کرد.
اوست گرفته شهر دل من بکجا سفر کنم
اوست نشسته در نظـر من بکجـا نظر کنم
وقتیکه همه جا را فرا گرفته است ما هیچ جا از او گریزی و گزیری نداریم.  شعر لطیف سعدیست که میگوید :
اگر از کمند عشقت بروم کجا گریزم
نه اگر همی گریزم دگری پنـاه دارم
اگر هم از دست تو فرار کنم باز باید بطرف تو بیایم، چون بهر طرف که بروم تو آنجا ایستادی.  این همان خدایی است که عموم ما می شناسیم و حتی برای او عواطف انسانی قایلیم.  یک وقتی داستانی را از مثنوی برای شاگردان میگفتم و شرح میکردم، همین تعجب و همین شگفتی را در آنجا دیدم و البته خلاف انتظار هم نبود، مولانا داستان عارفی را در مثنوی می آورد (دفتر سوم) که وقتیکه فرزندانش می مُردند هیچ متأثر نمی شد، مثل سنگ، مثل دیوار، و وقتیکه به او گفتند مگر تو انسان نیستی ؟ مگر تو ترحم و رغت نداری ؟  مگر دل نداری ؟  فرزندانت را از دست میدهی و گویی که هیچ اتفاقی نیافتاده !  و او میگوید، بله، من خدا صفت شدم.  و خدا همینطور است.  نه گریه میکند و نه خنده اش میگیرد، هیچ اینها نیست.  و بعد مولوی در آنجا توضیح میدهد که :
رحم خود را او همان دم سوختست
کـه چـراغِ عشـقِ حـق افـروختست
چنین کسی، آتش اوصاف حق که افروخته شده درهمان دم اوصاف خود را سوختست.  وقتیکه صفت خداوند ی می آید، چنان سکون و سکینه ای در شخص حاکم می شود که این احوال ویژه ی انسانی را از دست میدهد.  

یکی از نکته های مهمی که در فلسفه ی اسلامی به او اشاره زیاد رفته است همین است که "خدا را مثل انسان انگاشتن" شیوه ی باطل و غلطی از درک خداوند است.  به هیچ نحوی خداوند مثل ما آدمیان نیست، از هیچ جهت.  اینکه در قرآن تأکید شده است که "لَیسَ کَمِثلِهِ شَیء" هیچ چیزی مثل خدا نیست، معنایش همین است.  از هیچ جهتی خداوند مانند ماها نیست و این همان معنای تسبیح است، یعنی هرچه که شما بگوئید اندک مشابهتی با شما دارد، با عالم انسانی دارد، و باید آنرا از خداوند دور بکنید.  پس خدای سلطانی، خدایی که به مثابه ی یک سلطان برتختی نشسته، و این تخت را ملائکه بردوش گرفته اند و از بالای هفت آسمان فرمان میراند، این خدایی است که درخور کودکان است، و ما با او برخورد می کنیم، ولی باید از آن عبور کنیم.  اگر در آنجا بمانیم خداشناسی ما ناقص است، و کس دیگری را پرستش می کنیم.  توجه می کنید ؟ و اینکه عارفان همیشه طالب پرده برانداختن خداوند بودند، معنایش همین بود که جلوه ی واقعی خودش را آشکار کند.

و اما آن خدای دومی که در قرآن معرفی شده، و تجلی بر پیامبر کرده است، او خدائیست اصلا پاک.   از نوع دیگریست، همان خدائیست که عارفان ما بیشتر با او سروکار داشته اند.  خدای نخست، خدای متکلمانست، خدای فقیهانست، و اگر واقعا سرنوشت این تمدن که ما او را تمدن اسلامی می دانیم فقط بدست فقیهان افتاده بود، و اگر خدای فقیهان تنها خدا و مدلی از خدا بود و در تمدن حاکم می شد، این تمدن خیلی زودتر از اینها از میان رفته بود، و بدل به یک موجود جامد و منجمدی می شد که هیچ دلی را جذب نمیکرد.  اینکه امروز شما لطافتی و قرابتی در اندیشه ی اسلامی می بینید، خدایی را می بینید که میتوانید با او رابطه ی قلبی برقرار کنید، و حقیقتا او را بپرستید، این در گرو خدماتیست که عارفان ما کرده اند.  توازن را در مدلها و تصویرهای خداوند پدید آوردند و نگذاشتند که مدل سلطانی خداوند حاکم مطلق بشود.  البته آدمیان دراین جهان قسمتها و روزیهای مختلف دارند.  ما وقتی می گوئیم رزق و روزی، این رزق و روزی فقط این آب و نانی نیست که ما می خوریم، حتی خدای آدمیان هم روزی آنهاست.  بعضی خدای سلطانی رزقشان میشود، بعضی خدای نوری به تعبیر قرآن روزیشان می شود.  مولوی از قول حسین بن منصور حلاج می آورد که معشوق همه ناز باشد، نه راز.  تقسیم بندی که بین مدلهای خداوند او میکند این است.  البته او این تقسیم بندی را با توجه به تاریخ فکر و عرفان اسلامی می کند، نه پیامبران.  و میگوید که یک عده ای خدا را بصورت یک راز می بینند، یک معما، یک مسئله ی مشکل ریاضی که باید حلش کرد. فیلسوفان با ابزار منطق و مفاهیم کوشیدند تا راز خداوند را بگشایند، و وقتی هم که راز گشایی می کنند خوشنودند و فکر می کنند که پرده ازین راز برداشته اند.  این یک مواجهه ی با خداوند است.  هستی به منزله ی یک گره، و فیلسوف به منزله ی کسی که این گره را باز می کند و پرده را کنار می زند، تا چهره ی خداوند آشکار شود.  یا آینه هایی از جنس مفاهیم می سازد تا خداوند درین آینه ها جلوه گر شود.  ولی یک تلقی، یک مواجهه ی دیگری هم با خداوند داریم، و آن اینکه خداوند به منزله ی یک معشوق ظاهر بشود که انسان به او دل بدهد، به او عشق بورزد.
چــون زِ راز و نــازِ او گــویــد زبــــان
یـا جمیــلَ السِتــر گــویــد آسمـــان
سِتر چه در پشم و شیشه آذرست
تـو همی پوشیـش او رُسـواتـرست
مولوی می گوید وقتی به اینجا می رسید اصلا اینجا زبان دچار حیرت میشود :
بـوی آن دلبر چو پران می شود
آن زبانها جمله حیران می شود
کسی فکر می کند زبانش باز است که هنوز با معشوقیت خدا روبرو نشده است، هنوز خدا را به صورت یک مسئله ی ریاضی و فلسفی می بیند که باید آنرا حل کند.  و لذا پنجه در پنجه ی مسئله می افکند و به گره گشایی اشتغال می ورزد.  اما برای یک عاشق جز دلباختن، جز حیرت کردن، جز تسلیم شدن راهی و چاره ای باقی نمی ماند و آنهم یک تصویر دیگریست.

ما در قرآن با این دوتا خدا روبرو هستیم.  در طول تمدن اسلامی هم با این دوتا خدا روبرو بودیم، گاهی این غلبه میکرده است و گاهی آن.  یکی متعلق به قوای حیرت بوده و دیگری متعلق به قوای دقت، و شکل ایده آل آنست که یک توازنی، موزونیتی بین اینها برقرار بشود.  خدایی که از جنس سلطان است چنانکه گفتیم، گویی که خدای بیرونیست.  یعنی بیرون از ما قرار دارد، فاصله با ما دارد، ما خودمان را خیلی دور نسبت به او احساس می کنیم و در مقابل او خضوع می کنیم.  منتها خضوعی که یک بنده در مقابل خداوند می کند.  این بنده که میگوئیم، دقیقا به معنای برده است، ما در مقابل او شکسته می شویم، بدلیل اینکه نمی توانیم نشکنیم.  مولانا میگوید که :
پس شدند اِشکسته اش آن عاقلان
لیـک کو خود آن شکست عـاشقان
عـاقـلان اِشکستـه اش از اِضطــرار
عـاشقـان اِشکسته بـا صـد اختیــار
شما وقتی که خدا را خوب بشناسید، ولو به صفت یک سلطان و عاقل باشید، خوب می فهمید که با این خدا نمی توانید پنجه درافکنید، می دانید که حریف او نمی شوید.  حافظ میگوید :
محتــاج قصـه نیست گـرت قصـدِ خـونِ مـاست
چون رخت ازآنِ توست به یغما چه حاجت است
ما اگر وقتی با او طرف می شویم، خودمان را، کوچکی ی خودمان را، حقارت خودمان را بدانیم و عظمت او را بدانیم، در آنصورت یک پارچه دچار خوف می شویم، دچار خَشیَت می شویم، و خودمان را از فرط ترس درمی بازیم، فلج می شویم، فلجیِ روح، فلجیِ مغز. این خدا با ما فاصله ی خیلی زیادی هم دارد، فاصله ی پُر نشدنی.  و عباداتی را هم که میکنیم از روی ترس است، همه ی (این پاکِیج) اینها به هم می آیند، و تمام (این پاکیج) اینها را شما در قرآن هم پیدا میکنید. یعنی اینطوری نیست که از بیرون کسانی ساخته و پرداخته باشند، همه ی اینها در قرآن وجود دارد.  و این را هم عرض کنیم که در قرآن بیش از اینکه به عشق الهی تکیه و تأکید شده باشد، بر خشیت خداوند تأکید شده است.  البته خشیت به معنای درک عظمت آنکسی است که شما مواجه با او هستید، درک عظمتی که با نوعی شرم همراه میشود.  اینها را که روی هم بریزید یک حالتی پدید می آید که به او میگوئیم خشیت.  و این خشیت البته غیر از عشق است.  و قرآن خشیت نامه است و نه عشق نامه.  بیش از اینکه به شما درس عشق بدهد، درس خشیت می دهد.  خدای پرعظمتی را تصویر میکند که از فرط مهابت جز اینکه براندام شما لرزه بیافتد چیز دیگری نیست.  إنَمَا المُؤمِنُونَ الَذِینَ إذَا ذُکِرَاللهُ وَجِلَت قُلُوبُهُم وَإذَا تُلِیَت عَلَیهِم آیاتُهُ زَادَتهُم إیمَاناً وَعَلَی رَبَّهِم یَتَوَکَّلُونَ (سوره الأنفال، آیه 2) مؤمنان کسانی هستند که وقتی نام خدا بمیان می آید دلشان می لرزد، وقتی که آیات خدا برآنها خوانده می شود بر ایمان آنها افزوده می شود.  لَو اَنزَلنَا هَذَا القُرآنَ عَلَی جَبَل لَرَأَیتَهُ خَاشِعاً مُتِصَدِعاً مِن خَشیَةِ الله ...اگر این قرآن را برکوه ها هم می فرستادیم از فرط خشیت خداوند پاره پاره می شدند، تکه تکه می شدند.  یک چنین مهابتی درین کلام هست.  یک چنین مهابتی در گوینده ی این کلام هست که وقتی ظاهر می شود، بردل که نه، برکوه ها هم اگر ظاهر شود آنها را پاره پاره می کند.  مولوی به همینجا که می رسد می گوید :
جـان پذیـرفـت و خِـرَد اجــزای کـــوه
مـا کـم از سنگیـم آخـر ای گـــروه ؟
نه زجان یک چشمه جوشان میشود
نه بـدن از سبــز پـوشـان می شـود
نه صــدای بـانـــگِ مشتــــاقـی درو
نه صفــای جـرعه ی ســـاقـی درو
کــو حَمیَــت تــا زِ تیشـــه وز کُلنـــد
ایـن چنیــن کُـه را بکلـــی بــرکننــد
چـون قیــامـت کــوههـــا را بـرکَنـــد
پس قیـامت این کَرَم کِی می کند ؟
می گوید ای کاش قیامت می شد، چون خداوند فرموده در قیامت کوهها برکنده می شوند، بحرکت می افتند، کاش قیامت در وجود ما می شد و این کوه وجود ما را پاره پاره میکرد.  نام خداوند البته همینطور است، خشیت انگیز است، ولی این یک روی سکه است.  همانست که مولانا گفته، و قبلا برای شما نقل کردیم که :
روستـــایــی گــــاو در آخُــــر ببسـت
شیر گاوش خورد و برجایش نشست
روستـایی شـد در آخــر ســوی گـاو
گـاو را می جست شب آن کنـج کـاو
دست می مالیــد بر اعضــای شیــر
پشت و پهلــو گــاه بـــالا گـــاه زیـــر
گفت شیـر ار روشنی افـزون شـدی
زهـره اش بدریـدی و دل خون شدی
روستایی گاوش را برد در آخر و بسته بود و شیری آمد و گاو را خورد و برجایش نشست.  و شب که روستایی برای شستن گاوش به اسطبل می رود، در تاریکی شیر را بجای گاو میگیرد و همینطور دست به سر و صورت شیر می کشد.  شیر هم پیش خودش میگفت که اگر این میدانست که من شیرم، زهره اش ترکیده بود، فکر میکند که من هنوز همان گاوم :
این چنین گستـاخ زان می خاردم
کـو درین شب گــاو می پنـداردم
مولانا میگوید که خدا هم همینطوره، همان شیرست که ما در تاریکی می بینمیش و چون درست نمی بینیم با او گستاخی میکنیم و فکر میکنیم یکی مثل ماست.  و این یک روی سکه است، این همان خشیتیست که در قرآن هم آمده است و به قوت ما را وا میدارد که در مقابل خداوند بلرزیم.

اما روی دیگر سکه همان معشوقیت خداوند است، یعنی یک معشوق محتشم.  در عین اینکه محتشم است، شوکت دارد، حشمت دارد، سلطنت دارد، عظمت دارد، مهابت دارد، اما معشوق هم هست.  همانی که ناز است به تعبیر مولوی، محبوب نازنین است.  یعنی با او میتوان عشق ورزید، با او میتوان رابطه محبت و عشق برقرار کرد.  این همان چیزیست که ما بیشتر در کلمات صوفیه و عارفان می بینیم، و نزد متکلمان تقریبا هیچ خبری ازین نیست، نزد فیلسوفان هم خیلی کمتر، چون آنها به این مضمون خیلی کم پرداخته اند.  آنچه که ما بیشتر درآن می بینیم همان نزد عارفان است. اما مهم این است که هردوتای اینها را شما در قرآن می بینید، همچنان که دوتا مفهوم حق و تکلیف را و بسی چیزهای دیگر.  بعد این شرایط سیاسی و اجتماعی و فرهنگیست که بعضی از مفاهیم را بالا می برد و بعضی از آنها را پائین می آورد.  یعنی توازنی را که باید درمیان باشد برقرار نمیکند.  و این وظیفه ی متفکران است که ببینند که سهم چه چیزی ادا نشده و یا در چه موردی افراط و یا تفریط شده است تا اون توازن بهم خورده را بازگردانند و درغیر اینصورت ما زیان خواهیم کرد.  این نکته ی خیلی مهمیست.

حالا ببینید در این آیاتی که اینجا می خوانیم شما هر دو تا مدل را دارید می بینید، خیلی جامع است.  یک مدل داریم که خداوند مَلِک است و یک دسته از آیات قرآنی چنین است، و فراوان از مالکیت خدا و مُلک و سلطنت   او سخن میگوید. از جباریت او، از قاهریت او.... و آیه ی دیگری داریم که البته به آن صورت فقط یکجا در سوره ی نور آمده است که نام سوره هم از همان گرفته شده است میفرماید : اللهُ نُورُ السَمَاوَاتِ وَ الاَرضِ مَثلُ نُورِهِ کَمِشکَاةِ فِیهَا مِصبَاحٌ اَلمِصبَاحُ فِی زُجَاجَةٍ الزُّجَاجَةُ کَاَنَهَا کَوکَبٌ دُرّیُّ یُوقَدُ مِن شَجَرَةٍ مُّبَارَکَةٍ زَیتُونَةٍ لَّا شَرقیّةٍ وَ لاَ غَربِیّةٍ یَکَادُ زَیتُهَا یُضیءُ وَلَو لَم تَمسَسهُ نارٌ نُّورٌعَلَی نُورٍ یَهدِی اللهُ لِنُورِهِ مَن یَشَاءُ وَ یَضرِبُ اللهُ الاَمثالَ لِلنّاسِ وَللهُ بِکُلّ شَیءٍ عَلِیمٌ ( سوره نور آیه 35 ) خدا نور آسمانها و زمین است، مثلِ نور او چون چراغدانی است که درآن چراغی و آن چراغ در شیشه ای است، آن شیشه گویی اختری درخشان است که از درخت خجسته زیتونی که نه شرقیست و نه غربیست افروخته میشود نزدیک است که روغنش هرچند بدان آتشی نرسیده باشد روشنی بخشد روشنی بر روی روشنی است خدا هرکه را بخواهد با نور خویش هدایت میکند و این مثلها را خدا برای مردم می زند و خدا به هر چیزی  داناست.  این آیه خیلی مهم است.

بعد ازاین هم البته تعبیرات دیگری هم هست، که کافران، کسانی هستند که در ظلمات بسر میبرند... مثل این آیه که : " اَو کَظُلُمَاتٍ فِی بَحرٍ لٌجّیًّ یَغشَاهُ مَوجٌ مّن فَوقِهِ مَوجٌ مّن فَوقِهِ سَحَابٌ ظُلُمَاتٌ بَعضُهَا فَوقَ بَعضٍ إذَا اَخرَجَ یَدَهُ لَم یَکَد یَرَاهَا وَمَن لَّم یَجعَلِ اللهُ لَهُ نُوراً فَمَا لَهُ مِن نُّورٍ " (سوره نور آیه 40) آدم بی خدا مثل کسیست که در قعر دریا ایستاده، در تاریکی اون اعماق آب، برسر او موجیست، بالای اون موج موج دیگری و ابریست، ظلمت است در ظلمت، اگر دستش را بیاورد بیرون خودش هم نمی تواند دست خودش را ببیند.  در یک چنین ظلمت مطلقی بسر می برد.  هرکس که خدا به او نور ندهد، نوری از پیش خود نخواهد داشت.  تعبیر نور بودن خدا، منبع نور بودن خدا، تعبیر خیلی مهمیست در قرآن که حقش ادا نشده، حقیقتش این است که شما باید خداوند را اینجوری تصور کنید، اصلا فکر خالقیت و مالکیت و سلطنت، همه ی اینها را بگذارید کنار، این جهان را بصورت یک مجموعه ای از حبابها در نظر بگیرید، کره های بلوری و حباب که در مرکز آنها یک منبع نور قرار دارد و این نور همه ی این کره ها و حبابها را تا اون بیرونی ترین حبابها و لایه ها روشن میکند، یک چنین نسبتی دارد عالم با خداوند.  اصلا مسئله ی قاهر بودن و قادر بودن و جبار بودن و اینها نیست، وقتیکه این تصویر و این مدل درمیان می آید، پاک اون مدل پیشین رخت برمی بندد، و این بجای آن دیگری می نشیند که اصلا درک دیگری از خداست.  این دنیا بنور خدا روشن است.  اگر اون منبع را شما بردارید همه چیز در تاریکی محض فرو میرود، اینکه اون شاعر گفت :
بیــا بشنـو حدیـثِ خوشتــر از مِـی
که کَس کَس را نبیند جُز که در وِی
می گوید بیا تا یک نکته ی شیرین و لطیف و مست کننده ای برایت بگویم که کس کس را نبیند جز که در وی.  و یک فیلسوف فرانسوی به نام " مال برانش " تقریبا همین حرف را زده است و این تقارن و توارد عجیب است.  افراد وقتی می خواهند همدیگر را ببینند، در او می بینند. یعنی او نوریست که باعث دیدن می شود، اوست که وسیله ی ارتباطی روحها را برقرار میکند، روشنایی می دهد به فضا. والا درغیر اینصورت و با نبودن او، تاریکی حاکم بود و هیچکس هیچکسی را نمی دید.  نه جسما و نه روحا.  این تصویر از خدا یک تصویر غریبی است، و ما وقتی احساس بکنیم که ماها تاریکیم و یکی دیگر است که روشنمان میکند، اصلا فکر و اندیشه دیگری خواهیم داشت.  به تعبیر مولوی که میگوید :
پـرتــوِ خورشیـد بر دیـوار تـافـت
پـرتــو عــاریتــی دیـــوار یـافـت
هـر در و دیــوار گــویـد روشنـم
پـرتــو غیــری نــدارم ایـن منــم
گـر شـود پـر نـور روزن یـا سـرا
تو مدان روشن مگر خورشید را
چندین جا این مثال را او بکار برده که این دنیا مثل یک دیواریست که از یکجای دیگری روشن می شود.  و بعد مفهوم فنا را هم بکار می برد، که البته این نور ممکن است یک روز باشد و ممکن است یک روز هم نباشد.  یک روز بتابد، یک روز نتابد.  و لذا تصور نکنید که این روشنایی از خودتون است. "اینکه مال ما نیست" هم یکی از نکات خیلی مهم است که در اینجا هست.  یعنی وقتیکه آدم خودش را روشن احساس میکند، نباید بگوید که خودم هستم که نور به خودم می بخشم، من منبع نورم، و باید بداند که از جایی دیگر می آید. این از آن کشفهائیست که مولوی کرده.  در سراسر مثنوی شاید چهار تا پنج تا تجربه و مکاشفه ی بزرگ بیشتر وجود نداشته باشد.  در قرآن هم همینطور است، بقیه دیگر همه دنبال او می آیند.  یکی از مهمترین کشفهای مولوی که تجربه ی او را نشان میدهد، اینطوری نیست که درسش را پیش کسی خوانده باشد، معلوم است که خودش یافته و فهمیده و بدست آورده، و لذا خیلی او را عزیز میدارد، و به صد زبان اورا بیان می کند، همین مطلب است که "هیچ چیزی آنچه را که دارد از خودش نیست"، یکجوری این را فهمیده و چنان کامش شیرین است از این کشف که همه جا می خواهد این را با شما درمیان بگذارد.  بگوید که ببین چه شیرینیی من خوردم، شما هم قدری بچشید و ببینید که عالیست.  واقعا تعبیر و مثال زیبایی نسبت به این جهان دارد که گویای این مطلب است،  میگوید:
سبزه ها گویند ما سبز از خودیم
شـاد و خندانیم و بس زیبـا خَدیم
فصـل تـابستـان بگــویـد ای اُمَـم
خویـش را بینیـد چون من بگـذرم
سبزه ها و چمن ها میگویند که این سبزی از خود ماست، خودمون سبزیم، بعد تابستان یک پوزخندی به اینها میزند، و میگوید که صبر کنید تا من بروم و ببینیم که باز شما همینطور سبزید یا نه ؟ در واقع ما اغلب فصل تابستان این جهان را می بینیم، و فکر میکنیم که سبزیها مال خود اشیاست، عطر و رنگ مال خودشون است.  فقط باید یک تصور و خیال قوی داشته باشیم که ببینیم اگر این فصل رفت چه می شود.  و بدانیم که این فصل همیشه هم پایدار نمی ماند، ممکن است یک فصل دیگری بجای آن بنشیند.  چه نزد مولوی و چه نزد حافظ، تصویر این جهان، تصویر یک رودخانه است، یک جوی آب است.  تصویر زمان است که می گذرد.  اما نزد اغلب ماها تصویر جهان، تصویر کوه است، فکر می کنیم همه چیز مثل کوه سرجایش ایستاده.  و حتی شما قرآن را نگاه کنید، می بینید که به این مطلب توجه هم داشته.  میگوید که : وَ تَرَی الجِبَالَ تَحسَبُهَا جَامِدَةً وَهِیَ تَمُرُّ مَرَّالسَحَابِ ... (سوره النمل، آیه 88) کوه ها را می بینید می پندارید که سرجایشان ایستاده اند، درحالیکه آنها ابرآسا در گذرند... حالا اگر ما گذر کوه را نمی بینیم، گذر جوی را که می بینیم، گذر آب را که می بینیم :
بر لب جوی نشین و گذر عُمـر ببین
کین اِشارت ز جهانِ گذران مارا بس
این که این دنیا بشکل یک رودخانه ایست که دائما درحال گذر است، هیچ چیزش ثبات ندارد، زیر پایش خالیست، این از کشفهایی است که این بزرگان کرده اند، و به ما هم آموخته اند. زمان برای این بزرگان در واقع بهترین مدل این عالم بود.  زمان حقیقتا یک چیز عجیبی است.  از اندیشه های فلسفی شما بیائید بیرون، زمان مثل اینکه همیشه خالیست، تا می آئید که پایش را بگیرید، فرار کرده و رفته است.  تا می گوئید "این لحظه"، می بینید که این لحظه گذشته و یک لحظه ی دیگری آمده، و لحظه های بعدی هم که نیامده، قبلی هم که گذشته، یعنی یک چیزی که ظاهرا تُهیست، گذراست، فرّار است.  بنابرین اگر مدلتان از عالم این باشد، یک درکی و تصوری دارید.  و اگر مدلتان از عالم مثل کوه و درخت باشد و اینها، درک و تصور دیگری میشود که اغلب هست.

در نزد عارفان ما، خدا یک خدائیست که اولا نورست، روشن کننده ی این عالم است، و ثانیا معشوقست، محبوبست، و میتوان نسبت به او عشق ورزید.  و از همه مهمتر اینکه، این خدا بجای اینکه بیرونی باشد، درونیست.  نه اینکه درونی، بیرونی نیست، بلکه آنقدر به ما نزدیک است که این نزدیکی برآن فاصله فائق می آید، و آنرا زیر بال خودش می گیرد.  همه ی اینها در واقع در تصوری، در بیانی که اینجا درباب خداوند داریم می بینید که جمع شده و به همین سبب هم هست که این آیات آیات فوق العاده مهمیست در قرآن، و چنان که گفتیم جمعبندی خداشناسی پیامبر اسلام است که در این سوره بطور فشرده آمده است.

لهُ مُلکُ السَمَاوَاتِ وَالاَرضِ سلطنت آسمانها و زمین از آن اوست.  آسمان و زمین وقتیکه در قرآن گفته میشود، همان آسمان و زمینی است که اعراب درک می کردند و هیچ اهمیتی ندارد، مهم این است که هرچه که هست مال خداوند است، همین. حالا این "آنچه که هست" چیست ؟ چه شکلی دارد ؟ هفت تا آسمان است ؟  هفتاد تا آسمان است ؟  مثلا سیارات، ثوابت به چه شکلی هستند ؟  خصوصیت اینها دیگر موضوعیتی ندارد و درباره ی آنها نباید درپیچید، چنانکه پاره ای از افراد خواسته اند استفاده های علمی و مدرن از اینها بکنند.  و به نظر من آنها شیوه های ناروا و انحرافیست، و عاقلانه باید از آنها حذر کرد.

لَهُ مُلکُ السَمَاوَاتِ وَالاَرضِ سلطنت و مالکیت آسمانها و زمین از آن خداوند است، که حیات می بخشد و می میراند. حالا چرا روی این دو پدیده ی حیات بخشیدن و میراندن انگشت نهاده شده است ؟ نسبت اینها با خداوند چیست ؟ و در عالم به این دو پدیده چگونه باید نظر کرد ؟  البته یک اشاره ای در کلماتمان کردیم که اینکه اگر مدل این عالم را زمان و گذرا بگیریم، آنوقت مفهوم موت و حیات بدنبال آنها خواهد آمد.  یعنی رودخانه، زمان و امثال اینها مثل چیزهایی می مانند که دائم می میرند و زنده می شوند.  دائم می نشینند و بر می خیزند، در سیلان مستمرّند.

یعنی بقول فیلسوفان، در تجربه های عارفانه تناقض (پارادوکس) ظاهر میشود. این یکجور کشفیست، یکجور درکی است که وقتی شما آنها را به زبان می آورید، زبان دچار تناقض می شود. به تعبیر مولوی دچار حیرت میشود.  اصلا ما در فلسفه و در علم از تناقض می گریزیم، نمی شود که ما بگوئیم مثلا جاذبه ی میان دو شیء، هم به نسبت عکس مجذور فاصله است، هم به نسبت عکس مجذور فاصله نیست ! و یک چیز دیگریست.  بالآخره یکی از اینها باید باشد.  در فلسفه هم همینطور است.  اصلا یکی از ملاکهای عقلانیت، سازگاریست (کانسیستنسی).  یعنی شما باید حرفهایی بزنید که سازگار باشند، حرفهایی بزنید که تناقض باهم نداشته باشند، ضد و نقیض سخن گفتن دلالت بر آشفتگی ذهن دارد، بر آشفتگی زبان دارد.  ولی دقیقا وقتی که شما پا را بعرصه ی کشف و تجربه های متعالی و روحانی می گذارید، در آنجاها زبان به تعبیر مولوی دچار حیرت میشود.
بـوی آن دلبـر چو پـران می شود
آن زبانـها جـمله حیـران می شود
وقتیکه بوی او می آید، آدمی چنان مست میشود که دیگر نمی فهمد که چه میگوید، حرفهای متناقض می زند، بیان دیگری میشود.  اصلا زبان را برای اون مراحل و مراتب نساختند، لذا وقتی که شما این زبانی را که برای تجربه های نازلتری ساخته شده، در آنجا بکار میگیرید، زبانتان دچار حیرت میشود، و لذا شما تناقض گو میشوید.  و از این تناقض گویی هیچ چاره ای نیست.  کتب عرفا را ببینید، سر تا پا تناقض است.  تناقضی که نه اینکه خودشان متفطن نبوده اند، یا از او فرار میکردند، برعکس مفتخر بودند، متوجه بودند، و می دانستند که لازمه ی مکاشفات آنها همین است.  برای اینکه می خواهند بحر را در کوزه بریزند، و جای نمی گیرد.  و به همین سبب اشکالات پدید می آد. این را به مخاطبان خود هم آموزش می دادند.
کـاشـکی هستــی زبــانـی داشـتـی
تــا ز هستــان پـــرده هــا برداشـتـی
هـر چـه گـویـی ای دَمِ هستـی از آن
پـــرده ی دیگــــر بَــرو بستــی بِــدان
آفـــتِ ادراکِ آن قـــالســـت و حــــال
خون بخون شستن محالست و محال
مولوی میگوید کاشکی خود هستی زبان داشت و خودش میگفت که من چیستم و کیستم.  چون هرچه که ما بگوئیم، باز هم کم است.  و بعدهم اگر بخواهیم که توضیح بیشتر بدهیم تا آنرا حل بکنیم، اون توضیح بیشتر ما تازه مشکل و ابهام را افزونتر خواهد کرد.  بنا براین است که ما سکوت بکنیم.
حالا ببینید یکی از اون تناقضها (پارادوکسها) همینجا درست در قرآن ظاهر شده، و این هم از اون تجربه های ناب پیامبرانه است. میگوید خداوند هم آغازِ، و هم پایان است.  هم آشکارِ، هم نهانست. هُوَالاَوَلُ وَالآخِر وَالظَاهِرُ وَالبَاطِنُ وَ هُوَ بِکُلَّ شَیءٍ عَلِیمٌ.  اگر یک چیزی اول باشد، دیگر نمی تواند آخر هم باشد، و اگر آخر باشد، نمی تواند اول باشد.  اگر آشکار است، که خب آشکارِ، یعنی چی که دیگر پنهان است ؟  اگر پنهان است که دیگر چه معنا دارد که بگوئیم آشکار است ؟ اینکه اینها سخنان شاعرانه است، واقعا درست است.  منتهی اگر شاعرانه را بمعنی درک هنرمندانه هستی بگیریم.  و این یک درک هنرمندانه ی هستیست.  منتهی درکی که ورای کلام است، و می خواهد به یکجایی چنگ بیاندازد و آنها را شکار کند که شکار زبان نمی شوند و ناچار این کلمات ظاهر می شوند.  خداوند هم پنهانِ، هم آشکارِ.  هم آغازِ، و هم پایانِ.  اینکه خداوند آغازِ و پایانِ، یک معنای نسبتا روشنی دارد، چون اگر چیزی زمانی باشد، حتما آغاز دارد و پایان.  یک چیزی باید فوق زمان باشد تا نه آغاز داشته باشد و نه پایان، و هم آغاز داشته باشد و هم پایان.  اما دقیقا اگر شما بخواهید به فوق زمان فکر بکنید فکرتون دچار حیرت میشود. توجه میکنید ؟ چون ما به تعبیر کانت اصلا ادراکاتمان همیشه توی منطقه های مکانی و زمانی محسور می شود، اگر بخواهیم این حسار زمان را بشکافیم، سقف زمان را بشکافیم، وارد یک فضایی می شویم که عقل ما و ذهن ما را گویی برای آنجاها نساختند، لذا دچار حیرت می شویم.  مولوی درین باب داستان خیلی زیبایی در دفتر اول مثنوی دارد.  میگوید که پیامبر، صبح با زیدِبنِ حارِسه ملاقات کرد، و به او گفت چطور صبح کردی ؟ حالت چطور ؟ :
گفــت پیغمبــر صبــاحی زیــد را
کَیـفَ اَصبَحـت ای رفیـقِ بـا وفـا
گفت عَبداً مُؤمِنا، بـاز اوش گفت
کو نشان از باغِ ایمان گر شِکُفت
زید گفت، من یک آدمی هستم که دیگر به یقین کامل رسیدم.  پیغمبر پرسید که نشانه ی یقین تو چیست ؟  از کجا بفهمیم که تو به یقین رسیدی ؟  او شروع کرد به گفتن اینکه :
گفـت خلقــان چـون ببیننـد آسمـان
مـن ببینـم عـرش را بـا عـرشیـــان
هشت جنـت، هفت دوزخ پیش من
هست پیـدا همچو بُـت پیشِ شَمَن
یک به یک وا می شناسم خلـق را
همچـو گنـدم مـن ز جـو در آسـیــا
که بهشتی کیست و بیگانه کیَست
پیـشِ من پیـدا چـو مـار و ماهیَست
و بعد توضیحاتی میدهد که البته این توضیحات از آن مولاناست، و در آن روایت نیست.  اینها دیگر ساخت  اوست. میگوید :
گفـت تشــنـه بــوده ام مـن روزهــا
شـب نخُفتستم ز عشـق و سـوزها
تــا ز روز و شـب گــذر کــردم چنـان
کـه ز اِســـپَـر بگــذرد نُــوک سَـنـان
که از آن سو جمله ی ملت یکیست
صدهزاران سال و یکساعت یکیست
هســــت ازل را و ابــــــد را اتحــــاد
عقـل را ره نیسـت آن ـسو زِافتِقــاد
گفت ریاضتها کشیدم، شب زنده داریها بردم، تشنگی ها، سوختگی ها، آتشها، تا از زمان جدا شدم :
تا ز روز و شب گـذر کردم چنان
که ز اســپر بگذرد نـوک سـنان
فرض کنید که تمام این هستی یک سپر زمان بدورش کشیده شده باشد و من مثل خنجری که از این سپر عبور بکند، عبور کردم و رفتم به مرتبه ی مافوق زمان، در آنجا دیگر صدهزاران ساال و یک ساعت یکیست،  دیگر زمان نیست.  و بعد میگوید که :
هســت ازل را و ابــــد را اتحـــاد
عقل را ره نیست آن سو زافتقاد
آنجا ازل و ابد یکی میشوند، آغا و پایان یکی میشوند، اول و آخر یکی میشوند. منتهی عقل دیگر آنجا راه ندارد، افتقاد است.  یعنی دیگر زمان مفقود می شود.  و وقتی که شما با فقدان زمان روبرو شدید عقلتان توانایی بار درک او را ندارد.  و لذا وقتی که می خواهید بیان بکنید باز در قالبهای زمانیست، غیر از این نمی توانید درباره اش سخن بگوئید، زبانتان همانطور که مولوی گفته حیران میشود.  به تناقض (پارادوکس) می افتد.  و این تناقض (پارادوکسیکالیتی) همان چیزیست که شما در اینجا هم می بینید.  حتی از این دقیق تر و ظریف تر و دشواریاب تر مفهوم این است که خداوند هم آشکار است و هم نهان.  این نهان بودن خداوند همان بود که گفتیم خداوندِ درونی.  ما فکر می کنیم که خدا در جهان است، درحالیکه درستش این است که جهان در خداست.  ما در واقع موجود حقیقیی که داریم، خداوند است.  غیر از او همه سایه های او هستند.  موجود حقیقی و اصیل که برپای خویشتن است، خداوند است، بقیه همه به او متکی اند.  همه سایه ی او هستند و اگر او نباشد همه فرو می ریزند.  اگر نازی کند ازهم فرو ریزند قالبها.  بنابرین جهان در درون خداوند است و نه خداوند در درون جهان.  و او محیط بر عالم است، همانطور که ارسطو میگفت "مردم فکر میکنند که روح در بدن است، بلکه برعکس است، بدن در روح است.  مردم فکر میکنند که بدن روح را برکول خودش گرفته و می کشد، اما برعکس است".  واقعا روح بدن ما را بدوش گرفته و می برد ؟  تا اینکه شما کدام طرف را اصیل تر ببینید.  آن دیده ای که ظاهر بین است، البته خواهد گفت که اصالت با ماده است و مواد، و خداوند هم حالا با فاصله از این جهان نشسته مثل یک پادشاه، یا هم اینکه در کنار این عالم است.  ولی در واقع، گفت که "گر او هست حقا که من نیستم".

اون اشعار سعدی در بوستان را قبلا هم خواندیم که آمدند پیش سلطان محمود و گفتند که این چه عشقیست کـه تـو با ایاز می ورزی ؟
یکـی خـــرده بـر شــاه غـزنیــن گـرفت
کــه حسـنـی نــدارد ایـــاز ای شگفــت
گلـی را کـه نـه رنــگ بـاشــد نـه بــوی
حــــرام اسـت ســـودای بلبــل بــر اوی
بـه محــمـود بــرد ایـن حکــایت کســی
بپیچیـــد ز انـدیـشـــه بــر خــود بســی
که عشق من ای خواجه برخوی اوست
نـه بـر قـــد و بــــالای نیـکـــوی اوسـت
بعد حادثه ای را خود شاه ترتیب می دهد :
شنیـدم کـه در تنگنــایی شـــتـر
بیفتـاد و بشکســت صنـــدوق دُرّ
به یغمــا ملـک آسـتین بـرفشـاند
وزان جـا بتعجیــل مـرکـب بـرانــد
سـواران پِـیِ دُرّ و مرجـان شـدند
ز سلطـان به یغما پریشان شدند
نمـاند از وشــــاقـان گــردن فـراز
کسـی در قفــای ملــک جـز ایـاز
همه رفتند دنبال جمع کردن دُرّ و مرجان و فقط ایاز بود که در کنار سلطان محمود ماند :
چو سلطـان نگه کرد و او را بدیـد
ز دیـدار او همچـو گــل بشکفیــد
بـدو گفــت ای دلبــــر پیــچ پیــچ
ز یغمـا چه آورده ای ؟ گفت هیچ
من انــدر قفــای تـو می تاختـــم
ز خدمــت به نعمــت نپــرداختــم
گـرت قربتـــی هسـت در بارگــاه
به خلعت مشـو غافل از پادشـاه
بعد سعدی ادامه می دهد که :
خـــــلاف طـــریقـــت بـــود کــاولیـــــــا
تمـنـــــا کننــــــد از خــــدا جـــز خــــدا
گر از دوست چشمت بر احسان اوست
تـو در بنـد خویشی نـه در بنـد دوسـت
و در ادامه در معنی فنا می گوید که :
ره عقـــــل جـز پیـچ در پیـچ نیسـت
بــر عارفـان جـز خـــدا هیـچ نیسـت
تـوان گفــت این با حقیقـت شــناس
ولی خـرده گیــرند اهــــل قیــــاس
که پـس آسمـان و زمیــن چیســتند
بنـــــی آدم و دام و دَد کیســـــــتند
پسنـدیـده پرسیـدی ای هوشــــمند
بگـویــــم جـوابـت گــــر آیــد پســـند
که هــامـون و دریــا و کــوه و فلــک
پـــری، آدمــی زاد و جـــن و ملـــک
همه هــرچه هســـتند از آن کمتـرند
که بـا هستیــش نــام هستــی برند
عظیـم است پیش تـو دریـا بـه مـوج
بلنــد است خورشـیـد تـابـان بـه اوج
ولـی اهــل صــورت کجــا پـی بـرنـد
که اربــاب معنــی به مُلــکی درنــد
که گـر آفتــاب است یک ذره نیسـت
وگر هفت دریاست یک قطـره نیست
چو سلطــانِ عــزت علــم بـرکشـــد
جهـان سـر به جیـب عـدم درکشـــد
این یک تصویر است، که آدمی فکر کند که یک واقعیت بیشتر درین عالم نیست، و اون خداوند است. و بقیه هم، همه سایه ها و شئون، نعوت و ظِلال او هستند.

وَالظَاهِرُ وَالبَاطِنُ، یک تصویر دیگری هم اینجا هست که البته تصویر معکوس باطن و پنهان است.  می گوید خدا ظاهر است، یعنی هرچه که ظاهر است، اوست.  هرچه را که شما می بینید، در واقع خدا را دیده اید.  در یکجای دیگری، در یک جای دوری نگاه نکنید که بلکه خدا اونجا نشسته، و ما اینجا داریم اشیاء را می بینیم، صندلی را می بینیم، آب را و لیوان را می بینیم.  همه ی اینها را که شما می بینید، دارید او را می بینید.  و این معنی ظاهر بودن خداوند است.  هیچ معنای دیگری هم ندارد، فکر نکنید که خداوند اینها را فرستاده جلو و خودش اون پشت نشسته.  خیر، اصلا خودش آمده جلو.  اگر بنا بود خداوند خودش را درین عالم ظاهر کند، همینطوری ظاهر میکرد که کرده.  یعنی ما ظهورات خداوندیم.  این معنا، این است که خداوند ظاهر است، ولی درعین حال خداوند نهان هم هست.  یعنی همین ظهور خداوند باعث میشود که ما حقیقت ذات او را درست درک نکنیم.  یعنی پشت همینها هم ضمنا پنهان شده است، اما درونیست.

به هیچ وجه شما بین خدا و این جهان غائل به فاصله نباشید.  این یکی از اون دامهایی است که خیلیها در آن می افتند و دارند دست و پا می زنند.  بحث هایی که اخیرا با روحانیان در باب وحی داریم، و آنچه که من همواره تذکر داده ام همین است.  از سخنان آنها بیشتر بوی فاصله می آد، انگار خدا یکجایی نشسته و برای ما وحی می فرستد.  درست مثل یک پادشاهی که برای ما پیغام می فرستد.  اینطوری نیست، خیلی تصور نادرستی است.  و جای تعجب است که این قرآن به ما می گوید هُوَالاَوَلُ وَالآخِرُ وَالظَاهِرُ وَالبَاطِنُ خدایی که باطنِ، یعنی توی همه چیز هست.  این تصور اینکه از ما دور است، یعنی چه ؟  و از یکجای دیگر برای ما پیغام می فرستد، یعنی چه ؟  اینکه یک چیزهایی بین ما و او واسطه قرار می گیرند، اینها یعنی چه ؟  اینها خیلی سخنان عوامانه ایست واقعا، درک ناصوابیست از خداوند.  خداوند نه تنها درین جهان است، بلکه این جهان در خداوند است و لذا نه تنها خدا در جهان نهان است، بلکه جهان هم در خداوند نهان است. 

درین باب بیشتر از اینها میتوان سخن گفت، اما بجای اینکه ما بگوئیم، بقیه اش را خودتان باید فکر کنید.  گفت :
چیــز دیگر مانـــد لیـــکن گفتنـش
با تـو روح القدس گوید نـی منـش

و السلام علیکم و رحمته الله و برکاته